میخوام برم.
فقط میخوام برم.
این جمله اونقدری کامل و کافی هست که کل زندگیم و خواسته هام رو توش خلاصه کنم.
نمیدونم اصلا طبیعیه انقدر از شهرم و مردمش متنفرم باشم یا نه،نمیدونم یروزی میتونم ازین شهر برم یا نه.
ولی قول میدم،اگه اونروز برسه،اونروز که من ازین شهر لعنتی برم بیرون،دیگه هیچوقت پامو اینجا نمیذارم
هیچوقت.
خسته از چرخش پیدرپی و تکرار
دانه دانه، عمر من میگردد آوار
در سکوتی مطلق، در میان غبار
ساعتشنیِ من، مانده است در انتظار
گویی زمان ایستاده بر لبهی دیوار
من، آن دانهی آخرم، دور از قرار
که هراس دارد از افتادن، از انتحار
اما در این خلوت سرد و بیشمار
با تمام توانی که دارم در اختیار
میشکنم شیشه را، میشوم بیمهار
تا که جاری شوم، فراتر از این حصار ؛
- بهارك .
-پنآه
چو پرندهای که گم کرده آشیانه را؛
تنها و بی صدا در ورای آسمان؛
سر میدهد آواز در آن سوی جهان؛
دور از خانه در جهان مردگان؛
ندید آنجا نیلوفر و مرداب و خانه را؛
به این سو و آن سو کرد او نگاه؛
ولی باز هم ندید او پناه؛
در بزرگی این سرا؛
او کرد خود را فدا؛
-ملینآ
هدایت شده از һ᥆ᥣᥱ
The StranglersGolden Brown The Stranglers.mp3
زمان:
حجم:
3.3M
1:47 2:50 never a frown with golden brown
-Golden fields
At the edge of the golden fields
The branches of barley
seem to reach the heavens
I lie down under the bright sun
When the heat has penetrated me
Maybe our time
was less than we thought
Maybe I should
have given you less promises
Let me see you through the sun
Let the mountains bow to us
Let the volcanoes erupt
Even if lightning struck us
We'll get up
-Melina