eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
782 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که این سرزمین🇮🇷 شدند. آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریه‌های😭 کودکان و زنان بی‌دفاع می‌دیدند. ✨تقدیم به مردان سبز پوش👨‍✈️👨‍🎨 سرزمینم🇮🇷 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۸۶ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۸۷ : 🔻 آیه: _فهمیدنش سخت نبود. از نگاهش👀، رفتارش، اصلا از اون بچه‌ای 🚼که به تو سپرد معلوم بود که یک شده، تو هم که میدونم هنوز بهش داری! رها: _من نمیشناسمش! آیه: _ ، اما بدون اون ؛ تو قلب 💖مهربونی داری، شوهرتو برای اتفاقی که توش نقش زیادی نداشته، ببخش تا کنی! اون مرد خوبیه... به تو داره تا آدم دنیا بشه! کن رها! تو مهربونترینی! رها: _کاش بودی آیه! آیه: _هستم... تا تو بخوای باشم، هستم؛ البته دیگه عروس 👰‍♀شدی و من باید از اون خونه🏠 برم! رها: _نه؛ معصومه داره میبره! گفته خونه🏠 رو آماده میکنه بریم اونجا! تو هم تا هر وقت بخوای میتونی بمونی! آیه: _پس تمومه دیگه، رو گرفتین؟ رها: _نه آیه، گفتن که اگه میتونم بگیرم و با مادرم تو همون زندگی کنم! آیه: _رها فکر طلاق رو نکن، میدونی حلال خداست! رها: _ما خیلی با هم داریم! آیه: _فرق داشتن بد نیست، خودتم میدونی زن و شوهر نباید عین هم باشن، باید هم باشن! رها:_ چی؟ آیه: _اون داره تو میشه، چندباری اومد بالا با حرف زد. فهمیدم که داره میده. پسر مردم از دست رفت.. +هر دو خندیدند😄. رها دلش💝 آرام شده بود..خوب است که را دارد! 📅آخر هفته بود که آیه بازگشت، شده بود. از وقتی که رفت شده بود... دل ❤️‍🩹میسوزاند برای خم شده‌ی آیه‌اش! آیه دل 💓میزد برای رهایش! آیه: _امشب🌓 چی میخوای بپوشی؟ رها: _من برم، برای چی برم جشن نامزدی💍 معصومه؟ آیه: _تو باید بری! ازت خواسته کنارش باشی، امشب🌗 برای اون و مادرش سخت‌تره! رها: _نمیفهمم چرا داره میره! ِ آیه : داره میره تا به خودش کنه که دخترعمویی که همسر برادرش بود، دیگه فقط دخترِ عموشه! با اضافه‌ای! حالا بگو میخوای چی بپوشی؟ رها: _لباس👗 ندارم آیه! آیه: _به صدرا 🧑‍🦱گفتی؟ رها: _نه؛ خب روم نشد بگم! آیه لبخند☺️ زد و دست رها را گرفت و به اتاقش برد. کت و دامن مشکی رنگی را مقابلش گذاشت: _چطوره؟ رها: _قشنگه. آیه: _بپوشش! _آیه بیرون رفت و رها را تن کرد. آیه زیبایی را به سمت رها گرفت... _بیا اینم برات ببندم! رها که آماده شد، از پایین رفت. صدرا🧑‍🦱 و خانم منتظرش بودند. _مهدی🚼 در آغوش صدرا دست و پا میزد برای رها! نگاه👀 صدرا که به رهایش افتاد🧕، ضربان قلبش💓 بالا رفت...!ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۸۷ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۸۸ : 🔻 " چه کرده‌ای ! آن برای کردنم بس نبود که پوست گندمگون‌ت را در این قاب به رخ میکشی؟ آه ... کاش میدانستی که زمان⏳ عاشق 💞کردن من خیلی وقت است گذشته! من چشمانم😌 از نمازهای 📿صبحت پر است! از قنوتت🤲 پر است! من دل♥️ در گرو دارم! من را به صلیب 🎚میکشی خاتون؟ تو با این چهره‌ی زیبای در این شهر چه میکنی؟ آمده‌ای شهر را به بکشی یا قلب❤️‍🔥 مرا؟" مهدی 🚼که در آغوشش دست و پا زد، نگاه👀 از رهایش گرفت. محبوبه خانم لبخند 😉معناداری زد. روی صندلی عقب نشست ، و مهدی🚼 را از آغوش صدرا گرفت. محبوبه خانم با آن مانتوی کار شده ی سیاهرنگش زیبا شده بود، جلو کنار صدرا🧑‍🦱 نشست. َرها را خرج پسرکش👶 میکرد، و ندید نگاه مرد این روزهایش را که دو دو میزد. آیه از پنجره‌ی 🪟خانه‌اش ، به خانواده‌ای که سعی داشت دوباره سرپا شود نگاه کرد. چقدر این خانواده را به رها کرده بود! چقدر گفته بود رها زن باش... باش! مَردت شب 🌘سختی پیش رو دارد! گفته بود: _رها! تو امشب باش! وارد که شدند، صدرا 🧑‍🦱به سمت عمویش رفت و او را صدا زد: _عموجان! آقای با رنگ پریده😓 به صدرا🧑‍🦱 نگاه کرد: _شما اینجا چیکار میکنید؟ محبوبه خانم: _شما دعوت کردید، نباید می‌اومدیم؟ آقای زند: _نه... این چه حرفیه! اصلا فکرشم نمیکردیم بیاید، بفرمایید بشینید و از خودتون کنید! چقدر این مرد اضطراب داشت! رها نگاهش👀 را در بین مهمان چرخاند و او هم از رخش رفت: _محبوبه خانم... محبوبه خانم! محبوبه خانم تا نگاهش به رنگ پریده‌ی رها افتاد هراسان😨 شد: _چی شده رها؟!...صدرا! صدرا 🧑‍🦱به سمت رها🧕 رفت و مهدی👶 را از آغوشش گرفت: _چی شدی تو؟ حالت خوبه؟ رها: _بریم... بریم خونه🏠 صدرا! "چطور میشود وقتی اینگونه صدایم میزنی و نامم را بر زبان میرانی دست رد به سینه‌ات بزنم؟" رها چنگ به بازوی صدرا انداخت، نگاه را به صدرا دوخت: _بریم! "اینگونه نکن بانو... تو کن! چرا اینگونه مینمایی؟" صدرا: _باشه بریم. همین که خواستند از خانه🏡 بیرون بروند...ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
« اَللهُمَّ حَرِّم عَلى قُلوبِنا حُزنِ الدُنيا. » خدایا غمِ دنیا رو بر قلب های ما حرام کن.🤲🌙 🌚🕊 🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
♥️ بۍهــــــوا ؛ اولِ‌صُبــــــــح سخت‌هوایَت‌ڪردمـ... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید