دفاع مقدس
💠 سلطان شِکر لو رفت!
به قلم؛: حمید داودآبادی/ نویسنده
✍ سوسول اونجوری که نه، ولی از بس تَروتمیز و خوش تیپ بود، امثال من که "هَپَلی" بودیم و یقهی پیراهنمون از چَرک شده بود عینهو چَرم، به اونکه همیشه موهاش شونه کرده و لباساشم اطوکرده بود، میگفتیم سوسول.
خب اون سالها رسم نبود اونقدر خوش تیپ بیان مسجد!
آخ که بچهی مودّب، باتربیت، باشعور و در یک کلمه، نازی بود پیام. خیلی دوستش داشتم، ولی هیچوقت روم نشد بهش بگم. شاید ازش خجالت میکشیدم. از حُجب و حیا، از اخلاق و رفتار قشنگش. اونقدر بهش گیر دادیم که: حتی اسمت هم سوسولییه ... آخه پیام هم شد اسم؟
آخر اسمش رو عوض کرد و گذاشت "حسین". هیچوقت ندیدم گوشهی لبهاش، رو به پایین متمایل باشند. همیشه لبهاش به تبسمی نمکین باز بودند. زیبا و دلنشین.
چندسال پیش، رفتم بقّالی سر کوچه تا شکلات و پفک بخرم واسه بچهام. اصلا نمیدونم چی شد حرفم با آقا مهدی ـ بقّال محل ـ رفت روی خاطرات قدیمی و بچه محلهایی که دیگه نیستند. همینکه گفت با پیام رفیق بوده، گل از گلم شکفت و داغ دلم تازه شد. اونقدر که انگار همین دیروز بود خبر شهادتش رو دادند.
نه. انگار هنوز وایساده جلوم و داره میخنده.
نه نه. قشنگتر از اون. انگار فروردین سال شصت و هفت و چندروز قبل از شهادتشه، توی "اردوگاه آناهیتا" در اطراف شهر کرمانشاه.
امان از دست پیام. از خونه که دور شده بود، زبون بازکرده بود! اصلا مگه پیام توی تهران و توی مسجد اینجوری بود؟ آتیش میسوزوند. ولی قشنگ و دلنشین. بدون اینکه به کسی بد کنه، یا کسی از دستش ناراحت بشه.
آقا مهدی دو سه تا خاطرهی معمولی از پیام گفت، ولی هیچکدوم اونی که از قول باباش تعریف کرد، نمیشه. آقا مهدی گفت: بابای پیام چندروز پیش اومد اینجا خرید کنه که حرف پیام اومد وسط. اونکه داشت گریهاش میگرفت، گفت:
ـ اون روزای جنگ که همه چی کوپنی بود از جمله شکر که آزادش گیر هیشکی نمیاومد، پیام هر روز صبح که میخواست بره مدرسه، چاییش رو تلخ میخورد. یکی دو روز دقت کردم دیدم یه کیسهی مشما آورد و چند قاشق شکری که واسه شیرین کردن چاییش بود، ریخت توی اون و گذاشت توی کمد خودش.
یه روز بهش گفتم:
ـ پیام ... باباجون، چرا اینکار رو میکنی؟ چرا چاییت رو تلخ میخوری؟ تو که چایی شیرین خیلی دوست داری.
که گفت: بابا ... من چاییم رو تلخ میخورم، عوضش سهمیهی شکر خودم رو جمع میکنم، زیاد که شد میدم برای جبههها.
با تعجب گفتم: خب باباجون تو چاییت رو شیرین بخور، من هرجوری شده، چندکیلو شکر گیر میارم و از طرف تو میدم واسه جبهه. اصلا میدم خودت برو بده واسه رزمندهها.
که پیام با همون احترام همیشگی گفت:
ـ نه باباجون. من فقط میخوام سهم خودم رو بدم واسه جبهه.
"حسین (پیام) حاجیبابایی" متولد 1/1/1348 که میخواست با همون "مال" اندک خودش جهاد کنه، یکشنبه 21 فروردین 1367 در ارتفاعات "شاخشمیران" غرب کشور، "جان" شیرینش را هم داد به راه خدا و جاودانه شد و در بهشتزهرا (س) قطعهی ۲۷ ردیف ۱۶، کنار مزار شهید "مجید پازوکی"، آرمید.
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✅ مرجع نشر آثار شـهدا و دفاعمقدس
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌴 قسمتی فوق احساسی از مستند «روایت فتح» با صدای آسمانی شهید آوینی
🎞 بچه های که از پشت میله های مهدکودک همراه با رزمندگان شعار جنگ جنگ تا پیروزی سر می دهند.
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
🌱 دانش آموز ۱۳ ساله
🌷 شهید علیرضا محمودی پارسا
... او در جبهه, یکبار به شدت مجروح شد و پس از بهبودی, مجددا به جبهه بازگشت.
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
◇ علیرضا با شروع جنگ تحمیلی آماده اعزام به جبهه بود که به علت كمی سن به او اجازه حضور در مناطق عملیاتی را نمی دادند.
◇ سرانجام در فروردین سال ۶۱ به جبهه كامیاران رفت. بعد از ۳ ماه، بازگشت و مشغول امتحانات شد و با موفقیت كامل, کلاس دوم راهنمایی را به پایان رساند.
◇ در تیرماه، بار دیگر عازم جبهه سومار گردید و در حمله «مسلم ابن عقیل» از ناحیه سر و گردن و صورت مجروح شد.
◇ خبر شهادت همرزمانش وی را به شدت متاثر میساخت و دیگر تحمل ماندن را نداشت.
◇ او در بهمن ۶۱ دیگربار بر اثر اصابت خمپاره و گلوله از ناحیه شکم و سینه به شدت مجروح شد و پس از تحمل دو روز درد شدید در نیمه شب جمعه ۲۹ بهمن در حالتی که حضور مقدس ابا عبدالله را بربالین خود احساس میکرد و بر ایشان سلام میداد، جان خود را تقدیم جانان نمود.
🕌صَلی اَللهُ عَلیکْ یا اباعبدلله (ع)🚩🚩
#شهدای_دانش_آموز
#شهید_علیرضا_محمودی
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #فیلم / دانش آموز نوجوان بسیجی، راننده #لودر در جبهه
دوران جنگ تحمیلی
🎞 این گفتگو در سال ۶۶ توسط محمود اصفهانی (باهنر) در حوالی #شلمچه (منطقه عملیاتی کربلایی ۵) ضبط شده است.
محمدی، دانشآموز هنرستان، رشته ذوب فلزات درس می خواند و توسط جهاد سازندگی به جبهه اعزام شده و بر روی ماشین های سنگین کار می کند!!
او خودش را در این مصاحبه ۱۷ ساله معرفی می کنند که ظاهراً سنش کمتر نیز هست. در زمان جنگ، بعضا معلمین نیز با دانش آموزان خود عازم جبهه می شدند، و در مجتمع آموزشی رزمندگان, به تدریس و گرفتن امتحانات مبادرت می کردند.
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
🌴 روایتگر رویدادهای جنگ تحمیلی
.... و حال و هوای رزمندگان جبهه ها
#دهه۶۰
✅ مرجع نشر آثار شـهدا و دفاعمقدس
مسئول ثبت نام به قد و قواره پسر
نگاهی انداخت و پرسید: کلاس چندمی؟
پسرک جواب داد: دوم راهنمایی
مسئول ثبتنام خندید و گفت: "چیه!
میخوای از درس خوندن فرار کنی؟"
او ساکی که همراه داشت را
روی میز گذاشت و کتابهای درسیاش
را بیرون آورد و آرام گفت:
"نه کتابامم با خودم می بَرم
که تو جبهه درس هم بخونم"
بعد کارنامهاش را نشان داد
پُر بود از نمرات خوووب....
#نوجوانان
#سیزده_سالهها
#جنگ_تحمیلی
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✅ مرجع نشر آثار شـهدا و دفاعمقدس
سَر کلاسِ درس مردانگیشان
باید فهمید ؛
که چطور میشود
سختیهای راه خدا را
از هر رفاه و آسایشی، شیرینتر دانست..!
#مجروحین
#مردان_بی_ادعا
#جنگ_تحمیلی
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄