🌹کوچههای آسمانی 🌱
📽 ویدئو /محرم در جبهه... #کربلا،#عاشورا،#حسینجانم ♥️🖤💚 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
👆🎧
بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا،
بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا،
تشنه ی آب فراتم ای اجل مهلت بده ،
تا بگیرم در بغل قبر شهید کربلا...
🌹کوچههای آسمانی 🌱
👆🎧 بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا، بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا، تشنه ی آب فراتم ای اجل مهلت
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که #امنیتآور این سرزمین🇮🇷 شدند.
آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریههای😭 کودکان و زنان بیدفاع میدیدند.
✨تقدیم به مردان سبز پوش👨✈️👨🎨 سرزمینم🇮🇷
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری ❤️ قسمت ۶۲ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۶۳ : 🔻
+آرام روی تخت🛏 دراز کشید و خود را سر جای همیشگیِ مردش #مچاله کرد:
🕊_هوا سرده بانو، یه پتو روت بکش سرما نخوری! تو که سریع سرما❄️ میخوری، چرا مواظب نیستی بانو؟!
+گوشه پتو را روی خود کشید. چشم بست و خواب 😴 او را در آغوش کشید...
🕊-آیه بانو... بانو!
آیه لبخند☺️ زد:
_برگشتی مهدی؟
🕊_جایی نرفته بودم که برگردم بانو! من همیشه پیشتم، تو جدیدا #حرف_گوش_نکن شدی بانو!، واسه همینه که #تنها موندی بانو!
آیه لب 🥺ورچید:
_نخیرم! من تنها نیستم، خیلیام دختر خوب و حرف گوش کنیام!
🕊_تو همیشه #بهترین بودی بانو!
_زمین تکان خورد... آیه نگاهی به اطراف کرد. مردش لبخند میزد، انگار روی کِشتی🛳 بودند.
مهدی به او نزدیک شد.
#چادرش را از سرش برداشت و #چادر دیگری روی سرش کشید. باز لبخند😊 زد و آیه به عقب کشیده شد.
خود را روی #لنگرگاه دید...
کشتیِ 🛳مهدی وارد آبهای آزاد شد، و از تمام کشتیهای اطراف جدا شد، دور و دورتر شد...
آیه فریاد زد:🗣
_مهدی!!
از خواب💤 پرید... نفس گرفت؛
رو به عکس مردش کرد:
" کجایی مرد من!؟ چرا #چادرم را عوض میکنی؟ چرا چیزی را میخواهی که خارج از توان من است؟ تو که آیهات را میشناسی!"
+از پدر #تعبیر خواب را یاد گرفته بود.
حداقل این ساده اش را خوب میفهمید، عوض کردن #چادر، عوض کردن #همسر است و سید مهدی همسری اش را از سر آیه برداشت.
از جایش بلند شد، سرش گیج رفت.
روی تخت🛏 نشست... صدای #زنگ در
خانه درآمد، از جا بلند شد و چادرش را بر سر کشید. #صاحبخانه پشت در بود!
+سلام خانم علوی!🤚
_سلام آقای کلانی!🤚
کلانی: _تسلیت◾️ عرض میکنم خدمتتون!
_ممنونم! مشکلی پیش اومده؟ هنوز تا سر ماه مونده!
_به خاطر #کرایه خونه نیست؛ حقیقتش میخواستم بدونم شما کی بلند میشید! حالا که همسرتون فوت کردن، دیگه باید خونه🏚 رو تخلیه کنید!
آیه ابرو 😠درهم کشید:
_منظورتون چیه؟ ما قرارداد داریم!
_همسرم دوست نداره حالا که همسرتون #فوت کردن اینجا باشید، اگه امکانش هست در اسرع وقت خونه🏚 رو خالی کنید!
#آیه محکم و جدی گفت:
_با اینکه حق این کار رو نداری و حق با منه اما من نماز📿 میخونم، جای شکدار نماز نمیخونم! خونه🏡 پیدا کردم باهاتون تماس📞 میگیرم؛ پول پیش منو آماده کنید لطفا، خدانگهدار!
در را بست... پشت در🚪 نشست.
"رفتی و مرا خانه به دوش🐌 کردی؟ گناهم چیست که تو رفتهای؟"
به پدر که زنگ📞 زد، صدایش میلرزید.
شب پدر رسید... آیه #بیقراری میکرد برای #خاطراتی که باید آنقدر زود دل🫀 بکند. به جای جای خانه🏚 نگاه میکرد... این آخرین خانه آیه و مردش بود؛ چگونه #دل بکند از این #خاطرات؟
⏪ ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۶۳ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۶۴ : 🔻
🗓سه روز گذشته بود.
خانه 🏡برای یک زن تنها با کودکی در شکم، پیدا نمیشد، حتی با وجود حاج علی که پدر بود.
_ زندگی یک زن تنها هنوز هم #عجیب است... هنوز هم #سوال دارد؛ اگر کسی هم اجاره میداد آیه و حاج علی یا خانه 🏚را نمیپسندیدند یا #صاحبخانه را!
+رها که #زنگ در خانه🏚 را زد،
آیه چشمانش #سرخ بود. رها🧕 و صدرا 🧑🦱وارد خانه شدند. بعد از تعارفات معمول رها پرسید:
_از کی میای سرکار؟ جات خالیه!
+میخواستم بیام، اما اتفاقی افتاده که یه کم #درگیرم کرده!
صدرا: _چی شده؟ کمکی از دست ما برمیاد؟
حاج علی آهی کشید:
_صاحبخونه #جوابش کرده، دنبال خونهایم!🏘
رها دستش را روی دهانش 🥱گذاشت:
_خدای من... هنوز که 6 ماه از قراردادتون مونده!
چای بهارنارنج ☕️را به لب برد:
_میگه شوهرت مُرده، زنم #راضی نیست، منم گفتم بلند میشم
+قانونًا نمیتونه این کارو بکنه! میخواید ازش #شکایت کنید؟ من میتونم کاراشو انجام بدم!
آیه لیوان 🥤را روی میز گذاشت:
_مهم نیست! وقتی زنش راضی نیست، یعنی #شک داره! نمیخوام باعث #آشفته شدن زندگی یه خانواده بشم؛ به قول مهدی؛ هیچی مهمتر از #حفظ
یک خانواده نیست."
صدرا: _حالا جایی رو پیدا کردید؟
حاج علی: _نه! پیدا کردن یه خونه🏡 برای زنی با شرایط آیه سخته!
صدرا فکر🤔 کرد و بعد از چند دقیقه نگاهی به رها انداخت. حرفش را #مزمزه کرد:
_راستش حاج آقا خونهی ما #دو_واحدیه! یه واحد برای #برادرم بود که الان دیگه خالیه! و واحد بغلیش هم برای منه که تا سال دیگه خالیه. فردا بیاید خونه🏡 رو ببینید، اگه موردپسند بود، تا خونهی بهتری پیدا کنید اونجا بمونن!
حاج علی: _نه! حالا بازم میگردیم! اونجا مال شماست، شاید رها خانم بخوان زودتر #مستقل بشن!
#رها سرش را پایین انداخته بود.
"رویا بانوی آن خانه است! من که #حقی در این زندگی ندارم حاجی!"
_صدرا 🧑🦱نگاهی به #رها انداخت:
_رها هم اینجوری راحتتره، بودن #آیه خانم هم برای #رها خوبه، هم آیه خانم با این وضع تنها نیستن لطفاً قبول کنید! من با مادرم هم صحبت میکنم.
حاج علی نگاهی به آیه انداخت و آیه نگاه به رها. چشمان👀 رها مطمئنش کرد....
⏪ ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید