🌹کوچههای آسمانی 🌱
#سفارشهای_شهیدمشلب 📝قسمتے از #وصیت_نامه شهید احمد محمد مشلب خطاب به #جوانان: 👇🥀
🕌🕌
"نماز 📿خود را در #اول_وقت بخوانید. قرآن 📖بخوانید؛ زیرا ڪه بسیار #مهم است؛ قرآن بخوانید و #مواظب نماز و دین خود باشید.
🚩محرّم و عاشورا 🏴را زنده نگه دارید؛ ڪه بسیار #مهم است حتّے شده روزے یک بار؛ زیرا بسیار مهم است.مواظب خود باشید و ما را دعا🤲 ڪنید.
🌹الان همه ے #رابطه ها در #موبایل است و رابط بین دختر و پسر بسیار زیاد شده است.عجیب است ڪه این ها از ڪجا مے آید!
+همه مے دانند ڪه من از #موبایل و #فیس_بوک استفاده مے ڪنم، همه ے مردم مرا مے شناسند ڪه در فیس بوک از #نڪته هاے طنز و عڪس استفاده مے ڪنم، ولے #هیچگاه امورے ڪه در حال وقوع است براے من رخ نمے دهد، من هم مثل #جوان هاے دیگر هستم و من هم جوان هستم و فیس بوک و همه ے چیزهاے دیگر را دارم و از اغلب برنامه هاے #اجتماعے و دنیاے مجازے استفاده مے ڪنم.
💚حضرت صاحب الزمان (عج الله تعالے فرجه الشریف) ، خدا به شما صبر دهد؛
"زیرا او #منتظر ماست، نه این ڪه ما منتظر او باشیم. هنگامے مے شود گفت منتظریم، ڪه خود را #اصلاح ڪنیم ،ولے اگر خود را اصلاح نڪنیم، هیچ گاه #ظهور نخواهد ڪرد".
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕌🕌 "نماز 📿خود را در #اول_وقت بخوانید. قرآن 📖بخوانید؛ زیرا ڪه بسیار #مهم است؛ قرآن بخوانید و #مواظب ن
✨ملاقات در ملکوت
💔#شاخصترین مطلبی که از احمد به یادگار مانده است یکی از #پستهای اوست که بسیار #تأمل_برانگیز و جالب است که میگوید:
«لازم است خودمان را برای #ملاقات با حضرت مهدی(عجالله) آماده کنیم!» این جملهی #پرمغز یعنی احمد میداند بعد از #شهادت در #ملکوت_اعلی، امام عصر، حضرت بقیة اللّه(عجالله)، را #ملاقات خواهد کرد و قطعاً اکنون این ملاقات در ملکوت اتفاق افتاده است.
📚برگرفته از کتاب ملاقات در ملکوت/ به نقل از مادر شهید مدافع حرم احمد محمد مشلب
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
✨ملاقات در ملکوت 💔#شاخصترین مطلبی که از احمد به یادگار مانده است یکی از #پستهای اوست که بسیار #تأ
روح بلند و والایش شاد ، قرین رحمت الهی🥀🥀🥀
به امید آن که جوانان ما از سیره ی شهدا درس بگیرند و آنها را سرلوحه ی زندگی خود قرار دهند🤲🍃
در تمام شبها وروزها چشم کودکان غزه ، بعد از خدا به مردم ایران است...
🇮🇷🇵🇸
شبتون پر از عطر خدا🌙
پایان این جنگ
زمانی خواهد بود که
به جهان 🌏ثابت کنیم
ملتی هستیم که
هرگز زانو نخواهیم زد؛
حتی اگر مجبور شویم
بهای سنگینِ
"تسلیمنشدن" را بپردازیم.
|امیرسرلشکرخلبانجوادفکوری|
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که #امنیتآور این سرزمین🇮🇷 شدند.
آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریههای😭 کودکان و زنان بیدفاع میدیدند.
✨تقدیم به مردان سبز پوش👨✈️👨🎨 سرزمینم🇮🇷
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈قسمت ۹۶ :🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۹۷ : 🔻
📍نام ارمیا🧔
در خاطرش آنقدر #کمرنگ بود که #یادی هم از آن نمیکرد. از مردی که چشم👀 به راهش مانده بود.
#آیه نگاهش را به همان #قاب عکس دوخت که مردش برای شهادت🥀 گرفته بود! همان عکس با لباس نظامی🧑🎨 را در زمینه #حرم حضرت زینب گذاشته بودند. مردش چه با #غرور ایستاده بود. سر بالا
گرفته و #سینهی ستبرش را به نمایش گذاشته بود.
نگاهش👀 روی قاب عکس دیگر دوخته شد...
#تصویر_رهبری...
همان لحظه صدای #آقا آمد.
نگاه از قاب عکس گرفت و به قاب تلویزیون 📺دوخت. آقا بود! خود آقا بود! روی زانو جلوی تلویزیون نشست.
دیدار آقا با #خانوادههای شهدای مدافع حرم💔 بود. زنی سخن میگفت و آقا به حرفهایش گوش میداد.
آیه هم سخن گفت:
_آقا! اومدی؟ خیلی وقته منتظرم بیای! خیلی وقته چشم👀 به راهم که بیای تا بگم تنها موندم آقا! دخترکم🧒 بیپدر شد... الان فقط #خدا رو داریم! هیچکسو ندارم! آقا! شما #یتیم_نوازی میکنی؟ برای دخترکم 🧒پدری میکنی؟ آقا دلت💖 آروم باشه ها... #ارتش پشتته! ارتش گوش به فرمانته!
دیدی تا #اذن دادی با سر رفت؟
دیدی #ارتش سوال نمیکنه؟
دیدی چه عاشقانه💞 تحت فرمان شمان؟
آقا! دلت💝 قرص باشه!
آیه سخن میگفت...
از دل پر دردش❤️🩹! از کودک یتیمش🧒! از یتیم داریاش! از نفسهایی که سخت شده بود این روزها!
#رها که به خانهاش🏠 رفته بود برای آوردن لباسهای👕 مهدی، وارد خانه شد و آیه را که در آن حال دید، با #گوشیاش فیلم 🎞گرفت و همراه او اشک😭 ریخت.
#آیه که به #هقهق افتاد و سرش را روی زمین گذاشت، دوربین 📷 را قطع کرد و آیه را در #آغوش گرفت... #خواهرانه آرامش کرد.
📆پنجشنبه که رسید،
آیه بار #سفر بست! زمان⏳ زیادی بود که مردش را ندیده بود، باید دخترکش🧒 را به دیدار پدر میبرد.
با اصرارهای فراوان رها،
همراه صدرا🧑🦱 و مهدی👶، با آیه همسفر شدند. مقابل قبر سیدمهدی ایستاده🚺 بود.
بیخبر از مردی🚹 که قصد نزدیک شدن
به قبر را داشته و با دیدن او #پشیمان شد و پیش نیامد. از دور به نظاره نشست.
⏪ ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۹۷ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈قسمت ۹۸ : 🔻
📍آیه #زینبش را روی قبر پدر 🚼گذاشت:
_سلام🤚 #بابا_مهدی! سلام #آقای_پدر! پدر شدنت #مبارک! اینم دختر🧒 شما! اینم زینب بابا! ببین چه #نازه! وقتی دنیا اومد خیلی کوچولو بود! از #داغی که روی دلم ❤️🔥گذاشتی این بچه سهم بیشتری داشت! خیلی #آسیب دید و رشدش کم بود.، اما خدا رو شکر #سالمه!
+دستی🖐 روی صورت دخترکش کشید:
_امشب🌔 تو کجایی که ندارم بابا
من بی تو کجا خواب ببینم بابا؟
برخیز ببین دخترکت🧒 میآید
نازک بدنت آمده اینجا بابا
دستی به سرم بکش تو ای نور⚡️ نگاه
این #عقده به دل ❤️🩹مانده به جا ای بابا
هر روز نگاهم به در این خانهست🏠
برگرد به این خانهی #احزان شدهات بابا
در خاطر تو هست که من #مشق_الفبا کردم؟
اولین نام تو را مشق📝 نوشتم بابا
دیدی که نوشتم #آب را #بابا داد؟
لبهات بسی خشک شده ای بابا
من هیچ ندانم که #یتیمی سخت است
تکلیف شده این به شبم ای بابا
این خانهی تو کوچک و کم جاست چرا؟
من به #مهمانی آغوش نیایم بابا؟
من از این بازی دنیا 🌍نگرانم اما
رسم بازی من و توست بیایی بابا
#رها هقهقش 😩بلند شد.
صدرا🧑🦱 که مهدی 👶را در آغوش داشت، دست دور شانهی رهایش انداخت و او را به خود تکیه داد. اشک چشمان😢 خودش هم جاری بود.
ارمیا🧔 هم چشمانش پر از اشک😥 بود
"خدایا... صبر بده به این زن #داغدیده!"
شانههای ارمیا🧔 خم شده بود.
#غم تمام جانش را گرفته بود. فکرش را نمیکرد امروز آیه را ببیند. از آن شب🌙 تا کنون #بانوی_سیدمهدی را ندیده بود.
#دل_دل میکرد. با این حرفهایی که آیه زده بود، نمیدانست ⏳وقت پیش رفتن است یا نه؟
دل💗 به #دریا زد و جلو رفت!
َآیه کفشهای🥾 مردانهای را مقابلش دید. #مرد نشست و دست 👇روی قبر گذاشت...#فاتحه خواند. بعد زینب 🧒را در آغوش گرفت و با پشت دست، صورتش را #نوازش کرد. #عطر_گردنش را به تن کشید.
+هنوز زینب🧒 را نوازش میکرد که به سخن درآمد:
_سالها پیش🗓، خیلی جوون بودم، تازه وارد #دانشگاه_افسری شده بودم. دل به یه دختر👩🦰 بستم... دختری که خیلی مهربون و خجالتی بود. کارامو رو به راه کردم و رفتم #خواستگاریش! اون روز رو، هیچوقت یادم نمیره... اونا مثل حاج علی نبودن، اول #سراغ پدر و مادرم رو گرفتن؛ منم با هزار جور 🙁خجالت توضیح دادم که پدر مادرم رو نمیشناسم و #پرورشگاهیام! این رو که گفتم از خونه🏠 بیرونم کردن، گفتن ما به آدم #بیریشه دختر نمیدیم!
_اونشب با خودم #عهد کردم هیچوقت عاشق ♥️نشم و ازدواج 💍نکنم.
_زندگیم شد #کارم... با کسی هم #دمخور نمیشدم، دوستام فقط #یوسف و #مسیح بودن که از #پرورشگاه با هم بودیم.
+تا اینکه سر راه زندگی #سیدمهدی قرار
گرفتم. راهی که اون به پایان #خوشش رسیده بود و من هنوز #شروعش هم نکرده بودم! من خودمو در #حد_شما نمیدونم! شما کجا و من جامونده
کجا؟
خواستن شما #لقمهی بزرگتر از دهن برداشتنه،...
⏪ ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
👌چشم به درد نخور !
😷 چشماش مجروح شد
و منتقلش کردند تهـران ؛
#محسن بعد از #معاینه دکتر پرسید:
آقای دکتر مجرای اشک چشمم سالمه؟
میتونم دوباره با این چشم گریه 😥کنم؟
👨🔬دکتر پرسید: براچی این سوال رو
می پرسی پسر جون؟
#محسن گفت:
#چشمی که برا امامحسین(ع) گریه 🥲نکنه بدرد من نمیخوره ....
#حسین_جانم
#شهیدمحسن_درودی🥀
#شبتون_شهدایی🌙
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
دورتادور این دلتنگی❤️🩹
#لذتی است که قابل #معاوضه
با شور و شادیهای دیگه نیست
"آقای امام حسین" . . 💖!'