هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که #امنیتآور این سرزمین🇮🇷 شدند.
آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریههای😭 کودکان و زنان بیدفاع میدیدند.
✨تقدیم به مردان سبز پوش👨✈️👨🎨 سرزمینم🇮🇷
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۸۸ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۸۹ : 🔻
🏡همین که خواستند از خانه بیرون بروند، صدای #هلهله بلند شد.
"خدایا چه کند؟
مردش با دیدن داماد🧑⚖ این عروسی میشکست! مرد بود و #غرورش...
#خدایا... این #کِل_کشیدنها را خوب میشناخت! #عمههایش در کل کشیدن استاد بودند، نگاهش 👀را به صدرا 🧑🦱دوخت. آمد به سرش از آنچه میترسیدش😱!"
_رنگ صدرا 😶🌫به سفیدی زد و بعد از آن سرخ😡 شد. صدایش زد:
_صدرا! صدرا!
_صدای #آه محبوبه خانم #نگاه رها را به سمت دیگرش کشید. دست محبوبه خانم روی قلبش🫀 بود:
_صدرا... مادرت!
+صدرا نگاهش را از #رامین به سختی جدا کرد و به مادرش دوخت. مهدی 👶را دست رها داد و مادرش را در #آغوش کشید و از بین #مهمانها دوید!
📍جلوی سیسییو نشسته بودند که صدرا 🧑🦱گفت:
_خودم اون برادر #نامردت رو میکشم!
رها دلش شکست💔! رامین چه ربطی به او داشت:
_آروم باش!
صدرا: _آروم باشم که برن به #ریش من بخندن؟ #خونبس گرفتن که داماد آیندهشون زنده بمونه؟ #پدر با تو، #دختر با اون ازدواج کنه؟ زیادیش میشد!
رها: _اون انتخاب خودشو کرده، درست و غلطش پای خودشه! یه روزی باید جواب پسرشو بده!
_صدرا صدایش بلند شد:🗣
_کی باید جواب منو بده؟ کی باید جواب مادرم رو بده؟ جواب برادر #ناکامم رو کی باید بده؟
رها: _آروم باش صدرا! الان وقت مناسبی نیست!
صدرا: _قلبم 🫀داره میترکه رها! نمیدونی چقدر #درد دارم!
_محبوبه خانم در #سیسییو بود ،
و اجازهی بودن همراه نمیدادند. به خانه🏠 بازگشتند که آیه و زهرا خانم متعجب😳 به آنها نگاه کردند.
_صدرا 🧑🦱به اتاقش رفت و در 🚪را بست.
_رها #جریان را که تعریف کرد زهرا خانم بغض🥲 کرد... چقدر درد به جان این مادر و پسر ریخته بود پسرِ همسرش!
#آیه در اتاقش نشسته بود و به حوادث امشب🌗 فکر میکرد؛
"اصلا رامین به چه چیزی فکر میکرد که با زن مقتول ازدواج 💍کرده بود؟ یادش بود که رها همیشه از رفت و آمد زیاد رامین با شریکش میگفت، از اینکه اصلا از این شرایط خوشش نمیآید!
میگفت رامین چشمانش پاک نیست، چطور همکارش نمیداند!
_ امشب هم همین حرفها را از صدرا شنیده بود!
#صدرا هم همین حرفها را به #سینا زده بود.
حالا که در یک #نزاعِ سر مسائل مالی💰، سینا مرده بود، #معصومه بهانهی شرکت را گرفته و زن #قاتل همسرش شده بود...!"😳
⏪ ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۸۹ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۹۰ : 🔻
#آیه آه🙁 کشید...
خوب بود که صدرا🧑🦱، #رها را داشت، خوب بود که رها 🧕#مهربانی را بلد بود، همه چیز خوب بود جز حال خودش!
🗓یاد روزهای خودش افتاد:
" یادت هست که وقتی دلشکسته💔 بودی، وقتی ناراحت و عصبانی😣 بودی، میگفتی تمام #آرامش دنیا را لبخندم😄 به قلبت🫀 سرازیر میکند! یادت هست که تمام #سختیها را پشت سر میگذاشتیم و دست🤝 هم را میگرفتیم و فراموش میکردیم دنیا🌏 چقدر #سخت میگیرد؟ حالا رها یاد گرفته که #آرامش #مردش باشد! "
َ _به عکس رو به رویش خیره شد
"نمیدانی چقدر جایت #خالیست مرد.... خدایا، چقدر زود پر کشیدی🕊... مرد من جایت کنارم خالیست! به #دخترکت🚼 سخت میگذرد! چه کنم که توان زندگی کردن ندارم؟ چه کنم که گاهی سر #نقطهی_صفر میایستم؟ روزهای آیه بعد از رفتنت خوب نیست! روزهای دخترکت بعد از رفتنت خوب نیست... راستی موهایم را دیدهای که یک شبه #سپید شدهاند؟ دیدهای که #خرمایی خرمن👩🦰 موهایم را #خاکسترپاش👩🏾🦳 کرده و رفتهای؟ دیدهای که همیشه #روسری بر سر دارم که کسی نبیند آیه یک شبه #پیر🧓 شده است؟
دیدی که کسی نپرسید چرا
همیشه #موهایت را میپوشانی؟ اصلا دیدهای سپیدی و عسلی چشمانم🥺 با هم درآمیختهاند؟دیدهای پوستم از سپیدی درآمده و زردی بیماری را به خود گرفته؟ دیدهای #ناتوان گشتهام؟دیدهای شانههای خم شدهام را؟ چگونه کودکت🚼 را به دندان کشم وقتی تو رفتهای؟
🗓از روزی که رفتی آیه هم رفت! #روزمرگی میکنم دنیا را تا به تو برسم... دنیایم تو بودی! دنیایم🪙 را گرفتی و بردی! چه ساده #فراموش کردی و گفتی #فراموشت کنم! چطور مرا شناختی که با حرفهای آخرت مرا #شکستی؟ اصلا من کجای زندگیات بودم که رفتی؟ دلت💟 آمد؟ از نامردی دنیا نمیترسیدی؟"
+َدلش💔 اندکی خواب😴 و #بیخبری میخواست.
دلش❤️🩹 مردش را میخواست و آیهی این روزها زیادی #زیادهخواه شده بود.
دلش لبخند😆 از ته دل #رها را
میخواست،
نگاه #مشتاق صدرا🧑🦱 به رها👩🦱 را میخواست،
دلش کمی #عقل برای #رامین میخواست، #شادی زهرا خانم و محبوبه خانم را میخواست،
اینها #آرزوهای بزرگ آیه بود...
آیهای که این روزها زیادی #زیادهخواه شده
بود.
+نفس گرفت ؛
"چه کنم در #شهری که قدم به قدم پر است از #خاطراتت! چه کنم که همهی شهر رنگ تو را گرفته است؟ چگونه یاد بگیرم #بیتو زندگی کردن را؟ مگر میشود تو بروی و من زندگی کنم؟ تو #نبض این شهر بودی!
حالا که رفتی، این شهر، شهر #مردگان⚰ است!
************
🗓سه ماه گذشته بود.
سه ماه از حرفهای ارمیا 🧔با حاج علی👨🦳 و آیه 👩گذشته بود... سه ماه بود که ارمیا....
⏪ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
❤️🩹
دلتنگۍ
واژهاے بۍمعناسٺ
وقتۍ تُــو
درلحظههايمـ نفس مۍڪشۍ
و از دور بہ من نزدیڪۍ..
#حسینجانم*
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
♥️♡
مۍگفت:
ازڪجا فهمیدۍعاشقتہ!؟
گفتم ازاون جایی که وقتی گناه میکنم
اون بیشتر از من ناراحت میشه😔
_حسینجانم_🌱!
@Barrane_eshgh1_12858992462.mp3
زمان:
حجم:
8.2M
😌♡
عجباحساسنابۍبود
خوابِڪربلاٺ..
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
☺️🌤
چھ حالِ خوبۍ داࢪد
دوسٺ داشتنٺ ؛
سࢪ صُبـح ..
#لیلامقربۍ
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
16.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امامـ رضا(؏) در عالمـِ رؤیا بھ
"شیخحسنعلۍنخودڪۍ"چھ گفٺ..!؟
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید