3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌴 اللهم صل علی محمد و آل محمد
🎥 #فیلم | حضور حاج قاسم در جمع رزمنده های مدافعین حرم
او که #محبوب_القلوب رزمندگان بود ...
🌿 بازنشر به مناسبت عید مبعث حضرت رسول اکرم(ص)
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
۹ بهمن ۶۵ -- سالروز شهادت مهدی چگینی
رزمنده گردان از لشگر ۲۷ محمد رسول الله (ص)
متولد: یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۴۶ شهادت: پنجشنبه نهم بهمن ۱۳۶۵
مزار: تهران، شمیرانات، گلزار شهدای امامزاده علیاکبر (ع) چیذر
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
▪️ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
دفاع مقدس
۹ بهمن ۶۵ -- سالروز شهادت مهدی چگینی رزمنده گردان از لشگر ۲۷ محمد رسول الله (ص) متولد: یکشنبه ۲۲ ب
⚪️ وقتی شهید مهدی چگینی عضو تیم زوبازی شد ....
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
🔹خاطره ای از زو بازی در جبهه 👇👇👇
هنگامه عملیات کربلای 5 بود.
آخرین روزهای دی 1365.
گردان های دیگر لشکر 27 محمد رسول الله (ص) وارد عمل شده بودند.
گردان حمزه سیدالشهدا، دو سه روزی بود که از خط پدافندی در منطقه قلاویزان مهران برگشته بود تا خودش را به عملیات برساند.
در اردوگاه کارون، نزدیک منطقه عملیاتی، بچه ها که منتظر شرکت در عملیات بودند، حوصله شان سر رفته بود.
هواپیماهای دشمن، هر روز و ساعت آسمان آبی را خدشه دار کرده و منطقه را بمباران می کردند.
احمد بوجاریان گیر داد برای رفع بی حوصلگی بچه ها، یک بازی دسته جمعی ترتیب بدهیم.
تا گفت: "می گم بیا دو تیم بشیم و زو بازی کنیم!"
هم جا خوردم، هم خوشم آمد. بقیه بچه ها هم همین طور.
اول با آفتابه، دورتادور زمین بازی را آب ریختیم و خط کشی کردیم. دو تا تیم شدیم و شروع کردیم به بازی.
حاج آقا کریمی که اصلیتش کُرد و از اهالی ایلام بود، به تیم ما افتاد.
هیکلش درشت بود و با آن قیافه گرفته و سفت و سخت، منتظر می ماند تا آن که زو می کشد به وسط زمین بیاید. یک دفعه جلو می رفت، یقه طرف را می گرفت و از زمین بلندش می کرد. آن قدر او را بالای زمین نگه می داشت تا نفسش بند می آمد.
چند روز بعد، اولین روزهای بهمن 1365، عملیات کربلای 5 در شلمچه از دو تا تیم بازی زو، اینها پر کشیدند:
شهید "سیدمحمد هاتف" متولد: پنجشنبه 26 آذر 1349 شهادت: چهارشنبه 8 بهمن 1365 خاکسپاری: یکشنبه یکشنبه 17 تیر 1375 مزار: بهشتزهرا (س) قطعهی 29 ردیف 65 شمارهی 8
شهید "احمد بوجاریان" متولد: دوشنبه 11 اسفند 1348 شهادت: چهارشنبه 8 بهمن 1365 خاکسپاری: یکشنبه 17 تیر 1375 مزار: بهشتزهرا (س) قطعهی: 28 ردیف 43 مکرر شمارهی 20
شهید "داوود اعتمادپور" متولد: چهارشنبه 10 خرداد 1346 شهادت: چهارشنبه 8 بهمن 1365 مزار: شهرستان رباط کریم، گلزار شهدای منجیلآباد
🌷شهید "مهدی چگینی" متولد: یکشنبه 22 بهمن 1346
🕊🕊شهادت: پنجشنبه 9 بهمن 1365 مزار: تهران، شمیرانات، گلزار شهدای امامزاده علیاکبر (ع) چیذر
حمید داودآبادی
🌷۹ بهمن ۱۳۶۶ -- سالروز شهادت محمد زندی /// عملیات بیت المقدس ۲
فرمانده گروهان شهید مدنی
گردان کمیل لشکر ۲۷ محمدرسول الله (ص)
شهادت : ماووت عراق
شهید محمد زندی بسیار شجاع و زیرک و کاردان و در عین حال خوش مشرب بود
دفاع مقدس
🔺نحوه شهادت محمد زندی
🎙به روایت جانباز شیمیایی بهروز بیات:👇
⚪️ قبل از شروع عملیات بیت المقدس ۲ گردان کمیل در موقعیت فاطمیون مستقر شده بود.
هشتم بهمن دستور حرکت از فاطمیون و گذشتن از ارتفاع گرده رش به گردان رسید.
بغیر از تدارکات و تعاون تقریبا تمام چادرها جمع شد و نفرات گروهان ها یک به یک توسط تویوتاهای لشگر به قرارگاه تاکتیکی منتقل شدند.
نزدیکی غروب آفتاب از گروهان شهید مدنی دسته اباعبدالله ، نیروهای دسته یک مانند بقیه وسایل را جمع کردند و منتظر آمدن تویوتا بودند.
همه رفته بودند و از مسئولان تنها محمد زندی در اردوگاه فاطمیون مانده بود تا مطمئن شود همه نیروهایش منتقل شدند.
انتظار طول کشید و خبری نشد.
من پیش محمد رفتم و گفتم هوا سرده بچه ها کلافه شدن، چکار کنیم.
خود زندی ناراحت بود. گفت بی سیم زدم ماشین شما چپ کرده ؛ باید بمونید بعد نماز صبح برید.
چادر را رو به راه کن ، منم میام پیشتون.
برگرداندن وسایل با آن وضعیت گل و شل منطقه بسیار سخت بود. علیرضا دامغانی کولاک کرد، یک تنه کلی وسایل را به چادر منتقل کرد. همه دور فانوس حلقه زده بودیم که محمد زندی وارد چادر شد.
با همون خنده همیشگی، سلام کرد و از بچه ها عذرخواهی کرد.
بعد کنسروهایی که آورده بود و بین نیروها تقسیم کرد تا شام بخوریم.
در بین غذا خوردن بچه ها شروع کرد خاطره تعریف کردن.
از عملیاتهای مختلف و شهدای گردان گفتند، از شجاعتها و از خودگذشتگی رزمندگان
هرچه منتظر شدم در بین خاطرات چیزی از خودش نگفت.
نه این که نگفت، بلکه گفت رزمنده ای فلان کرد بهمان کرد. از بین نفرات داخل چادر فقط من و عبدالله امینی می دونستیم اون رزمنده ناشناس خود محمد زندی هست.
کلی گفت و ما رو خنداند.
آخر سر هم قبل از رفتن از چادر یک نگاه به همه کرد و گفت : بچه ها شب عملیات وقتی دشمن منور زد و تیربارهاش شروع به تیراندازی کرد ؛ یه سیخ جگرتون و بگیرید بدوید طرف خاکریز دشمن و بچسبید بهش و گرنه مجروح و شهید میشید.
فردا قبل از حرکت ستون به سمت ارتفاع دلبشک ، مرتضی کلایه اومد منو کشید کنار و با هم رفتیم زیر پل ، که سنگر امداد بود. اونجا دیدم محمد زندی و مرتضی سنگتراش غرق در خون کنار هم آرمیده اند.
همان جور که آرزو داشتن ترکش خمپاره سر و سینه و بازو و پهلوهایشان را دریده بود.
روحش شاد و نامش جاوید و راهش تا ابد درخشان و پر رهرو باد...