🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۷۹ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۸۰ : 🔻
📍امیر زنگ زده 📞بود که برای دیدن بچه🚼 میآیند. رها لباسهای مهدی را عوض کرده بود و شیرش🍼 را داده بود. بچه در بغل روی مبل🛋 نشسته بود و صورتش را نگاه میکرد. تمام کارهایش را خودش انجام میداد، به جز صبحها که سرکار بود. زحمتش با #مادربزرگهایش بود که عاشقش ♥️بودند.
+آیه کنارش نشست:
_شما که مهمون دارید چرا گفتی من بیام پایین؟
_رها لب☹️ برچید:
_خب میخواستم #احسان رو ببینی دیگه، بعدشم مادر احسان اصلا با من خوب نیست، تو هستی حس بهتری دارم.
#آیه لبخندی ☺️به رها زد و پشت چشمی برایش نازک کرد:
ُ_اون #رویای بدبخت رو که خوب اونشب شستی! حالا چی شد خانم
شدی؟!
صدرا 🧑🦱که نزدیک آنها بود حرف آیه را شنید:
_منم برام جالبه که یهو چطور اونطور #شیر شد! آخه همهش میترسه😨، تازه بدتر از همه اون روزی بود که توی #کلینیک دیدمش، اصلا انگار دم در
خونه🏡 عوضش میکنن!
آیه: _شما کدوم رها رو دوست دارید؟
"کدام رها را دوست دارم؟ رها که در همه حالاتش #دوستداشتنی بود!"
_رهای اون شبو!
آیه: _پس بهش #میدون بدید که خودشو نشون بده، این منو #دق داده تا
فهمیدم چطور باید #شکوفاش🥰 کرد.
"شکوفایت میکنم بانو!"
صدای #زنگ خانه بلند شد.
صدرا🧑🦱 که در را باز کرد، #احسان دوان دوان به سمت رها دوید. وقتی کودک🚼 را در آغوش رهاییاش دید، همانجا ایستاد و لب☹️ برچید.
رها، #مهدی را به دست آیه داد ،
و آغوشش را برای احسان کوچکش باز کرد. احسان با دلتنگی در آغوشش رفت و خود را در آغوشش #مچاله کرد.
رها: _سلام🤚 آقا، چطوری؟
احسان: _سلام🖐 رهایی، دیگه منو دوست نداری؟
رها ابرویی بالا انداخت! پسرک #حسود من: _معلومه که دوستت😘 دارم!
احسان: _پس چرا نینی🚼 #عمو_سینا رو برداشتی برای خودت؟ چرا منو
برنداشتی؟
رها دلش💗 ضعف رفت برای این استدلالهای کودکانه! آیه قربان صدقهاش میرفت با آن چشمان سیاه و پوست سفیدش که میدرخشید!
رها: _عزیزم😍 برداشتنی نبود که... مامان تو میتونه #مواظب تو باشه، اما مامان این نمیتونست، برای همین من کمکش کردم!
احسان: _مامان منم نمیتونه!
#شیدا که از صحبت با #محبوبه خانم فارغ شده بود روی مبل🛋 نشست:
_احسان! این حرفا چیه میزنی؟
آیه سلام🖐 کرد. شیدا نگاه👀 دقیقتری به او انداخت و بعد انگار تازه شناخته باشد:
_وای... خانم👩🔬 دکتر! شمایید؟ اینجا چیکار میکنید؟
آیه: _خب من اینجا #مستاجرم؛ البته چون با رها جان دوست و همکار هستم، الان اومدم پایین؛ تعریف پسرتون رو خیلی شنیده بودم.
#شیدا برای رها پشت چشمی نازک کرد و نگاه به امیر انداخت:
_امیر، خانم دکتر رو یادته؟
+امیر احوالپرسی کرد و رو به صدرا 🧑🦱گفت:
_نگفته بودی دکتر👩🔬 آوردی تو خونه!
صدرا: _من گفتم! رها خیلی وقته اینجاست.
شیدا: _منظورمون اون دختره نیست!
آیه: _منو رها جان همکاریم؛ از اوایل #دانشگاه🏢 بود که #همکلاس شدیم. تو کلینیک صدر هم همکاریم؛ حتی #تِز دکترامون رو هم توی یک روز ارائه دادیم؛
البته #نمرهی رها جان بهتر از من شد!
شیدا اخم😠 کرد:
_خانم دکتر...
آیه حرفش را برید:
_لطفا اینقدر دکتر دکتر نگید، اسمم #آیهست.
#شیدا تابی به چشمانش🤨 داد:
_آیه جان شما چقدر هوای #رفیقتونو داریدا!
آیه: _رفاقت معنیش همینه دیگه!
شیدا: _اما شأن و شئونات رو هم باید در نظر گرفت، این دوستی در شأن شما نیست!
صدرا 🧑🦱مداخله کرد:
_شیدا درست صحبت کن! رها همسر منه، مادر مهدیِ! بهتره این #موضوع رو قبول کنی.
امیر: _اینو باید #رویا قبول کنه که کرده، ما چیکار داریم صدرا.
امیر چشم غرهای به شیدا رفت که بحث و جدل راه نیندازد.
صدرا: _اصلا به رویا ربطی نداره، #رویا از زندگی من رفته بیرون و دیگه هیچوقت برنمیگرده!
شیدا و امیر متعجب😳 گفتند:
_یعنی چی؟
صدرا: _رویا از زندگی من رفت بیرون، همینطور که معصومه از زندگی مهدی رفته.
شیدا: _یعنی حقیقت داره؟
⏪ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🎥 شهید حاجیزاده: لباس #پاسداری را فقط با #بهشت عوض میکنم 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
👆🥀
✍ سردار خوش به سعادتت، که با لباس پاسداری رفتی بهشت...
روح والایت شاد ، قرین رحمت الهی
🌹🤲🌹
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🎥 شهید حاجیزاده: لباس #پاسداری را فقط با #بهشت عوض میکنم 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🎥...برادرها جایی برای ای کاش نمانده است... #صدای_ماندگار #شهیداهلقلم 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
#زنانِ_عاشورایی زنانی از جنس مقاومت👇🥀
♦️رویحه، همسر هانی بن عروه مرادی
📆 رویحه با ورود #مسلم بن عقیل به کوفه، در #منزل خود از او پذیرایی نمود.
+با 🥀شهادت مسلم بن عقیل و همسرش #هانی بن عروه به اتفاق فرزندش #یحیی در #کوفه مخفی شد.
+با اطلاع از #ورود امام حسین «علیه السلام» به کربلا، نزد حضرت شتافتند و یحیی در رکاب امام حسین «علیه السلام» به شهادت💔 رسید.
_پدر این زن عمر بن حجاج در کربلا در لشکر #عمرسعد بود و به موکلین آب فرات تأکید می کرد نگذارند سپاه حسین «علیه السلام» به #آب دسترسی پیدا کنند؛ اما این زن شجاع در محبت اهل بیت «علیهم السلام» همانند شوهرش هانی بود.
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🖤💔 دِلتنـــــــگۍ فاصــــــــــلھ ایسٺ ڪھباهیچبھانھاے پُرنمۍشود..
♥️🖤
میگفت :
خوش به حال اونی که
شبِ اولِ قبـرش
"امامحسین؏" بیاد بگه :
باهاش کاری نداشته باشید ،
سر سفرهی من بزرگ شده . . 💔!'
@Barrane_eshghToei Mahboobam_۲۰۲۵_۰۷_۱۰_۰۰_۰۷_۵۳_۹۷۶.mp3
زمان:
حجم:
8.6M
🖤💔
🎧جوادمقدمـ
تُویۍمَحبوبمـ..
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
ای آرامش شبهای 🌑 بیپناه
ای روشنی🌕 دلهای در زنجیر
ببار بر ما از خاک پاک گامهایشان
تا بزداییم غبار دلبستگی را
و بیهیچ تعلقی،
جز به تو،
قد علم کنیم در معبر نور...✨
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید