eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
783 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۷۹ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۸۰ : 🔻 📍امیر زنگ زده 📞بود که برای دیدن بچه🚼 می‌آیند. رها لباسهای مهدی را عوض کرده بود و شیرش🍼 را داده بود. بچه در بغل روی مبل🛋 نشسته بود و صورتش را نگاه میکرد. تمام کارهایش را خودش انجام میداد، به جز صبح‌ها که سرکار بود. زحمتش با بود که عاشقش ♥️بودند. +آیه کنارش نشست: _شما که مهمون دارید چرا گفتی من بیام پایین؟ _رها لب☹️ برچید: _خب میخواستم رو ببینی دیگه، بعدشم مادر احسان اصلا با من خوب نیست، تو هستی حس بهتری دارم. لبخندی ☺️به رها زد و پشت چشمی برایش نازک کرد: ُ_اون بدبخت رو که خوب اونشب شستی! حالا چی شد خانم شدی؟! صدرا 🧑‍🦱که نزدیک آنها بود حرف آیه را شنید: _منم برام جالبه که یهو چطور اونطور شد! آخه همه‌ش میترسه😨، تازه بدتر از همه اون روزی بود که توی دیدمش، اصلا انگار دم در خونه🏡 عوضش میکنن! آیه: _شما کدوم رها رو دوست دارید؟ "کدام رها را دوست دارم؟ رها که در همه حالاتش بود!" _رهای اون‌ شبو! آیه: _پس بهش بدید که خودشو نشون بده، این منو داده تا فهمیدم چطور باید 🥰 کرد. "شکوفایت میکنم بانو!" صدای خانه بلند شد. صدرا🧑‍🦱 که در را باز کرد، دوان دوان به سمت رها دوید. وقتی کودک🚼 را در آغوش رهایی‌اش دید، همانجا ایستاد و لب☹️ برچید. رها، را به دست آیه داد ، و آغوشش را برای احسان کوچکش باز کرد. احسان با دلتنگی در آغوشش رفت و خود را در آغوشش کرد. رها: _سلام🤚 آقا، چطوری؟ احسان: _سلام🖐 رهایی، دیگه منو دوست نداری؟ رها ابرویی بالا انداخت! پسرک من: _معلومه که دوستت😘 دارم! احسان: _پس چرا نی‌نی🚼 رو برداشتی برای خودت؟ چرا منو برنداشتی؟ رها دلش💗 ضعف رفت برای این استدلال‌های کودکانه! آیه قربان صدقه‌اش میرفت با آن چشمان سیاه و پوست سفیدش که میدرخشید! رها: _عزیزم😍 برداشتنی نبود که... مامان تو میتونه تو باشه، اما مامان این نمیتونست، برای همین من کمکش کردم! احسان: _مامان منم نمیتونه! که از صحبت با خانم فارغ شده بود روی مبل🛋 نشست: _احسان! این حرفا چیه میزنی؟ آیه سلام🖐 کرد. شیدا نگاه👀 دقیقتری به او انداخت و بعد انگار تازه شناخته باشد: _وای... خانم👩‍🔬 دکتر! شمایید؟ اینجا چیکار میکنید؟ آیه: _خب من اینجا ؛ البته چون با رها جان دوست و همکار هستم، الان اومدم پایین؛ تعریف پسرتون رو خیلی شنیده بودم. برای رها پشت چشمی نازک کرد و نگاه به امیر انداخت: _امیر، خانم دکتر رو یادته؟ +امیر احوالپرسی کرد و رو به صدرا 🧑‍🦱گفت: _نگفته بودی دکتر👩‍🔬 آوردی تو خونه! صدرا: _من گفتم! رها خیلی وقته اینجاست. شیدا: _منظورمون اون دختره نیست! آیه: _منو رها جان همکاریم؛ از اوایل 🏢 بود که شدیم. تو کلینیک صدر هم همکاریم؛ حتی دکترامون رو هم توی یک روز ارائه دادیم؛ البته رها جان بهتر از من شد! شیدا اخم😠 کرد: _خانم دکتر... آیه حرفش را برید: _لطفا اینقدر دکتر دکتر نگید، اسمم . تابی به چشمانش🤨 داد: _آیه جان شما چقدر هوای داریدا! آیه: _رفاقت معنیش همینه دیگه! شیدا: _اما شأن و شئونات رو هم باید در نظر گرفت، این دوستی در شأن شما نیست! صدرا 🧑‍🦱مداخله کرد: _شیدا درست صحبت کن! رها همسر منه، مادر مهدیِ! بهتره این رو قبول کنی. امیر: _اینو باید قبول کنه که کرده، ما چیکار داریم صدرا. امیر چشم غره‌ای به شیدا رفت که بحث و جدل راه نیندازد. صدرا: _اصلا به رویا ربطی نداره، از زندگی من رفته بیرون و دیگه هیچوقت برنمیگرده! شیدا و امیر متعجب😳 گفتند: _یعنی چی؟ صدرا: _رویا از زندگی من رفت بیرون، همینطور که معصومه از زندگی مهدی رفته. شیدا: _یعنی حقیقت داره؟ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🎥 شهید حاجی‌زاده: لباس #پاسداری را فقط با #بهشت عوض می‌کنم 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
👆🥀 ✍ سردار خوش به سعادتت، که با لباس پاسداری رفتی بهشت... روح والایت شاد ، قرین رحمت الهی 🌹🤲🌹
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🎥...برادرها جایی برای ای کاش نمانده است... #صدای_ماندگار #شهیداهل‌قلم 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
‌👆🥀 🎙شهید سیّد مرتضی آوینی: گفتم ای کاش نگذشته بود و می خواستم بگویم، که اگر ما سال ۶۱ هجری قمری و عزیز زهرا حسین بن علی را درک میکردیم صحرای چهره دیگری می‌یافت...؟؟؟!!! 
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
#زنانِ_عاشورایی زنانی از جنس مقاومت👇🥀
♦️رویحه، همسر هانی بن عروه مرادی 📆 رویحه با ورود بن عقیل به کوفه، در خود از او پذیرایی نمود. +با 🥀شهادت مسلم بن عقیل و همسرش بن عروه به اتفاق فرزندش در مخفی شد. +با اطلاع از امام حسین «علیه السلام» به کربلا، نزد حضرت شتافتند و یحیی در رکاب امام حسین «علیه السلام» به شهادت💔 رسید. _پدر این زن عمر بن حجاج در کربلا در لشکر بود و به موکلین آب فرات تأکید می کرد نگذارند سپاه حسین «علیه السلام» به دسترسی پیدا کنند؛ اما این زن شجاع در محبت اهل بیت «علیهم السلام» همانند شوهرش هانی بود. 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🖤💔 دِلتنـــــــگۍ فاصــــــــــلھ ایسٺ ڪھ‌باهیچ‌بھانھ‌اے پُرنمۍشود..
@Barrane_eshghToei Mahboobam_۲۰۲۵_۰۷_۱۰_۰۰_۰۷_۵۳_۹۷۶.mp3
زمان: حجم: 8.6M
🖤💔 🎧جواد‌مقدمـ تُویۍ‌مَحبوبمـ..‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
ای آرامش شب‌های 🌑 بی‌پناه ای روشنی🌕 دل‌های در زنجیر ببار بر ما از خاک پاک گام‌هایشان تا بزداییم غبار دلبستگی را و بی‌هیچ تعلقی، جز به تو، قد علم کنیم در معبر نور...✨ 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید