eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
782 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام ، عرض ارادت و تسلیت محضر همه‌ی عزیزان، دوستانی که تازه به جمع اهالی 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱 ملحق شدید، خیلی خیلی خوش آمدید.حضور سبزتان گرامی🍃🙏
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که این سرزمین🇮🇷 شدند. آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریه‌های😭 کودکان و زنان بی‌دفاع می‌دیدند. ✨تقدیم به مردان سبز پوش👨‍✈️👨‍🎨 سرزمینم🇮🇷 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۸۰ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۸۱ : 🔻 شیدا: _یعنی داره؟😳 محبوبه خانم: _آره حقیقت داره، بچه‌ها برای شام 🥘 میمونید؟ احسان👦 شد: _بله... صدرا: _خوبه! یه غذایی درست کرده که باید بخورید تا بفهمید غذا🫕 چیه؛ البته خانوم منم عالیه ها، اما دیگه غذاهای جنوبیه!🌴 _زهرا خانم در مشغول بود اما صدای را شنید و لبخند☺️ زد. "خدایا شکرت🤲 که دخترکم شد!" +صدرا 🧑‍🦱به رخ میکشید را... به رخ میکشید دختری🧕 را که ساکت و مغموم شده بود. "سرت را بالا بگیر من! دنیا🌏 را برایت میکنم، لبخند ☺️ بزن و سرت را بالا بگیر خاتون!" 📆 آخر هفته بود و آیه طبق قرار هر هفته‌اش به سمت مَردش میرفت. _روی نشست.... "سلام مرد! سلام یار سفر کرده‌ی من! تنها خوش میگذرد؟ دلت❤️‍🩹 تنگ شده است یا از رود فراموشی گذر کرده‌ای؟دل من و دخترکت که تنگ 💔است. _حق با تو بود... تو را بیشتر دوست داشت، یادت هست که همیشه میگفتی: "بانو! خدا منو بیشتر از تو دوست داره! میدونی چرا؟ چون تو رو به من داده!" اما من میگویم خدا تو را بیشتر دوست دارد؛ چون تو را پیش از من بُرد، اصلا تو را برای برداشت و آیه را جا گذاشت!" _هنوز سر خاک نشسته بود، که پاهایی👣 مقابلش قرار گرفت. بود، سر خاک پسر آمده بود. کمی آنطرف‌تر هم مردش بود! فخرالسادات که نشست، سلامی 🖐گفت و خواند. چشم بالا آورد و گفت: _خواب مهدی رو دیدم، ازم ناراحت 😢بود! فکر کنم به خاطر توئه؛ اون روزا حالم خوب نبود و تو رو خیلی کردم، منو ببخش، باشه مادر؟! آیه لبخند😊 زد: _من ازتون نرنجیدم. دست در کیفش 👜کرد و یک پاکت درآورد: _چندتا نامه پیش پدرم گذاشته بود، پشت این اسم شما بود. پاکت💌 را به سمت فخرالسادات گرفت. اشک😭 صورتشان را پر کرده بود. نامه💌 را گرفت و بلند شد و به سمت شوهرش رفت...ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۸۱ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈قسمت ۸۲ :🔻 سال⏳ نزدیک بود. آیه سفره‌ی را روی قبر مردش چیده بود، سر مزار ، به رفته بود، روی قبر همسرش سفره چیده بود؛ چقدر است این روز که غم🥲 در دل ❤️‍🩹بیداد میکند! 🕰 سال که تحویل شد، جمعیت زیادی خود را به 🥀رساندند، میخواندند و تسلیت میگفتند. "معامله‌ات با چگونه بود که دو سر سود بود؟ چگونه کردی که بزرگ این هزار رنگ شدی؟ چه چیزی را کردی که همه به دیدارت می‌آیند؟ تنها کسی که من بودم... من تو را باختم... من همه‌ی دنیایم🌏 را باختم!" _وقتی از سر خاک بلند شد. زیر درد میکرد. ⏳ساعات زیادی در سرما روی زمین نشسته بود! دستی روی شکمش کشید و کمرش را صاف کرد. کنارش ایستاد: _با تو بود... خیلی سال 🗓بود که دوستت😍 داشت؛ شاید از همون موقعی که پا🦶 توی اون کوچه گذاشتی، همه‌ش دل دل میکرد که کی بزرگ میشی، همه‌ش دل میزد که نکنه از دستت بده؛ با اینکه سال‌ها بچه‌دار نشدید و اونم عاشق بچه‌ها👶 بود اما تو براش عزیزتر بودی؛ خدا هم کرد برای عشقتون، مواظب عشقت💖 باش! _حاج خانم دور شد. _حاج علی به سمت می‌آمد، گفته بود که بعد از سال می‌آید و آمده بود. حاج علی نشست که بخواند که گوشی 📱آیه زنگ خورد؛ رها بود: _سلام، عیدت مبارک! آیه: _سلام، عید تو هم مبارک، کجایی؟ رها: _اومدیم سر خاک ، پدرش و پدرم! آیه: _مهدی 🚼کجاست؟ رها: _آوردمش سر خاک باباش، باید باباش رو بشناسه دیگه. آیه: _کار خوبی کردین، سلام 🖐منو به همه برسون و رو به همه تبریک بگو. را قطع کرد و برگشت. مردی کنار پدرش نشسته بود و دست روی گذاشته و می‌خواند؛ قیافه‌اش آشنا نبود. نزدیک که رفت حاج علی گفت: _آقا ارمیا 🧔هستن. "ارمیا؟ ارمیا چه کسی بود؟ چیزی در خاطرش او را به شب برفی❄️ کشاند. نکند همان مرد است! او که اینگونه نبود! چرا اینقدر عوض شده است؟ این ته ریش چه بود؟" صورت سه تیغ شده‌اش مقابل چشمانش ظاهر شد و به سرعت محو شد. " اصلا به من چه که او چگونه بود و چگونه هست؟ سرت به کار خودت باشد!" سلام🖐 کرد و به انتظار پدر ایستاد. ارمیا که فاتحه خواند رو به حاج علی کرد: _حاجی باهاتون حرف دارم! حاج علی سری تکان داد، که آیه گفت: _بابا من میرم 🕌امامزاده! ارمیا: _اگه میشه شما هم بمونید! حاج علی تایید کرد و آیه نشست. ارمیا: _قصه‌ی سیدمهدی چیه؟ حاج علی: _یعنی چی؟ ارمیا: _چرا رفت؟ حاج علی: _دنبال چی هستی؟ ارمیا: _دنبال از دست رفته‌م. حاج علی: _مطمئنی که قبلا آرامشی بوده؟ ارمیا: _الان به هیچی مطمئن نیستم. حاج علی: _الان چی میخوای؟ ارمیا: _میخوام بدونم چی باعث شد...ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 روایت کشف حجابِ رضاخانی توسط امام خامنه‌ای مُدظله‌العالی ... 📆 ۲۱ تیرماه، سالروز کشتار خونین مسجد گوهرشاد به دستور رضاخان. 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا