eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
784 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
✍#خدایا نگذار نقاب نفاق و بی‌طرفی بر چهره‌مان🎭 افتد و در این #هنگامه_جنگ، حسین💔 را تنها گذاریم. اینه
📚کتاب درباره‌ی زینب کمایی در حوزه‌ی فعالیت‌های زیادی برای نهادن به این شهیده جوان که همه او را می‌دانند، صورت گرفته است. کتاب‌های «من میترا نیستم»، «زینب خانم»، «راز درخت کاج» و مستند «من میترا نیستم» شاهدی بر این ادعا است.
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
📚کتاب درباره‌ی زینب کمایی در حوزه‌ی #فرهنگی فعالیت‌های زیادی برای #ارج نهادن به این شهیده جوان که هم
📗کتاب راز درخت کاج🌲 کتاب راز درخت کاج به قلم🖋 ، اولین کتابی است که حول محور این شهیده بزرگوار نگاشته شد و نخستین بار در سال ۱۳۸۸ به چاپ رسید. 📗کتاب راز درخت کاج🌲 شامل گفته‌های مادر شهید زینب کمایی است.
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
📗کتاب راز درخت کاج🌲 کتاب راز درخت کاج به قلم🖋 #معصومه_رامهرمزی، اولین کتابی است که حول محور #خاطرات
📕کتاب « من میترا نیستم» در راستای و معارف فاطمی، به دختران نوجوان و فرهنگ ایثار و شهادت 🥀 چاپ و معرفی شد. ا+ین کتاب 📕 است از زندگی دختری نوجوان و انقلابی به نام زینب کمایی که در ابتدای دهه شصت و در تحرکات شوم سازمان به دلیل و سیاسی‌‌اش مورد و کینه اعضای این گروه قرار می گیرد.😡 +او شهیدی است که تنها به جرم داشتن حجاب🧕 و شرکت در علیه بدحجابی توسط به شهادت رسید💔
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
📕کتاب « من میترا نیستم» در راستای #ترویج_فرهنگ و معارف فاطمی، #الگو‌دهی به دختران نوجوان و #ترویج
📔کتاب 'زینب_خانم روایت هایی از زندگی دختری است که توسط شهید🥀 شد؛ +شهیده زینب کمایی که شاید پیش از این کتاب من میترا نیستم را درباره او خوانده باشید، اینبار او را در این کتاب به عنوان و نگاه کنید. کسی که می‌تواند مثل یک مسیر زیستن شما را عوض کند.
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
📔کتاب 'زینب_خانم روایت هایی #واقعی از زندگی دختری است که توسط #منافقین شهید🥀 شد؛ +شهیده زینب کمایی
نام و یادش گرامی ، راهش پر رهرو باد 🤲💔🥀 📚مطالعه‌ی این کتاب‌ها به همه به ویژه دختران نوجوان و جوان جامعه سفارش می‌گردد
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 شما صدای فرماندهان و شهدای بزرگ ایران 🇮🇷را در خصوص با میشنوید؛ 🌷 شهید مهدی زین‌الدین 🌷 شهید محمدحسین باقری 🌷 شهید حسین سلامی 🌷 شهید محمدحسین بهشتی 🌷شهید قاسم سلیمانی 🌷 شهید امیرعلی حاجی‌زاده 🌷 شهید غلامعلی رشید 🌷 شهید احمد متوسلیان 🌷 شهید مرتضی آوینی 🌷 شهید مصطفی چمران 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷 شهید آیت‌الله دکتر بهشتی رحمت الله: 🔹 امروز دیگه کلمه «مرد باش» رو هم باید از بندازیم دور! اونقدر؛ زنان ما، دختران ما، پیرزن‌ها و زنان سالخورده ما از خودشون و شهامت، عزت و فداکاری نشان دادند که دیگه کلمه «مرد باش» رو با زحمت من میگم. 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که این سرزمین🇮🇷 شدند. آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریه‌های😭 کودکان و زنان بی‌دفاع می‌دیدند. ✨تقدیم به مردان سبز پوش👨‍✈️👨‍🎨 سرزمینم🇮🇷 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۸۸ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۸۹ : 🔻 🏡همین که خواستند از خانه بیرون بروند، صدای بلند شد. "خدایا چه کند؟ مردش با دیدن داماد🧑‍⚖ این عروسی می‌شکست! مرد بود و ... ... این را خوب میشناخت! در کل کشیدن استاد بودند، نگاهش 👀را به صدرا 🧑‍🦱دوخت. آمد به سرش از آنچه میترسیدش😱!" _رنگ صدرا 😶‍🌫به سفیدی زد و بعد از آن سرخ😡 شد. صدایش زد: _صدرا! صدرا! _صدای محبوبه خانم رها را به سمت دیگرش کشید. دست محبوبه خانم روی قلبش🫀 بود: _صدرا... مادرت! +صدرا نگاهش را از به سختی جدا کرد و به مادرش دوخت. مهدی 👶را دست رها داد و مادرش را در کشید و از بین دوید! 📍جلوی سی‌سی‌یو نشسته بودند که صدرا 🧑‍🦱گفت: _خودم اون برادر رو میکشم! رها دلش شکست💔! رامین چه ربطی به او داشت: _آروم باش! صدرا: _آروم باشم که برن به من بخندن؟ گرفتن که داماد آینده‌شون زنده بمونه؟ با تو، با اون ازدواج کنه؟ زیادیش میشد! رها: _اون انتخاب خودشو کرده، درست و غلطش پای خودشه! یه روزی باید جواب پسرشو بده! _صدرا صدایش بلند شد:🗣 _کی باید جواب منو بده؟ کی باید جواب مادرم رو بده؟ جواب برادر رو کی باید بده؟ رها: _آروم باش صدرا! الان وقت مناسبی نیست! صدرا: _قلبم 🫀داره میترکه رها! نمیدونی چقدر دارم! _محبوبه خانم در بود ، و اجازه‌ی بودن همراه نمیدادند. به خانه🏠 بازگشتند که آیه و زهرا خانم متعجب😳 به آنها نگاه کردند. _صدرا 🧑‍🦱به اتاقش رفت و در 🚪را بست. _رها را که تعریف کرد زهرا خانم بغض🥲 کرد... چقدر درد به جان این مادر و پسر ریخته بود پسرِ همسرش! در اتاقش نشسته بود و به حوادث امشب🌗 فکر میکرد؛ "اصلا رامین به چه چیزی فکر میکرد که با زن مقتول ازدواج 💍کرده بود؟ یادش بود که رها همیشه از رفت و آمد زیاد رامین با شریکش میگفت، از اینکه اصلا از این شرایط خوشش نمی‌آید! میگفت رامین چشمانش پاک نیست، چطور همکارش نمیداند! _ امشب هم همین حرفها را از صدرا شنیده بود! هم همین حرفها را به زده بود. حالا که در یک سر مسائل مالی💰، سینا مرده بود، بهانه‌ی شرکت را گرفته و زن همسرش شده بود...!"😳 ⏪ ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانه‌های_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۸۹ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 💞 ❣ 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۹۰ : 🔻 آه🙁 کشید... خوب بود که صدرا🧑‍🦱، را داشت، خوب بود که رها 🧕 را بلد بود، همه چیز خوب بود جز حال خودش! 🗓یاد روزهای خودش افتاد: " یادت هست که وقتی دلشکسته💔 بودی، وقتی ناراحت و عصبانی😣 بودی، میگفتی تمام دنیا را لبخندم😄 به قلبت🫀 سرازیر میکند! یادت هست که تمام را پشت سر میگذاشتیم و دست🤝 هم را میگرفتیم و فراموش میکردیم دنیا🌏 چقدر میگیرد؟ حالا رها یاد گرفته که باشد! " َ _به عکس رو به‌ رویش خیره شد "نمیدانی چقدر جایت مرد.... خدایا، چقدر زود پر کشیدی🕊... مرد من جایت کنارم خالیست! به 🚼 سخت میگذرد! چه کنم که توان زندگی کردن ندارم؟ چه کنم که گاهی سر می‌ایستم؟ روزهای آیه بعد از رفتنت خوب نیست! روزهای دخترکت بعد از رفتنت خوب نیست... راستی موهایم را دیده‌ای که یک شبه شده‌اند؟ دیده‌ای که خرمن👩‍🦰 موهایم را 👩🏾‍🦳 کرده و رفته‌ای؟ دیده‌ای که همیشه بر سر دارم که کسی نبیند آیه یک شبه 🧓 شده است؟ دیدی که کسی نپرسید چرا همیشه را می‌پوشانی؟ اصلا دیده‌ای سپیدی و عسلی چشمانم🥺 با هم درآمیخته‌اند؟دیده‌ای پوستم از سپیدی درآمده و زردی بیماری را به خود گرفته؟ دیده‌ای گشته‌ام؟دیده‌ای شانه‌های خم شده‌ام را؟ چگونه کودکت🚼 را به دندان کشم وقتی تو رفته‌ای؟ 🗓از روزی که رفتی آیه هم رفت! میکنم دنیا را تا به تو برسم... دنیایم تو بودی! دنیایم🪙 را گرفتی و بردی! چه ساده کردی و گفتی کنم! چطور مرا شناختی که با حرفهای آخرت مرا ؟ اصلا من کجای زندگی‌ات بودم که رفتی؟ دلت💟 آمد؟ از نامردی دنیا نمی‌ترسیدی؟" +َدلش💔 اندکی خواب😴 و می‌خواست. دلش❤️‍🩹 مردش را می‌خواست و آیه‌ی این روزها زیادی شده بود. دلش لبخند😆 از ته دل را میخواست، نگاه صدرا🧑‍🦱 به رها👩‍🦱 را میخواست، دلش کمی برای میخواست، زهرا خانم و محبوبه خانم را میخواست، اینها بزرگ آیه بود... آیه‌ای که این روزها زیادی شده بود. +نفس گرفت ؛ "چه کنم در که قدم به قدم پر است از ! چه کنم که همه‌ی شهر رنگ تو را گرفته است؟ چگونه یاد بگیرم زندگی کردن را؟ مگر میشود تو بروی و من زندگی کنم؟ تو این شهر بودی! حالا که رفتی، این شهر، شهر ⚰ است! ************ 🗓سه ماه گذشته بود. سه ماه از حرفهای ارمیا 🧔با حاج علی👨‍🦳 و آیه 👩گذشته بود... سه ماه بود که ارمیا....ادامه دارد... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید