eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
784 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که این سرزمین🇮🇷 شدند. آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریه‌های😭 کودکان و زنان بی‌دفاع می‌دیدند. ✨تقدیم به مردان سبز پوش👨‍✈️👨‍🎨 سرزمینم🇮🇷 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈قسمت ۵۶ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۵۷ : 🔻 _خانم که پشت میز نشست رها را خطاب قرار داد: _چرا اینقدر دیر برگشتی؟ اینجا خونه‌ی🏚 بابات نیست که هر وقت میخوای میری و میای! صدرا 🧑‍🦱وارد آشپزخانه شد: _من که بهتون گفتم، اونجا شرایط خوب نبود، من گذاشتم باشه. خانم زند: _اینجا هم شرایط خوب نبود! صدرا: _مادر جان، تمومش کن! اون با من رفته، اگه کسی رو میخواید که کنید، اون منم، چون هر بار من خودم بهش گفتم بمونه اونجا، رها... بشین با ما شام🥘 بخور! خانم زند اعتراضی کرد: _صدرا! چی میگی؟ من با پسرم سر یه سفره؟! صدرا توضیح داد: _برادر رها باعث مرگ سینا شده، رها تصمیم اشتباهه عموئه،... از چه خبر؟ نمیخواد برگرده خونه؟ هنوز ایستاده بود. خانم زند: _نزدیک وضع حملشه🚺، پیش مادرش باشه بهتره! صدرا: _آره خب! حالا کی برمیگرده؟تصمیمش چیه؟ همینجا زندگی میکنه؟ رها... تو چرا هنوز ننشستی؟ خانم زند: _اون سر میز نمیشینه! هنوز تصمیم نگرفته کجا زندگی کنه، میگه اینجا پر از و نمیتونه تحمل کنه، حالش بد میشه! در ذهن صدرا و رها نام نقش بست. آیه که همه جا دنبال مردش بود و این خاطرات آرامَش می‌کردند! صدرا🧑‍🦱 بلند شد و برای رها روی میز گذاشت. صندلی🪑 برایش عقب کشید و منتظر نشستنش شد. رها که نشست، خانم زند قاشقش🥄 را در بشقاب رها کرد و اعتراض آمیز گفت: _صدرا؟! صدرا روی صندلی‌اش🪑 نشست: _عمو تصمیم گرفت خون‌بس🩸 بگیره و شما قبول کردید، حالا من تصمیم گرفتم اون اینجوری زندگی کنه شما هم لطفا قبولش کنید، بهتره عادت کنید، رها عضو این خونه🏡 است!ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۵۷ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈قسمت ۵۸ : 🔻 🌤صبح که رها به رسید، دلش 🫀هوای را کرد. زن تنها شده‌ی این روزها... زن همیشه شکست خورده‌ی این روزها! 📅روز سختی بود، شاید توانش کم شده که این ساعت⏳ از روز خسته است! ساعت 2 بعدازظهر بود. پایش👣 را که بیرون از گذاشت، همزمان خطابش کرد: -رها! -رها! _چقدر حس این صداها بود. یکی با و دیگری... حس دیگری را نفهمید. هر دو صدا را شناخت، هر دو به او نزدیک شدند... نگاهشان به رها نبود. بود بین نگاهها👀! صدرا: _شما؟ +نامزد🧔 رها، من باید از شما بپرسم، شما؟ صدرا: _شوهر رها! +پس حقیقته؟ حقیقته که زن یه بچه شدی؟ هیچ نمی‌گفت. چه داشت بگوید به این مرد که از روزگار بسیار چشیده بود. صدرا: _هر جور دوست داری فکر🤔 کن، فقط فکر زن منو از سرت بیرون کن. +این رسمش نبود رها، نبود منو تنها بذاری! اونم بعد از اینهمه سال که رفتم و اومدم تا پدرت# راضی شد، حالا که شرایط رو آماده کردم و اومدم قرار عقد💍 بذارم! تنش شده بود. قدم‌هایش👣 سنگین شده بود و پاهایش برخلاف آرزوهایش میرفت. دلش💟 را افسار زد ، و قدم به سمت مرد این روزهایش برداشت... مردی که میشد، با او میخورد، به دنبالش می‌آمد، شاید نبودند اما را که بلد بودند! احسان: _کجا میری رها؟ تو هم مثل اسمتی، رهایی از هر قید و بند، از چی رهایی رها؟ از عشق💔؟ ؟ از چی؟ تو هم بهش دل❣ نبند آقا، تو رو هم ول میکنه و میره! که نبود! رها که میدانست. رها که پایبند تعهد بود! رها که افسار بر دلش💔 زده بود که پا در نگذارد! از چه رها بود این رهای در بند؟ +حرفاتو زدی پسر جون، دیگه برو! دیگه نبینم سر راه زنم قرار بگیری! سایه‌ت هم از کنار سایه‌ی رها رد بشه با من طرفی؛ بریم رها! دست✋ رها را گرفت و به سمت ماشین🚘 کشاند. با خودش غرغر میکرد. رها با این دستها بود. دست‌های مردی که قریب به دو ماه مردش بود. _اگه بازم سر راهت قرار گرفت، به من زنگ میزنی فهمیدی؟ رها سر تکان داد. صدرا عصبی😠 بود، حس بدی بود که کسی زنت را با عشق♥️ نگاه کند... با صدا کند. کاری که تو یک‌بار هم انجامش نداده‌ای؛ کنار آمدن با که حق رقابت ندارد سخت است. گوشه‌ای از ذهنش کرد "همون که با میکنه! رویایی که حقی برای رقابت ندارد؛ شاید هر دو بودند؛ شاید زندگی‌هایشان فرق داشت؛ شاید دنیاهایشان فرق داشت؛ اما گره‌هایی به زندگیشان زده بودند را گشود و صدرا🧑‍🦱 را به رها 🧕گره زد... ******** ارمیا🧑 روزها بود که کلافه بود؛ روزها بود که داشت؛ خواب‌هایش بود. تمام خواب‌هایش# آیه بود و کودکش🚼... سیدمهدی بود و لبخندش😊... وقتی داستان آن را شنید، خدایا... چطور توانست دانسته برود؟! امروز قرار بود مراسم در برای گرفته شود. از خانواده‌ی شهدا🥀 دعوت به عمل آمده بود؛ مقابل جایگاه ایستاده بودند... 💚ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
☺️⛅️ تُوخوب‌ترین‌اتفاقِ‌ممڪنۍ وقتۍڪھ‌اولِ‌صُبـح دࢪیادمـ‌مۍافتۍ.‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
☺️⛅️ تُوخوب‌ترین‌اتفاقِ‌ممڪنۍ وقتۍڪھ‌اولِ‌صُبـح دࢪیادمـ‌مۍافتۍ.‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
💔 تاوانِ ؏ـشق را دلِ ما هرچھ بود داد چشمـ‌انتظار باش دراین ماجرا تُوهَمـ.. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید