من حلال زاده بودهام
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحیم
روزی متوکل عباسی در حالی که جمع کثیری از مردم در دربارش حاضر شده بودند نظرش به شخصی افتاد که وضع سایر مردم را نداشت.
از او سؤال کرد نامت چیست و از چه قبیلهای هستی؟ گفت نام من منصور و از قبیلهی بنی مخنث هستم.
متوکل عباسی پرسید بگو بدانم خلیفه بعد از رسول خدا که بود؟
گفت اسد الله الغالب و مظهر العجائب مولانا علی بن ابی طالب.
متوکل ناراحت شد و به غلامان دستور داد تا او را مفصل بزنند.
در همین حال غلامی به او رساند که بگوید ابوبکر. او هم گفت ای امیر ابوبکر.
متوکل سؤال کرد خلیفه دیگر کیست؟
گفت الطاعن بالرمحین و الضارب بالسیفین و المصلی القبلتین ابی الحسنین امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب.(کسی که به دو نیزه میجنگید و با دو شمشیر ضربه میزد؛ کسی که به دو قبله نماز خواند؛ پدر حسن و حسین، امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب).
باز متوکل امر کرد تا او را بزنند تا این که غلامی به او رساند که بگوید عمر. او هم گفت عمر.
برای سومین بار همان سوال متوکل تکرار شد و او گفت ابن عم الرسول و زوج البتول الذی انزل فیه «انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة و یؤتون الزکاة و هم راکعون» مولانا مولی الثقلین علی بن ابی طالب. (پسر عموی رسول و همسر بتول است کسی که دربارهی او نازل شد «سرپرست شما خدا است و رسول خدا و کسانی که ایمان آوردند نماز را اقامه میکنند و زکات میدهند در حالی که در رکوع هستند» مولای ما مولای جن و انس علی بن ابی طالب).
بار هم متوکل دستور داداو را بزنند تا این که به او رساندند بگوی عثمان او هم گفت عثمان.
تا این که وقتی برای چهارمین بار متوکل از او سؤال کرد خلیفهی چهارم کیست؟ گفت یا امیر حجاج بن یوسف ثقفی.
متوکل گفت ای مردک این بار که نوبت علی بود چرا نام او را نبردی؟
گفت هر بار که نام علی را بردم امر به زدن کردی این بار از تو ترسیدم و نام حجاج ظالم را بردم تا در شأن و هم ردیف همان سه نفر باشد.
باز هم متوکل دستور داد او را بزنند.
متوکل از او سؤال کرد بگو بدانم عایشه افضل بود با فاطمه؟
گفت عایشه.
گفت چرا؟
گفت زیرا که خداوند فرموده «فضل الله المجاهدین علی القاعدین درجة» یعنی «خداوند مجاهدین را بر کسانی که در خانه نشستند یک درجه برتری داده است» و عایشه بارها در بصره به جنگ با امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) برخواست در حالی که فاطمه هرگز از خانه برنخواست.
باز هم متوکل دستور داد او را بزنند.
متوکل گفت از طایفهی تو هیچکس شیعه نبوده است چگونه تو شیعه ای؟
گفت اگر امان دهی میگویم. گفت در امان هستی. گفت چون من حلال زادهام و مادر و جد و اجداد من زنا نکردهاند.
متوکل بسیار غضبناک شد و چون او را امان داده بود دستور داد او را از دربار و از بغداد خارج کنند.
منبع : دوبال برای پرواز (تولی و تبری) ص43 به نقل از کتاب أنساب النواصب
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ و عجل فرجهم
🌹داستان آموزنده🌹.
سيد يونس آذرشهری میگويد: به مشهد مقدس مشرف بودم؛ يك روز متوجه شدم كه پولم گم شده؛ حتی پول برگشت به وطن هم نداشتم؛ به حرم رفتم و به امام رضا علیهالسلام عرض كردم: پولم تمام شده و به کسی غیر از شما هم نمیگویم.
شب در خواب از طرف امام به من گفتند: فردا صبح وقت اذان در جلوی درب فلان صحن حاضر شو و به نفر اولی که وارد شد مشکلت را بگو، او مشکلت را حل میکند؛
در موعد مقرر در محل حاضر شدم؛ اولين كسی که وارد شد همشهری ما بود که اهالی شهر به او تقی بینماز میگفتند!من او را از دور میشناختم ولی چون به بینمازی معروف بود از او كراهت داشتم به همین دلیل خود را از او پنهان كردم و چيزی به او نگفتم.
باز به حرم رفتم و تقاضای خود را تكرار كردم؛ شب همان خواب ديشب تكرار شد؛ صبح به گمان اينكه حتماً عوض شده در محل حاضر شدم؛ باز تقی بینماز را ديدم از او رو گردانيده و به حرم رفتم و حاجتم را تکرار کردم.شب سوم همان خواب قبلی تكرار شد؛ صبح سوم وقتی او را ديدم خود را سرزنش كردم كه من با نماز مردم چه كار دارم وظيفه من اطاعت از امام بود؛ جلو رفتم سلام و زيارت قبول گفتم؛ او با گرمی مرا تحويل گرفت و من هم او را در جریان مشکلم گذاشتم؛ او پول به من داد و پرسيد كی به وطن برمیگردی؟
گفتم: پس فردا؛
گفت: فلان ساعت در همان جا باش تا باهم برويم؛
در وقت مقرر در محل قرار حاضر شدم؛
گفت: سيد بيا بر گردنم سوار شو برويم!
گفتم: بد است مردم میبينند!
گفت: كسی تو را نمیبيند!
سوار شدم؛ گفت: چشم خود را ببند متوجه شدم او به هوا اوج گرفت؛ پس از چند دقيقه ديدم در آذرشهر هستيم!
خواست برود دست به دامانش شدم و پرسيدم پس چرا به شما تقی بینماز میگويند؟!!!گفت: چون نزد مردم نماز نمیخوانم؛
گفتم: پس كجا نماز ميخوانيد؟ گفت: وقت نماز که باشد هر کجا که باشم نزد امام زمان (ارواحنا فداه) میروم و پشت سر ایشان نماز را اقتدا میکنم.
🌹
بسیاری از اولیای الهی گمنام و ناشناخته هستند؛ کسی را قضاوت نکنیم و کوچک نشماریم.
.
کار را برای رضای خدا انجام دهیم و نه برای حرف و چشم مردم.
🌹
🎁انتشار مطالب جهت نشر معارف و شادی روح امام حسین ع و شهدا برای اعضای کانال مجاز میباشد!
•┈••✾🍃🦋🍃✾••┈•
گروه داستان، منبر
رمان های به روز دنیا
سمفونی مردگان
خاطرات خانه مردگان
زنان کوچک
قلعه حیوانات
نورفام
بابا لنگ دراز
آنشرلی
هری پاتر
انشرلی جلد ۲
آنشرلی جلد ۳
آنشرلی جلد ۴
آنشرلی جلد ۵
بوف کور
بیشعوری
طاعون
سقوط
هری پاتر جلد دوم
یاقوت سرخ
یاقوت کبود
زمرد سبز جلد سوم
قصرآبی
جنون مکزیکی
بخش دی
تیمارستان متروک
شازده کوچولو
هری پاتر جلد سوم
هری پاتر جلد چهارم
مردی که می خندد
پاندای بزرگ و اژده های کوچک
سفر پاندای بزرگ و اژده های کوچک
خدمتکار
راز خدمتکار
ناتوان جلد اول
ناتوان جلد دوم
هر دو نهایت می میرند
اولین نفری که در نهایت می میرد
گوژپشت نتردام
همسفر با شیطان
آنشرلی جلد ششم
آنشرلی جلد هفت
آنشرلی جلد هشت
هری پاتر و جام آتش جلد ۵
تسخیر شدگان
لاشه لطیف
رنگ نقره ای شب
آدم خواران
سال بلوا
دلایلی برای زنده ماندن
خودت را به فنا نده
دنیای سوفی
هملت
علویه خانم
مردی که نفسش را کشت
حاجی آقا
داش آکل
سه قطره خون
زنده به گور
سگ ولگرد
شکارآدلاین
ربکا
سنگدل
بامداد خمار
سالار مگس ها
گرسنه
به امید دل بستم
جزیره اسرارآمیز
چارلی چاپلین
گوزن سحرآمیز
هری پاتر و محل ققنوس ج۶
هری پاتر ققنوس ۲ جلد هفت
کارناوال وحشت
کوییک سیلور
آناکارنینا
دایی جان ناپلئون
پسرک موش کور روباه و اسب
تنگنا
بریت ماری اینجا بود
و من دوستت دارم
زیاد بهش فکر نکن
خودت را به فنا نده
خوراک خدایان
شازده خانمی که همه چیز رو می دید
تلخ و شیرین یک سفر پر ماجرا
چشم هایش
شکارادلاین
هری پاتر و محفل ققنوس۳ جلد هشتم
بر باد رفته جلد۲
برباد رفته جلد۲
شوالیه شاپرک
کلکسیونر
کوکورو
سوشون
حبابی که همرو خورد
دسته چهارم
شعله آهنین ج۲
طوفان عمیق ج۳
مردان مریخی، زنان ونوسی
قلعه متحرک هاول
الیورتویست
فنتزما
خدمتکار تماشا می کند
عروسی خدمتکار
اژده های سرخ
بانوی سایه ها
موش و آدم
آینولینداله
تنها در پاریس
تصمیم گرفتم خودم باشم
ابله
مصور ۱۹۸۴
کتاب ۱۹۸۴
کتابخانه ارواح
⚡✨⚡✨⚡✨⚡✨⚡
🟥گروه داستان منبر
داستان هاوحکمتهای پندآموزدرایتا
https://eitaa.com/joinchat/3409314105C446fc7291b
💠🌀💠🌀💠🌀💠🌀
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍃
کانال داستان منبر
https://eitaa.com/joinchat/894959749C24465c6bb5
@DastanD