🌹کوچههای آسمانی 🌱
📽 فیلمی قدیمی درباره کشف کودتای ۱۸ تیر ۱۳۵۹ نوژه 🎞 ☝️ مصاحبه #محسن_رضایی، مسئول وقت اطلاعات سپاه د
👆🚁
📍#اهداف تعیین شده برای تسخیر پس از بمباران های💣 هوایی عبارت بودند: از #صداوسیما، #فرودگاه_مهرآباد🛫، #ستاد_نیروی_زمینی، #ستاد_ارتش_جمهوری_اسلامی، #پادگان_حر، #پادگان_قصر، #پادگان_جمشیدیه و #زندان_اوین.
+اما به خواست #خدا این توطئه برنامهریزی شده در صبح روزی كه قرار بود كودتا انجام گیرد توسط دو تن از اعضای كودتا #افشا شد و ستاد خنثی سازی كودتا متشكل از واحدهای" اطلاعات سپاه"، "گروه مهندسی" و "انجمن اسلامی نیروی هوایی"، تعدادی از "پرسنل مؤمن نیروی زمینی" و: تیپ نوهد" به #خنثی_سازی این كودتا پرداختند. 👌✅
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
👆🚁 📍#اهداف تعیین شده برای تسخیر پس از بمباران های💣 هوایی عبارت بودند: از #صداوسیما، #فرودگاه_مهرآباد
▫️امام خمینی پس از #پایان عملیات خنثی سازی كودتا در #حسینیه_جماران در طی سخنانی فرمودند:
«میخواهند #توطئه بكنند و آن هم این توطئهای كه معلوم است كه اگر چنانچه موفق به كشفش هم نشده بودیم، #مردم آن را #خفه میكردند-...
_اگر این #فانتومها هم بلند شده بود، اینها میخواستند چه بكنند، پدر اینها را در میآوردند مگر ملت، حالا دیگر نشسته كه یك فانتوم و دو فانتوم كاری انجام بدهد» (20تیرماه1359)
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🔹نتانیاهو به دنبال اعطای جایزه #صلح به ترامپ...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🎥 شهید حاجیزاده: لباس #پاسداری را فقط با #بهشت عوض میکنم 👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹...خدمتتون عرض کنم سرعتش خیلی بالاست...؟؟؟!!!🤔
#شهید_اقتدار🥀
#سردار_امیرعلی_حاجیزاده
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
📹...خدمتتون عرض کنم سرعتش خیلی بالاست...؟؟؟!!!🤔 #شهید_اقتدار🥀 #سردار_امیرعلی_حاجیزاده 👈🌹کوچههای آ
13.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👆تعریف و تمجید #شهید_حاجیزاده از #شهید_آقاجعفری که در دوران جنگ در سن ۱۵ سالگی #فرماندهی گردان ضد تانک را برعهده داشته
🥀✅👌
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
سلام ، عرض ارادت و تسلیت محضر همهی عزیزان،
دوستانی که تازه به جمع اهالی
👈🌹کوچههای آسمانی🌱 ملحق شدید،
خیلی خیلی خوش آمدید.حضور سبزتان گرامی🍃🙏
✍#Darya_39
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که #امنیتآور این سرزمین🇮🇷 شدند.
آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریههای😭 کودکان و زنان بیدفاع میدیدند.
✨تقدیم به مردان سبز پوش👨✈️👨🎨 سرزمینم🇮🇷
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۸۰ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۸۱ : 🔻
شیدا: _یعنی #حقیقت داره؟😳
محبوبه خانم: _آره حقیقت داره، بچهها برای شام 🥘 میمونید؟
احسان👦 #هیجانزده شد:
_بله...
صدرا: _خوبه! #مادرزنم یه غذایی درست کرده که باید بخورید تا بفهمید غذا🫕 چیه؛ البته #دستپخت خانوم منم عالیه ها، اما #مامان_زهرا دیگه #استاد غذاهای جنوبیه!🌴
_زهرا خانم در #آشپزخانه مشغول بود اما صدای #دامادش را شنید و لبخند☺️ زد.
"خدایا شکرت🤲 که دخترکم #سپیدبخت شد!"
+صدرا 🧑🦱به رخ میکشید #رهایش را...
به رخ میکشید دختری🧕 را که ساکت و مغموم شده بود.
"سرت را بالا بگیر #خاتون من! دنیا🌏 را برایت #پیشکش میکنم، لبخند ☺️ بزن و سرت را بالا بگیر خاتون!"
📆 آخر هفته بود و آیه طبق قرار هر هفتهاش به سمت مَردش میرفت.
_روی #خاک نشست....
"سلام مرد! سلام یار سفر کردهی من! تنها خوش میگذرد؟ دلت❤️🩹 تنگ شده است یا از رود فراموشی گذر کردهای؟دل من و دخترکت که تنگ 💔است.
_حق با تو بود... #خدا تو را بیشتر دوست داشت، یادت هست که همیشه میگفتی: "بانو! خدا منو بیشتر از تو دوست داره! میدونی چرا؟ چون تو رو به من داده!"
اما من میگویم خدا تو را بیشتر دوست
دارد؛ چون تو را پیش از من بُرد، اصلا تو را برای #خودش برداشت
و آیه را جا گذاشت!"
_هنوز سر خاک نشسته بود،
که پاهایی👣 مقابلش قرار گرفت. #فخرالسادات بود، سر خاک پسر آمده بود. کمی آنطرفتر هم مردش بود!
فخرالسادات که نشست، سلامی 🖐گفت و #فاتحه خواند. چشم بالا آورد و گفت:
_خواب مهدی رو دیدم، ازم ناراحت 😢بود! فکر کنم به خاطر توئه؛ اون روزا حالم خوب نبود و تو رو خیلی #اذیت کردم، منو ببخش، باشه مادر؟!
آیه لبخند😊 زد:
_من ازتون نرنجیدم.
دست در کیفش 👜کرد و یک پاکت درآورد:
_چندتا نامه پیش پدرم گذاشته بود، پشت این اسم شما بود.
پاکت💌 را به سمت فخرالسادات گرفت.
اشک😭 صورتشان را پر کرده بود. نامه💌 را گرفت و بلند شد و به سمت #قبر شوهرش رفت...
⏪ ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۸۱ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈قسمت ۸۲ :🔻
#َتحویل سال⏳ نزدیک بود.
آیه سفرهی #هفت_سینش را روی قبر مردش چیده بود،
#حاج_علی سر مزار #همسرش، به #بهشت_معصومه رفته بود،
#فخرالسادات روی قبر همسرش سفره چیده بود؛ چقدر #تلخ است این روز که غم🥲 در دل ❤️🩹بیداد میکند!
🕰 سال که تحویل شد، جمعیت زیادی خود را به #مزار_شهدا 🥀رساندند، میخواندند و تسلیت میگفتند.
"معاملهات با #خدا چگونه بود که دو سر سود بود؟ چگونه #معامله کردی که بزرگ این #قبیلهی هزار رنگ شدی؟ چه چیزی را #وجهالمعامله کردی که همه به دیدارت میآیند؟ تنها کسی که #باخت من بودم... من تو را باختم... من همهی دنیایم🌏 را باختم!"
_وقتی از سر خاک بلند شد. زیر #دلش درد میکرد. ⏳ساعات زیادی در سرما روی زمین نشسته بود! دستی روی شکمش کشید و کمرش را صاف کرد.
#فخرالسادات کنارش ایستاد:
_با تو #خوشبخت بود... خیلی سال 🗓بود که دوستت😍 داشت؛ شاید از همون موقعی که پا🦶 توی اون کوچه گذاشتی، همهش دل دل میکرد که کی بزرگ میشی، همهش دل میزد که نکنه از دستت بده؛ با اینکه سالها بچهدار نشدید و اونم عاشق بچهها👶 بود اما تو براش عزیزتر بودی؛ خدا هم #معجزه کرد برای عشقتون، مواظب #معجزهی عشقت💖 باش!
_حاج خانم دور شد.
_حاج علی به سمت #آیه میآمد، گفته بود که بعد از #تحویل سال میآید و آمده بود. حاج علی نشست که #فاتحه بخواند که گوشی 📱آیه زنگ خورد؛ رها بود:
_سلام، عیدت مبارک!
آیه: _سلام، عید تو هم مبارک، کجایی؟
رها: _اومدیم سر خاک #سینا، پدرش و پدرم!
آیه: _مهدی 🚼کجاست؟
رها: _آوردمش سر خاک باباش، باید باباش رو بشناسه دیگه.
آیه: _کار خوبی کردین، سلام 🖐منو به همه برسون و #عید رو به همه تبریک بگو.
#تلفن را قطع کرد و برگشت.
مردی کنار پدرش نشسته بود و دست روی #قبر گذاشته و #فاتحه میخواند؛ قیافهاش آشنا نبود.
نزدیک که رفت حاج علی گفت:
_آقا ارمیا 🧔هستن.
"ارمیا؟ ارمیا چه کسی بود؟ چیزی در خاطرش او را به شب برفی❄️ کشاند. نکند همان مرد است! او که اینگونه نبود! چرا اینقدر عوض شده است؟ این ته ریش چه بود؟" صورت سه تیغ شدهاش مقابل چشمانش ظاهر شد و به سرعت محو شد.
" اصلا به من چه که او چگونه بود و چگونه
هست؟ سرت به کار خودت باشد!"
سلام🖐 کرد و به انتظار پدر ایستاد. ارمیا که فاتحه خواند رو به حاج علی کرد:
_حاجی باهاتون حرف دارم!
حاج علی سری تکان داد، که آیه گفت:
_بابا من میرم 🕌امامزاده!
ارمیا: _اگه میشه شما هم بمونید!
حاج علی تایید کرد و آیه نشست.
ارمیا: _قصهی سیدمهدی چیه؟
حاج علی: _یعنی چی؟
ارمیا: _چرا رفت؟
حاج علی: _دنبال چی هستی؟
ارمیا: _دنبال #آرامش از دست رفتهم.
حاج علی: _مطمئنی که قبلا آرامشی بوده؟
ارمیا: _الان به هیچی مطمئن نیستم.
حاج علی: _الان چی میخوای؟
ارمیا: _میخوام بدونم چی باعث شد...
⏪ ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید