دفاع مقدس
👆این چهره را چقدر میشناسید؟؟
.
💠 بچه پولداری که به دنیا پشت پا زد ..!
محله نیاوران تهران متولد شد
خدا نعمت را برای او تمام کرده بود
هوش و استعداد بالا
هیکل درشت و موزون
چهره زیبا و دوست داشتنی
قدرت بدنی خوب
امکانات دنیایی فوقالعاده...
اما حمید تمام این نعمتها را
برای صاحب نعمت خرج کرد ...
دیپلم که گرفت خانواده مقدمات ادامه تحصیل در آمریکا را برایش فراهم کردند اما همراهی چمران برایش جذابتر بود این شد که سر از لبنان درآورد! و چندی بعد در ۱۸ سالگی و اوج جوانی ، سنگرهای خاکی جبهه را ترجیح داد به زندگی در ناز و نعمت شمیران ....
نام او در جبهه با نام گردان قمر بنی هاشم (ع) پیوند خورده بود، درست مثل روح و جانِ رزمندهها با محبتِ حمید.... او علاوه بر جمال و جلالش، با زبان شیرین و شوخطبعیاش همه را شیفتهی خود کرده بود. به شوخی به رزمندههای جنوب شهر میگفت:
«شهدای شمرون افضل من شهدای خراسون»
حمید در کنار احمد سارباننژاد عملیاتهای والفجر مقدماتی، والفجر یک، دو، چهار و خیبر را تجربه کرد و حماسه حضور او در این میدان های کارزار شنیدنی است. تا اینکه در عملیات خیبر شهید احمد ساربان نژاد به دیدار حق شتافت و به قول شهید حمید، کمر بچه های گردان قمربنی هاشم (ع) را شکست....
حمید بعد از شهادت احمد تلاش کرد که جای او خالی نماند و در این کار هم موفق بود در عملیات عاشورای ۳ که در مردادماه ۶۴ در منطقه فکه انجام شد، این بار حمید در کنار شهید رضا عبدی نام گردان قمر بنی هاشم(ع) را دوباره بر سر زبانها انداخت.
سرانجام این سردار دلاور در روز ۳۰ بهمن ۱۳۶۴ در حالی که جانشین گردان قمر بنیهاشم (ع) بود هنگام عزیمت رزمندگان گردان برای ماموریت فاو توسط بمب رها شده از هواپیمای دشمن به شهادت رسید و پیکر مطهرش در گلزار شهدا چیذر میهمان خاک شد.
#شهید_عبدالحمید_شاهحسینی 🌷
#معاون_گردان_قمربنیهاشم (ع)
#لشکر۱۰_سیدالشهداء
#عملیات_والفجر_هشت
#روحش_شاد_باصلوات
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✅ مرجع نشر آثار شـهدا و دفاعمقدس
👇👇👇👇
دفاع مقدس
. 💠 بچه پولداری که به دنیا پشت پا زد ..! محله نیاوران تهران متولد شد خدا نعمت را برای او تمام کرد
🌷شهید عبدالحمید شاهحسینی
معاون گردان از لشکر۱۰ سیدالشهداء(ع)
▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️
شهید شمیراننشینی که جبهه را به آمریکا ترجیح داد
🌼 #بچهپولدار | شهیدعبدالحمید شاهحسینی متولد بالاشهر تهران بودو تمام اعضای خانوادهش گرینکارت آمریکا داشتند.همون ایامی که خانوادهش مشغول فراهم کردنِ مقدمات ادامه تحصیلش توی آمریکا بودند،سر از لبنان و همنشینی با چمران،درآورد.توی ۱۸سالگی هم جای موندن و لذت بردن از زندگی پرناز و نعمت در شمیران،ترجیح داد بره جبهه
🌼 #شوخی | شوخطبع بود و توی جبهه به بچههای جنوب شهر تهرانی بشوخی میگفت:شهدای شمیران افضل مِن شهدای میدون خراسان...واقعا هم راست میگفت؛اینکه کسی بتونه از زندگی لاکچری و دنیای پر زرق و برق بگذره و جونش رو برا خدا بده،هنر بزرگی کرده
🌼 #روایت_شهادت | بین رزمندهها عرف بود بهمدیگه میگفتند: انشاءالله شهید بشی..اما شهید شاهحسینی درجواب این حرف میگفت:زبونت رو عقرب بزنه؛من نمیخوام شهید بشم،میخوام بجنگم..
ولی روز آخر وقتی سوار کامیون شدیم برا رفتن بمنطقه عملیاتی،یکی از بچهها به شاهحسینی گفت: الهی شهید بشی...اینبار عبدالحمید نگفت زبونت رو عقرب بزنه، گفت: آره! انشاءالله.من هم از رفقام جاموندم. چبعد هم چشماش پر از اشک شد...توی مسیر کنار دستم بود.اون ایام هواپیماهای بعثی زیاد بالا سر فاو پیداشون میشد.یهو یه هواپیما رو از دور دیدم. عبدالحمید گفت:اون هواپیما داره میاد ما رو بزنه.عجیب بود که همون هواپیما اومد و ما را زد.همه بچهها شهید شدند جز من. عبدالحمید افتاده بود روی دستم.لباش تکون میخورد، اما نمیتونست حرف بزنه. دستش هم بپهلوش بود که شهید شد