با لباس ِ جهـاد
هر کاری عبادت است🤲
و چه زیبا روزهایشان،🌞
وقـفِ #خــدا بود...
#مردان_بی_ادعا
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
با لباس ِ جهـاد هر کاری عبادت است🤲 و چه زیبا روزهایشان،🌞 وقـفِ #خــدا بود... #مردان_بی_ادعا 👈🌹کوچه
بد جوری زخمی👳♀ شده بود
رفتم بالای سرش
نفس نفس میزد
بهش گفتم: زندهای؟
گفت: هنوز نه!!!!!!
👈او زنده بودن را
در #شهادت می دید ..! 🕊🕊🥀🥀
#مجروحین ،#جانبازان
#دفاع_مقدس #جنگ_تحمیلی🌴
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 نماهنگی زیبا و دیدنی از #سرودها و #نواهای ماندگار و #خاطره برانگیز #رزمندگان اسلام در دوران #جنگ_تحمیلی
🌿یادباد،آن روزگاران یاد باد
دوران#دفاع_مقدس⏳
#جنگ_تحمیلی🌴
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰 چرا میگوییم پیروزی ما در #جنگ #معجزه بود؟
چند کشور در دوران جنگ تحمیلی حامی صدام بودند؟!
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 تقدیم به از جان گذشتگانی که #امنیتآور این سرزمین🇮🇷 شدند.
آنان که دنیا را جا گذاشته و خدا را در گریههای😭 کودکان و زنان بیدفاع میدیدند.
✨تقدیم به مردان سبز پوش👨✈️👨🎨 سرزمینم🇮🇷
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈قسمت ۹۸ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۹۹ : 🔻
📍من خودمو در #حد شما نمیدونم، شما کجا و من جامونده
کجا؟ خواستن شما #لقمهی بزرگتر از #دهن برداشتنه، حق دارید حتی به
درخواست من فکر نکنید.
🗓روزی که شما رو دیدم، عشقتون♥️ رو دیدم، #علاقه و #صبرتون رو دیدم، آرزو کردم کاش منم کسی رو داشتم که اینجوری عاشقم♥️ باشه! برام عجیب بود که از #شما گذشته و رفته برای #اعتقاداتش کشته شده! عجیب بود که #بچهی🚼 تو راهشو ندیده رفته! عجیب بود با اینهمه #عشقی که دارید، اینقدر #صبوری کنید!
+شما همهی #آرزوهای منو
داشتید. شما همهی #خواستهی من بودید... شما دنیای جدیدی برام ساختید. شما و سید، #من و #راهمو عوض کردید.
رفتم دنبال #راه_سید!
#خودش کمکم کرد... راه رو #نشونم داد... راه رو برام #باز کرد...
روزی که این کوچولو🚼 به دنیا اومد، من اونجا بودم! همهی آرزوم این بود که پدر این دختر باشم! آرزوم بود بغلش کنم و عطر تنشو به جون بکشم! حس خوبیه که یه موجود کوچولو مال تو باشه... که تو آغوشت قد بکشه!
حالا که بغلش کردم، حالا که حسش کردم میفهمم چیزی که من #خیال میکردم خیلی خیلی #کوچکتر از حسیه که الان دارم! تا ابد #حسرت پدر شدن با منه... حسرت پدری کردن برای این دختر با من میمونه...
+ من از شما به خاطر #زیبایی یا #پولتون خواستگاری نکردم! حقیقتش اینه که هنوز چهرهی شما رو دقیق ندیدم! شما همیشه برای من با این #چادر_مشکی هستید. اولا که شما اجازه نمیدادید کسی نگاهش بهتون بیفته، الان
خودم نمیخوام و به خودم این اجازه رو نمیدم که پا به حریم سیدمهدی بذارم.
+از شما خواستگاری کردم به خاطر #ایمانتون، #اعتقاداتتون، به خاطر #نجابتتون! روزی که این کوچولو 🚼به دنیا اومد، مادرشوهرتون اومد سراغم. اگه ایشون نمیاومدن من هرگز جرات این کار رو نداشتم... شما کجا و من کجا... من لایق پدر
شدن نیستم، لایق همسر شدن شما نیستم! خودم اینو میدونم! اما اجازهشو سیدمهدی بهم داد! جراتشو سیدمهدی بهم داد. اگه قبولم کنید تا آخر عمر باید #سجدهی شکر کنم به خاطر داشتنتون! اگه قبولم نکنید، بازم منتظر میمونم. هفتهی دیگه دوباره میرم سوریه! هربار که برگردم، میام به امید شنیدن جواب مثبت+ شما.
ارمیا🧔 دوباره زینب را بوسید و به سمت آیه گرفت دخترک🧒 کوچک دلنشین
را...
وقتی خواست برخیزد و برود آیه گفت:
_زینب... زینب سادات، اسمش زینب ساداته!
ارمیا لبخند☺️ زد، سر تکان داد و رفت...
آیه ندید؛ نه آن لبخند را، نه سر تکان دادن را... تمام مدت نگاهش به عکس حک شده روی سنگ قبر مردش
بود... رها کنارش نشست.
صدرا 🧑🦱به دنبال ارمیا🧔 رفت. مهدی در آغوش پدر خواب بود.
رها: _چرا بهش یه فرصت نمیدی؟
آیه: _هنوز دلم♥️ با مهدیه، چطور میتونم به کسی فرصت بدم؟
رها: _بهش فکر🤔 میکنی؟
آیه: _شاید یه روزی؛ شاید...
صدرا🧑🦱 به دنبال ارمیا🧔 میدوید:
_ارمیا... ارمیا صبرکن!
ارمیا🧔 ایستاد و به عقب نگاه کرد:
_تو اینجا چیکار میکنی؟
صدرا: _من و رها پشت سر آیه خانم ایستاده بودیم، واقعا ما رو ندیدی؟
ارمیا: _نه... واقعا ندیدمتون! چطوری؟ خوشحالم که دیدمت!
صدرا: _باهات کار دارم!
ارمیا: _اگه از دستم بر بیاد حتما!
صدرا: _چطور از #جنس_آیه شدی؟ چطور از #جنس_سیدمهدی شدی؟
ارمیا: _کار سختی نیست، دلتو #صاف کن و یاعلی بگو و برو دنبال دلت؛ خدا خودش راهو نشونت میده!
صدرا: _میخوام از #جنس_رها بشم، اما آیهای ندارم که منو رها کنه!
ارمیا: _سید مهدی رو که داری، برو دنبال #سیدمهدی... اون خوب بلده!
صدرا: _چطور برم دنبال سید مهدی؟
ارمیا: _ازش بخواه، تو بخواه اون میاد!
ارمیا 🧔که رفت، صدرا 🧑🦱به راهی که رفته بود خیره ماند.
"از سید بخواهم؟ چگونه؟"
⏪ ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۹۹ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈قسمت ۱۰۰ : 🔻
📍زینب از روی #تاب به زمین افتاد...
گریهاش🥺 گرفت... از تاب دور شد و زد زیر گریه! 😢
آیه رفته بود برایش بستنی🍦 بخرد.
بستنی نمیخواست! دلش♡ تاب میخواست و پسرکی 👦که جایش را گرفته بود و او را زمین زده بود.
پسرکی که با #پدرش بود...
گریهاش شدیدتر😭 شد! او هم از این #پدرها میخواست که #هوایش را داشته باشد. #تابش دهد و کسی به او #زور نگوید!
+مردی مقابلش روی زمین زانو زد. دست پیش برد و اشکهایش را پاک کرد.
-چی شده عزیزم؟
زینب سادات: _اون پسره👦 منو از تاب انداخت پایین و خودش نشست! من کوچولوئم، #بابا ندارم!
زینب سادات هقهق🙁 میکرد و حرفهایش بریده بریده بود. دلش💔 شکسته بود.
دخترک🧒 #پدر میخواست...
تاب میخواست! شاید دلش♡ مردی به نام #پدر میخواست که او را تاب بدهد... که کسی او را از #تاب به زمین نیندازد!
ارمیا دلش💗 لرزید...دخترک را در آغوش کشید و بوسید😘.
زینب گریهاش بند آمد:
_تاب بازی؟
ارمیا 🧔به سمت تاب رفت و به پسرک👦 گفت:
_چرا از روی تاب انداختیش؟
⏪ ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
مرا گردرتمنایتـُــــــوآیدصدبلابرسر؛
زِسربیروننخواهمکردهرگزاینتمنارا..
14.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مۍخوامـ برمـ "ڪربَلا" ولۍ نمیدونمـ
تحمل گرماے "ڪربَلا" را دارمـ یا نھ..!؟
#بشنوید
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
😔😭
منطقھے مَحرومـ
یعنۍ همین چِشمھاےِ مَنـ (:
ڪھ از دیدنِ ڪربلا مَحرومـ اسٺ..💔
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید