🌹کوچههای آسمانی 🌱
🕊🌷🇮🇷🌷🕊 #به_وقت_رمان #عاشقانههای_شهدایی💞 ❣#از_روزی_که_رفتی 🖊به قلم : سنیه منصوری 👈 قسمت ۱۰۱ : 🔻
🕊🌷🇮🇷🌷🕊
#به_وقت_رمان
#عاشقانههای_شهدایی💞
❣#از_روزی_که_رفتی
🖊به قلم : سنیه منصوری
👈 قسمت ۱۰۲ : 🔻
📆روز تولد بود و فخرالسادات هم آمده بود. صدرا🧑🦱 و رهایش با مهدی👦 کوچکشان. #سیدمحمد و #سایهی این روزهایش.
#حاج علی و #زهرا خانمی که همسر و خانم خانهاش شده بود. آنهم با #اصرارهای آیه و رها!
#محبوبه خانم بود و خانهای 🏡که دوباره روح در آن دمیده شده!
+زینب شادی میکرد و میخندید. 😁
از روی مبلها 🛋میپرید. مهدی👦 هم به دنبالش بدون #جیغ و داد میدوید!
+ صدای #زنگ در🚪 که بلند شد زینب🧒 دوید و از مبل🛋 بالا
رفت و #آیفون را برداشت و در را باز کرد. از روی مبل پایین پرید و به سمت در ورودی رفت.
آیه: _کی بود در رو باز کردی؟
زینب: _بابا اومده!
+اشارهاش به #عکس روی دیوار بود. #سیدمهدی را نشان میداد:
_از اونجا اومده!
سکوت برقرار شد.
همه با تعجب😳 به آیه نگاه میکردند. آیه هم به علامت
#ندانستن سر 🤨تکان داد.
صدای ارمیا🧔 پیچید:
_سلام خانم کوچولو، #تولدت_مبارک!🎁
+زینب به #آغوشش پرید و دست دور گردنش انداخت و خود را به او #چسباند.
"چه میخواهی جان مادر؟ چرا اینگونه بیتاب پدر داشتن شدهای؟ #حسرت در دل ❤️🩹داری مگر؟ مادرت فدایت گردد!"
همه از ارمیا 🧔استقبال کردند،
فقط #آیه بود که بعد از #تعارفات، سریع از #دیدش خارج شد.
"فرار میکنی بانو؟ از من فرار میکنی یا از خودت؟ #بمان_بانو! بمان که سالهاست📆 که مرا از خودم فراری کردهای!"
+سوال بزرگ هنوز در سر همهی آنها بود. زینب🧒 چرا به ارمیا 🧔بابا گفت؟
از کجا میدانست از #سوریه آمده است؟
+تمام مدت #جشن 🎊 زینب🧒 از آغوش ارمیا🧔 جدا نشد. به هیچ #ترفندی نتوانستند او را جدا کنند. آخر جشن🎉 بود که آیه طوری که کسی نشنود از ارمیا پرسید:
_شما بهش گفتید که #پدرش هستید؟
ارمیا ابرو😠 در هم کشید:
_من هنوز از شما جواب #مثبت نگرفتم، در ثانی شما باید اجازه بدید منو بابا صدا کنه یا نه! من با #احساسات این بچه بازی نمیکنم! قرار نیست بعد از اینهمه سال که صبر کردم، با بازی با احساس این بچهی شما رو تحت فشار بذارم، چطور مگه!؟
+زینب 🧒روی پای ارمیا🧔 نشسته بود و با مهدی 👦بازی میکرد. مهدی اسباببازی 🥁جدید زینب را میخواست و زینب حاضر نبود به او بدهد.
زینب لب ورچید🙁 و با دستهای کوچکش صورت ارمیا 🧔را به سمت خود کشید:
_بابا... مهدی اذیت میکنه! نمیخوام اسباب بازیمو بهش بدم!
چیزی در دِل 💓ارمیا تکان خورد. دلش را زیر و رو کرد... #دهانش شیرین شد. ارمیا دستان 🤝کوچک زینبش را بوسید. زینب دعوایش با مهدی را از یاد برد و خود را به سینهی ارمیا چسباند و چشمانش☺️ را بست.
نگاه 👀همه به این #صحنه بود.
زینب ارمیا را به پدری پذیرفته بود! خودش او را #انتخاب کرده بود!
تا زینب به خواب😴 رود، ارمیا ماند.
برایش #قصه گفت و دخترکش را خواباند.
عزم رفتن کردن #سخت بود. ارمیا هنوز آیه را راضی نکرده بود. بلند شد و خداحافظی 🖐کرد.
دم رفتن به آیه گفت:......
⏪ادامه دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
بجز"حُسین"مراملجأوپناهۍنیسٺ . .
😔💔
شاید حُسینعلیہالسّلامـ
مۍآزماید عشاق ࢪا بہ فِـراق..
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
@Barrane_eshghdelshore.arbaein{webahang.ir}_۲۰۲۵_۰۷_۲۳_۱۰_۲۴_۰۹_۳۴۸.mp3
زمان:
حجم:
3.8M
💗🏴
🎧حسینستودھ
دلشورھاربعین..
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
☺️🌙
آرامـ بــــاش
آنجاڪھ دیگر راهۍنیسٺ
خـُـــــدا راھ مۍگشــایـد..
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌗در اینروزها و شبها نگاه های زیادی به دست های بخشنده ی شما و به دعاهایتان🤲 است...
شبتون آرام🌙
#غزّه بیدار است...
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگهیھروز؎نبودمـ . .
دوستدارمـاینجور؎ازمـیادبشھ:
همه؎داروندارش"أباعبدالله"بود✨
🌹کوچههای آسمانی 🌱
♥️🏴 قَرارِمون اَربَـعیــن ڪَربُبـَلا..(:
😭🖤
خطاببه
تمامخستگانجهان:
باشدکهاشکبعدیشما
اشکدر"بینالحرمین"باشد..💔!'
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
🤲 قنوت سبزِ نمازم
به التماس درآمد
چه میشود كه مرا
سهمی از دعای تو باشد ...📿🍃
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید