4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽...بدترین خاک بر سری....؟؟؟!!!
🤔🤔✅👌
#دکتر_انوشه
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
32.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙 جنگ است ، جنگ سرنوشت ای سپاه قرآن...
نوای: حاج صادق آهنگران
🌴 دوران دفاع مقدس
#نوای_ماندگار
⚪️ حال و هوای دوران #جنگ_تحمیلی
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
👣 ما آمریکا را زیر پا میگذاریم...
#دفاع_مقدس
#لرستان_قهرمان
#تیپ۵۷_حضرتابوالفضلع
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
11.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ...مذاکره....
آری یا نه...؟
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که #امنیتآور این سرزمین🇮🇷 شدند.
آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریههای😭 کودکان و زنان بیدفاع میدیدند.
✨تقدیم به مردان سبز پوش👨✈️👨🎨 سرزمینم🇮🇷
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈قسمت ۵۶ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۵۷ : 🔻
_خانم #زند که پشت میز نشست رها را خطاب قرار داد:
_چرا اینقدر دیر برگشتی؟ اینجا خونهی🏚 بابات نیست که هر وقت میخوای میری و میای!
صدرا 🧑🦱وارد آشپزخانه شد:
_من که بهتون گفتم، اونجا شرایط خوب نبود، من گذاشتم باشه.
خانم زند: _اینجا هم شرایط خوب نبود!
صدرا: _مادر جان، تمومش کن! اون با #اجازهی من رفته، اگه کسی رو میخواید که #سرزنشش کنید، اون منم، چون هر بار من خودم بهش گفتم بمونه اونجا، رها... بشین با ما شام🥘 بخور!
خانم زند اعتراضی کرد:
_صدرا! چی میگی؟ من با #قاتل پسرم سر یه سفره؟!
صدرا توضیح داد:
_برادر رها باعث مرگ سینا شده، رها #قربانی تصمیم اشتباهه عموئه،...
از #معصومه چه خبر؟ نمیخواد برگرده خونه؟
#رها هنوز ایستاده بود.
خانم زند: _نزدیک وضع حملشه🚺، پیش مادرش باشه بهتره!
صدرا: _آره خب! حالا کی برمیگرده؟تصمیمش چیه؟ همینجا زندگی میکنه؟ رها... تو چرا هنوز ننشستی؟
خانم زند: _اون سر میز نمیشینه! هنوز تصمیم نگرفته کجا زندگی کنه، میگه اینجا پر از #خاطراته و نمیتونه تحمل کنه، حالش بد میشه!
در ذهن صدرا و رها نام #آیه نقش بست.
آیه که همه جا دنبال #خاطرهای مردش بود و این خاطرات آرامَش میکردند!
صدرا🧑🦱 بلند شد و #بشقابی برای رها روی میز گذاشت. صندلی🪑 برایش عقب کشید و منتظر نشستنش شد.
رها که نشست،
خانم زند قاشقش🥄 را در بشقاب رها کرد و اعتراض آمیز گفت:
_صدرا؟!
صدرا روی صندلیاش🪑 نشست:
_عمو تصمیم گرفت خونبس🩸 بگیره و شما قبول کردید، حالا من تصمیم گرفتم اون اینجوری زندگی کنه شما هم لطفا قبولش کنید، بهتره عادت کنید، رها عضو این خونه🏡 است!
⏪ ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۵۷ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈قسمت ۵۸ : 🔻
🌤صبح که رها به #کلینیک رسید،
دلش 🫀هوای #آیه را کرد.
زن تنها شدهی این روزها... زن همیشه #ایستادهی شکست خوردهی این روزها!
📅روز سختی بود، شاید توانش کم شده که این ساعت⏳ از روز خسته است! ساعت 2 بعدازظهر بود. پایش👣 را که بیرون از #کلنیک گذاشت، #دو_صدا همزمان خطابش کرد:
-رها!
-رها!
_چقدر حس این صداها #متفاوت بود. یکی با #دلتنگی و دیگری... حس دیگری را نفهمید.
هر دو صدا را شناخت، هر دو به او نزدیک شدند...
نگاهشان به رها نبود.
#دوئلی بود بین نگاهها👀!
صدرا: _شما؟
+نامزد🧔 رها، من باید از شما بپرسم، شما؟
صدرا: _شوهر رها!
+پس حقیقته؟ حقیقته که زن یه بچه #پولدار شدی؟
#رها هیچ نمیگفت. چه داشت بگوید به این مرد که از #نامردی روزگار بسیار چشیده بود.
صدرا: _هر جور دوست داری فکر🤔 کن، فقط فکر زن منو از سرت بیرون کن.
+این رسمش نبود رها، #رسمش نبود منو تنها بذاری! اونم بعد از اینهمه سال که رفتم و اومدم تا پدرت# راضی شد، حالا که شرایط رو آماده کردم و اومدم قرار عقد💍 بذارم!
#رها تنش #سنگین شده بود.
قدمهایش👣 سنگین شده بود و پاهایش برخلاف آرزوهایش میرفت. دلش💟 را افسار زد ،
و قدم به سمت مرد این روزهایش برداشت...
مردی که #غیرتی میشد، با او #غذا میخورد، به دنبالش میآمد، شاید #عاشق نبودند اما #تعهد را که بلد بودند!
احسان: _کجا میری رها؟ تو هم مثل اسمتی، رهایی از هر قید و بند، از چی رهایی رها؟ از عشق💔؟ #تعهد؟ از چی؟ تو هم بهش دل❣ نبند آقا، تو رو هم ول میکنه و میره!
#رها که #رها نبود! رها که #تعهد میدانست. رها که پایبند تعهد بود! رها که افسار بر دلش💔 زده بود که پا در #رکاب_عشق نگذارد! از چه رها بود این رهای در بند؟
+حرفاتو زدی پسر جون، دیگه برو! دیگه نبینم سر راه زنم قرار بگیری! سایهت هم از کنار سایهی رها رد بشه با من طرفی؛ بریم رها!
دست✋ رها را گرفت و به سمت ماشین🚘 کشاند. با خودش غرغر میکرد. رها با این دستها #غریبه بود. دستهای مردی که قریب به دو ماه مردش بود.
_اگه بازم سر راهت قرار گرفت، به من زنگ میزنی فهمیدی؟
رها سر تکان داد. صدرا عصبی😠 بود،
حس بدی بود که کسی زنت را با عشق♥️ نگاه کند... با #عشق صدا کند. کاری که تو یکبار هم انجامش ندادهای؛ کنار آمدن با #رقیبی که حق رقابت ندارد سخت است.
گوشهای از ذهنش #نجوا کرد
"همون #رقابتی که #رویا با #رها میکنه! رویایی که حقی برای رقابت ندارد؛ شاید هر دو #عاشق بودند؛ شاید زندگیهایشان فرق داشت؛ شاید دنیاهایشان فرق داشت؛ اما #دست_تقدیر گرههایی به زندگیشان زده بودند را گشود و صدرا🧑🦱 را به رها 🧕گره زد...
********
ارمیا🧑 روزها بود که کلافه بود؛
روزها بود که #گمشده داشت؛ خوابهایش
#کابوس بود.
تمام خوابهایش# آیه بود و کودکش🚼... سیدمهدی بود و لبخندش😊...
وقتی داستان آن #عملیات را شنید،
خدایا... چطور توانست دانسته برود؟! امروز قرار بود مراسم در #ستاد_فرماندهی برای#شهدای_عملیات گرفته شود.
از خانوادهی شهدا🥀 دعوت به عمل آمده بود؛ مقابل جایگاه ایستاده بودند...
💚ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥نماهنگ/سپاه حیدر میرسد...
و این آغاز پایان شماسٺ . .✨
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🎥نماهنگ/سپاه حیدر میرسد... و این آغاز پایان شماسٺ . .✨ 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🇮🇷♥️
براےایران؛ایرانۍغیور
براےعزٺبہوقٺظهور
براےهدفمۍجنگیم
براےهدفمۍمیریم
دستبہدستهمبدیم🤝
حلقہےیڪزنجیریم✨
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
☺️⛅️
تُوخوبتریناتفاقِممڪنۍ
وقتۍڪھاولِصُبـح
دࢪیادمـمۍافتۍ..
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید