eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
782 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
💠 خاطره ای از دوران انقلاب 🌷 شهید ، دانشجوی رشته‌ی انرژی اتمی و از مبارزین سیاسی 👇✅
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
💠 خاطره ای از دوران انقلاب 🌷 شهید #غلامعلي_پیچک ، دانشجوی رشته‌ی انرژی اتمی و از مبارزین سیاسی 👇✅
👆💔 ✍ تا پیش از انقلاب، با غلامعلی پیچک هم دوره بودیم. هر دو در رشته تحصیل می کردیم. او علیرغم ظاهری ، فردی بود و فعالیت های سیاسی علیه 👑 انجام می داد. یک بار برایم تعریف می کرد: 🔹 در خیابانی در تهران با موتور سیکلت🏍 در حال حرکت بودم و تعداد زیادی اعلامیه🗞 نیز همراهم بود که اگر به دست مأموران می افتادم سنگینی در انتظارم بود (در زمان شاه، هر گونه فعالیت سیاسی بود و چنانچه کاغذ🗞 و اعلامیه📰 افشاگرانه ای علیه دست کسی می دیدند، دیگر سر و کار آن فرد نگون بخت با جهنمی شاه بود!!) ▪️پیچک چنین ادامه داد: همانطور که در خیابان در حرکت بودم، دیدم مأمورین🥷 خیابان را بسته و همه را می کنند . با خود گفتم اگر برگردم متوجه شده و دنبالم می آیند، لذا تصمیم گرفتم به راه خود ادامه دهم. نزدیک آنها موتور سیکلت🏍 (که چند بسته اعلامیه -سند جرم!!- را با آن حمل می کردم) را گوشه ای پارک کردم و یک راست رفتم به طرف مأمورها. آنها هم مرا کرده و مورد قرار دادند و وقتی مطمئن شدند چیز همراهم نیست به من اجازه عبور دادند. +من هم با به سمت موتور🏍 آمدم، سوار شده و از آنجا دور شدم. به این وسیله به آن روز از چنگ شاه خلاصی یافتم! ➖ (نقل از: سیاوش جبه داری، دانشجوی انرژی اتمی و هم دوره شهید پیچک) 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که این سرزمین🇮🇷 شدند. آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریه‌های😭 کودکان و زنان بی‌دفاع می‌دیدند. ✨تقدیم به مردان سبز پوش👨‍✈️👨‍🎨 سرزمینم🇮🇷 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈قسمت ۶۰ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۶۱ : 🔻 🎞فیلم را پخش کرد.... _مردش رنگ بر چهره نداشت. صورتش پر از گرد و خاک بود... لب‌هایش خشک و ترک خورده بود. 😰 "برایت بمیرم مرد، چقدر درد داری که رنگ زندگی از چشمانت رفته است؟"😔 _لبهایش را به سختی تکان داد: _سلام🤚 بانو! قرارمون بود که تا لحظه آخر باهم باشیم، انگار لحظه‌های آخره! به رسیدم و مثل شدم... دعا🤲 کن که به مقام برسم... نمیدونم خدا قبولم میکنه یا نه! ببخش بانو... ببخش که تنها موندی! ببخش که بار زندگی رو روی شونه‌های تو گذاشتم... _سرفه😮‍💨 کرد. چندبار پشت سر هم: _... تو بلدی روی پای خودت بایستی! نگرانی من تنهاییته! نگرانی من، بی‌هم‌نفس شدنته! آیه... زندگی کن... ب😕ه خاطر من... به خاطر دخترمون🧒... کن! کن اگه بهت بد کردم... +به سرفه😮‍💨 افتاد. یا زهرا یا زهرا (س) ذکر لبهایش بود تا برق چشمهایش👀 به گرایید. اشکهایش😥 را پاک کرد. دوباره فیلم📽 را نگاه کرد. فیلم را که در گوشی‌اش 📱ریخت، تشکر کرد. ارمیا 🧑متاثر شده بود...☹️ _برای خودش بود که سال‌ها با او بود و هرگز پا پیش نگذاشته بود برای دوستی! این مرد زندگی بود. این مرد قلبش🫀 به بود نیمه‌های شب🌗 بود و ارمیا 🧑هنوز در خیابان قدم میزد. " آه سید... سید... سید! چه کردی با این جماعت! کجایی سید؟ خوب شد رفتی و ندیدی زنت روی خاک قبرت افتاد! خوب شد نبودی و ندیدی شکست! خوب شد نبودی ببینی زنت غم بغل گرفت! آه سید... رنگ پریده‌ی😓 آیه‌ات را ندیدی؟ آن لحظه که لحظه‌ی جان کندنت را برایش به تصویر کشیدی یادت به قول قرار آخرت بود و یادت نبود آیه‌ات میشکند؟ یادت بود به اما یادت نبود آیه‌ات ؟ آیه‌ات رنگ بر رخ نداشت! آیه‌ات گویی بالای سرت بود که عاشقانه♥️ نگاه در چشمانت می‌انداخت و صورتت را می کاوید! سید... سید... سید! چه کردی با 🧕! چه کردی با دخترکت🧒! چه کردی با من! من که چند روز است را دیده‌ام، را دیده‌ام، را دیده‌ام، از خاموش همسرت جان دادم! تو که همه چیز داشتی! چرا رفتی؟ چرا نمیکنم؟ چرا تو و زنت را نمیفهمم؟ چرا را نمیفهمم؟ اصلا تو چه دیدی که ☠مرگ شدی؟ چه دیدی که از گذشتی؟ چه گفتی که از تو گذشت! آیه‌ات چه میداند که من شده‌ام از درک آن؟ چه دیدی که دنیایی را رها کردی که من با همه‌ی نداشته‌هایم دو دستی به آن چسبیدهام!" "این چه داستانیه؟ این چه داستانیه که منو توش انداختید؟ چرا من باید تو ماشین 🚗 پدرزن تو بشینم!؟" _کار و زندگی‌اش به هم خورده بود. روزهایش را گم کرده بود. گاهی تا اذان 🕌 صبح 🌤بیدار بود و به مسیح نگاه میکرد. گاهی قرآن📕 روی طاقچه‌ی یوسف را نگاه میکرد. نمیدانست چه میخواهد ، اما چیزی او را به سمت خود میکشید. خودش را روی میدید و سیدمهدی را روی ! سیدمهدی شده بود و ! شده بود این سالهایش... شده بود ! " تو که سالها کنارم بودی و نکردی! شاید هم این من بودم که از تو رو برگرداندم! و تو از روزی که رفتی مرا به سمت خود کشیدی! درست از روزی که رفتی، دنیایم را عوض کردی! منی که از تو و آیه‌ات فراری بودم، منی که از جنس تو نبودم، از تو نبودم! سید... سید... سید! " "تو لبخند😀 خدا را داشتی سید! تو خدا را داشتی! مثل آیه‌ات! آیه‌ای که شبیه لبخند خداست!" به خانه🏘 که رسید، مسیح و یوسف در خواب 😴بودند. در جایش دراز کشید. 🕌 اذان صبح را میگفتند که از خواب پرید. لبخند☺️ زد... سیدمهدی با او حرف زده بود. خدا کرده بود. ارمیا متولد شد... ⏪ ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۶۱ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری ❤️ قسمت ۶۲ : 🔻 🗓امروز فخرالسادات با از خانه‌ی آیه رفت. سیدمحمد بعد از بابت حرف‌های مادرش، همراه او به بازگشت. +حاج علی بعد از تماسی📞 که داشت، مجبور شد، برای شهدای مدافع حرم به قم بازگردد. تصمیم داشت به سرکارش بازگردد. از امروز او بود و کودکش🚼؛ این زندگی بود. مسئول کودکش بود، باید شروع کند. غم را در دلش🫀 نگاه دارد و بگوید... _روی مبل🛋 نشسته بود و کنترل تلویزیون📺 را برداشت... 🕊سیدمهدی: _آیه بانو! بیا فیلمت🎞 شروع شدا، نگی نگفتم! کلافه😣 از روی مبل🛋 بلند شد، به سمت رفت... 🕊_ِ یخچالو باز نذار بانو، اسرافه! گناهه بانو جان! اول فکر کن اون تو چی میخوای، بعد درشو باز کن جانَکم! _بی‌آنکه در یخچال را باز کند، به سمت اتاق خوابش🛏 رفت: 🕊_بانو خاموشه؟ نخوری زمین یه وقت خودش را روی تخت🛏 پرت کرد... 🕊_خودتو اونجوری روی تخت ننداز، مواظب باش بانو! هم خودت درد میکشی هم اون بچه‌ی🚼 زبون بسته! +آرام روی تخت🛏.....ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید