eitaa logo
دفاع مقدس
5هزار دنبال‌کننده
26هزار عکس
16.6هزار ویدیو
1.3هزار فایل
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷 ✅مرجع‌ نشر آثار شـ‌هدا و دفاع‌مقدس ⚪️روایت‌گر رویدادهای جنگ تحمیلی #کپی_آزاد 🌴اینجا سخن از من و ما نیست،سخن از مردانی‌ست که عاشورا را بازیافته،سراسر از ذکر﴿یالیتناکنامعک﴾لبریز بوده و بال در بال ملائک بسوی کربلا رهسپار شدند🕌
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷٢١ مرداد ١٣٦٢ - شهادت فرمانده تیپ ذوالفقار لشکر ۲۷ محند رسول الله (ص) ❂○° خواب حاج همت برای محسن °○❂ 💠 محسن را خواست و به او گفت : 🔸محسن ، تو به شهادت می رسی . محسن کمی جا خورده بود ، گفت : چطور مگه حاجی؟ حاج همت گفت : من خواب دیدم که تو به شهادت میرسی ، شهادتت هم طوری است که اول اسیرت می کنن و بعد از اینکه آزار و شکنجه ات دادن و تو خواسته های اونها رو برآورده نکردی ، تو رو تیر باران می کنن و به شهادت میرسی . 🔹سه روز بعد خواب حاج همت تعبیر شد. غروب روز ٢١ مرداد ١٣٦٢ چند روز پیش از شروع عملیات ، محسن به همراه دو تن از همرزمانش از اسلام آباد غرب می آمدند که در بین راه کمین خورده و محاصره شدند . 🔺دشمن ابتدا به ماشین تیراندازی کرد و تمام سرنشینان ماشین بر اثر تیراندازی زخمی شدند. سپس بالای سر محسن که نیمه جان بود میروند و از او میخواهند که اطلاعات به آنها بدهد. اما محسن طفره رفته بود .ازش میخواهند که به امام توهین کند اما محسن به امام درود میفرستد. با مشاهده این صحنه تیری به پیشانی محسن زده و بدنش را تیرباران کرده بودند . 🌷 شهید فرمانده تیپ ذوالفقار لشکر ۲۷ محند رسول الله (ص) ------------------------------------------- 🌱 ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
سخنان_شهیدنورانی_درباره_شهیدعلیرضا.mp3
زمان: حجم: 5.7M
📢 صوت| سخنان شهید درباره شهید ، اولین فرمانده تیپ ذوالفقار از لشکر ۲۷ محمد رسول الله(ص) ------------------------------------------- 🌱 ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
📸 شهیدان🌷🌷🌷 محمدتقی پکوک محسن نورانی حاج همت ا🕊🌱🕊🌱🕊🌱🕊🌱 🌿 بدانید که به دو جای بدنم شلیک خواهد شد: یکی به مغزم که به اسلام می‌اندیشد و دیگر بر قلبم که برای اسلام می‌تپد 🌹شهید محمدتقی پکوک 🕊🕊 ۲۱ مرداد ۱۳۶۲ - سالروز شهادت محمدتقی پکوک و محسن نورانی 🌴 دوران ------------------------------------------ 🌱 ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
🌷 ! ▫️سال ۶۲ بود که بار دیگر در عملیاتی مهران پاک‌سازی شد و بچه‌ها به اردوگاه قلاجه، همان‌جا که محل زندگی پشت جبهه‌شان بود، برگشتند. اردوگاه ابوذر هم محل زندگی بچه‌هایی بود که همسرانشان را به مناطق جنگی آورده بودند و شهید نورانی، همت و پکوک هم جزء همان‌ها بودند. فیلم سینمایی ویلایی‌ها بخشی از شرایط اردوگاه‌ها را به تصویر کشیده است. آن روز شهید نورانی و پکوک قصد داشتند برای سر زدن به خانواده‌هایشان به اردوگاه بروند و مرا هم دعوت کردند. آخر آن روز‌ها من به اردوگاه ابوذر راهی نداشتم. ‌می‌خواستیم به سمت مهران حرکت کنیم، ابتدا پکوک پشت فرمان نشست و چون گواهی‌نامه نداشت، من با او جابجا شدم تا اين‌که به حوالی میدان اسلام آباد رسیدیم. 🔹بچه‌ها گُله به گله دور هم نشسته بودند و با دیدن ما، پانزده نفری از آن‌ها پشت تویوتای ما سوار شدند. با هم همنوا می‌خواندند: با نوای کاروان، بار بندید همرهان، این قافله عزم کرب و بلا دارد.... شور و شوق بچه‌ها، دل ما را هم گرم می‌کرد، این‌ها همان‌هایی بودند که امام به وجودشان افتخار می‌کرد و می‌گفت من مفتخرم که خود بسیجی‌ام و به قول سید مرتضای شهید، اصحاب آخرالزمانی امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف بودند. جاده پستی و بلندی بسیار داشت و همین مرا نگران می‌کرد که نکند آن‌ها بیفتند، پیش از آن‌که سرعت بگیرم، پیاده شدم و گفتم: برادرا بنشینید تا من حرکت کنم و سپس به سمت قلاجه راه افتادیم. در مسیر کرمانشاه به اسلام آباد، انفجار شدیدی از پشت سرمان به گوش رسید. من اول گمان کردم که بچه‌های ارتش در حال مانور هستند. تا آمدم.... ▪️تا آمدم ذهنیتم را به محسن بگویم، گرمای خونی را که بر روی دست راستم سُر می‌خورد حس کردم و چند دقیقه‌ای به حالت نیمه بیهوش سرم روی فرمان ماشین افتاد و دیگر چیزی نفهمیدم تا این‌که به خود آمدم و ماشین را بر لبه پرتگاه دیدم. همه توانم را در دستم جمع کردم تا بتوانم در ماشین را باز کنم، اما نمی‌شد که نمی‌شد و تازه متوجه شدم که دست‌ها و پایم تیر خورده و خونریزی شدید برایم هیچ قوتی نگذاشته است، به هر سختی بود خودم را کشان کشان از ماشین پایین انداختم و فریاد زدم: محسن کجایی؟ که یکی از بچه‌ها تلنگر زد که داد نزن، کمین خورده‌ایم. تازه متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده، همه‌مان را مانند ستونی ردیف کرده بودند تا رگبار گلوله‌هایشان را بر جانمان بنشانند، صحنه‌ای که شاید.... 🔺صحنه‌ای که شاید بسیاری فقط آن را در فیلم‌ها دیده باشند، صحنه‌ای که در جنایات داعش بار‌ها به تصویر کشیده شد و من که از قبل هم تیر‌هایی بر دست و پاهایم نشسته بود، دوباره از هوش رفتم و بعد‌ها متوجه تیری شدم که به قفسه سینه‌ام شلیک شده بود. برای لحظاتی به هوش آمدم، خون کف ماشین را پر کرده بود. ماشینی از نیرو‌های خودی همه بچه‌ها را سوار کرد و به سمت بیمارستان اسلام آباد حرکت کرد. من گاهی به هوش و گاهی از هوش می‌رفتم. وقتی چشمانم را باز کردم، لهجه‌ای هندی از پزشکی شنیدم که بالای سرم در حال صحبت کردن بود و دوباره از هوش رفتم و صدا‌هایی گنگ به گوشم می‌رسید، اما یک لحظه شنیدم که گفت این دیگر نبض ندارد، باید ببریدش سردخانه. سردخانه نه مانند سردخانه‌های امروزی که فقط اتاقی بود که دمایی پایین داشت و سرد بود. ⚪️ انگار در خلسه بودم و همه صدا‌ها را در هاله‌ای از ابهام می‌شنیدم. خانم پرستاری را می‌دیدم که کنار پیکر شهدا قدم می‌زد، با خودم فکر می‌کردم اگر من شهید شدم پس چرا او را می‌بینم؟! همین انگیزه‌ای شد همه انرژی‌ام را لااقل در یکی از انگشتانم جمع کنم و تا این‌که بالأخره موفق شدم انگشت پایم را تکان دهم و همین شد که صدای فریاد خانم پرستار سقف اتاق را به لرزه در آورد و چندین نفر خود را سرآسیمه رساندند و این‌گونه من به دنیایی بازگشتم که ای کاش بر نمی‌گشتم. بار دیگر که چشمانم را باز کردم، خود را روی تخت بیمارستان دیدم و فرماندهان لشکر ۲۷ حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله که دور تختم را گرفته بودند و سر به سرم می‌گذاشتند و صدای خنده‌شان فضای اتاق را آکنده از نفس پاک‌شان کرده بود. مدتی گذشت و وقتی شرایط جسمی‌ام بهتر شد و مرا به بیمارستان شریعتی منتقل کردند.... — (راوی: جانباز شیمیایی سردار حاج عباس برقی) ------------------------------------------ 🌱 ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
audio_2022-08-13_09-03-04.ogg
زمان: حجم: 157.9K
📢 صوت | خاطره ای از شهید محمدتقی پَکوک، مسئول واحد مینی کاتیوشا تیپ ذوالفقار-لشکر27محمد رسول الله(ص) —(راوی : داوود احمدپور، همرزم شهید)
📷 پایین عکس:شهید محمدتقی پکوک در کنار فرمانده خود، شهید علیرضا ناهیدی 🔹سوریه - سال ۱۳۶۱ - یکی از اماکن مقدس دمشق ⏳زمانی که به اتفاق حاج احمدمتوسلیان عازم نبرد با صهیونیست ها و بیرون راندن اسرائیلی ها از سرزمین لبنان شدند
audio_2022-08-13_10-11-51.ogg
زمان: حجم: 590.4K
⚪️ ماجرای غروب خونین ۲۱ مرداد ۱۳۶۲ شهادت سرداران شهید پکوک و نورانی 🎙 راوی : حاج داوود احمدپور
در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پُر مهر نسیم رو به این پنجره با شوق سلامی بکنیم ...
Montazer.irdoa 51 sahife.mp3
زمان: حجم: 6M
-----------------✾﷽✾----------------- 🎧 قرائت دعای ۱۸ صحیفه سجادیه ✨ ※ ※ هرگاه ناپسندی از او دور می‌شد یا مورد پسندی برایش آماده می‌گشت ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ پ.ن: ﴿دعای ۱۸ «صحیفه کامله سجادیه» که با دعای ۵۱ «صحیفه سجادیه جامعه» تطابق دارد﴾ 👇👇
💠 دعای سیدالساجدین (علیه السلام ) "آنگاه که از او دفع میشد یا خواسته اش زود تحقق می یافت" 🔹 دعای صحیفه‌ی سجّادیّه کوتاه‌ترین دعا در صحیفه است. خیلی کوتاه است، منتها مثل همه‌ی صحیفه‌ معانی بلندی را به ما القاء می‌کند. این دعا از دعاهای حضرت است در وقتی که از او دفع می‌شود چیزی که برای امام (علیه السّلام) محذور بود، خلاصه آزار دهنده بود. یا وقتی که خواسته‌ ی ایشان به تعجیل افتاده است، خیلی زود به دست ایشان رسیده است. اگر یک بلایی از ما دفع شود، باید خدا را شکر کنیم یا مطلب و دعای ما زود حاصل شود، ما باید خدا را شکر کنیم ولی امام (علیه السّلام) این‌جا می‌خواهند مطالب خاصّی را به ما القاء کنند که این نیست که یک بلا برطرف شد، ما بگوییم دیگر هیچ چیزی نمی‌شود، نه، یا مطلب ما حاصل شد همه چیز تمام شد، نه. 🔹 آیت الله
D1737514T12822501(Web).mp3
زمان: حجم: 405.8K
-----------------✾﷽✾----------------- 🎧 قرائت دعای ۱۸ صحیفه سجادیه 🎙با صوت عربی سلیس ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄