eitaa logo
دفاع مقدس
5هزار دنبال‌کننده
26هزار عکس
16.6هزار ویدیو
1.3هزار فایل
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷 ✅مرجع‌ نشر آثار شـ‌هدا و دفاع‌مقدس ⚪️روایت‌گر رویدادهای جنگ تحمیلی #کپی_آزاد 🌴اینجا سخن از من و ما نیست،سخن از مردانی‌ست که عاشورا را بازیافته،سراسر از ذکر﴿یالیتناکنامعک﴾لبریز بوده و بال در بال ملائک بسوی کربلا رهسپار شدند🕌
مشاهده در ایتا
دانلود
dua47.mp3
زمان: حجم: 24.3M
-----------------✾﷽✾----------------- 🎧 قرائت دعای ۴۷ صحیفه سجادیه ✨  دعاى حضرت سجاد (ع), در روز عرفه ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ 👇👇
19.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-----------------✾﷽✾----------------- 🎧 قرائت دعای ۴۷ صحیفه سجادیه ✨  دعاى حضرت سجاد (ع), در روز عرفه ▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️ 📢 🎙با صدای عربی سلیس مرحوم ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ 👇👇
adua47.mp3
زمان: حجم: 16.9M
🎧 || ترجمه دعای ۴۷ صحیفه سجادیه ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ 👇
هدایت شده از دفاع مقدس
Sahifeh Sajjadiyeh.pdf
حجم: 3M
نسخه pdf کتاب شریف «صحیفه سجادیه» با ترجمه: استاد شیخ حسین انصاریان
📖 داستان : حکایت حضرت آيت‌الله‌العظمی مرعشى نجفى (ره) از علت مهاجرت به شهر مقدس قم و اقامت در جوار حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها ▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️🚩🚩🚩 🌴«بی‌بی» گفت: ﴿کی گذاشتم تنها باشی…؟﴾ ┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ 👇👇👇
دفاع مقدس
💠 حکایت حضرت آية الله مرعشى نجفى از علت مهاجرت به به شهر مقدس قم👇👇 🌱 من بچه‌ی سیدمحمود مرعشی‌ام؛ مردی که دلش فقط برای یک چیز می‌تپید: دیدن و شناختن جای قبر مادر ما، (سلام الله علیها). بابا سال‌ها این غصه رو تو دلش نگه داشت، نه کسی رو خبر کرد، نه زبان باز کرد. یه روز نگام کرد، اون نگاه مخصوصش که از پشتش هزار حرف بی‌صدا می‌ریخت، گفت: «شهاب… من می‌خوام چهل شب حرم امیرالمؤمنین علیه السلام رو چله بگیرم. فقط برای یه سؤال. می‌خوام از خودشان بپرسم… قبر حضرت زهرا سلام الله علیها کجاست؟» گذشت… چهل شب، چهل زمزمه، چهل اشک وسط تاریکی‌های نجف. شب آخر، مثل طلوعی که در دل شب می‌شکفد، مولا رو دید. سلام داد، خم شد، با صدایی که بغض گلو رو می‌سوزونه، گفت: «آقا… قبر فاطمه؟» صدای امیرالمؤمنین علیه السلام پر از حزن مدینه بود: «سیدمحمود… مگر نمی‌دانی حضرت زهرا سلام الله علیها وصیت کرده قبرش پنهان بمونه تا روزی که مهدی عجل بیاد و پرده برداره؟» بابا گفت: «آقا، دل ما طاقت این دوری رو نداره…» فرمود: «هر وقت دل‌تنگ شدی، برو قم. اونجا کنار قبر فاطمه‌ ی دیگری بایست… همانی که هر چه خدا به حضرت زهرا سلام الله علیها داد، به او هم داد.» بابا، همون‌جا، نگاهش رو دوخت به من: «شهاب… من از نجف نمی‌تونم بیرون بیام. تو برو قم، هر روز به نیابت من بی‌بی رو زیارت کن.» بار سفر رو بستم. قم… شهری که غریب می‌رود و غریب‌تر شاید بماند. اجاره‌خانه‌ای کوچک، زن صاحب‌خانه بددل و تنگ‌نظر. زمستان قم، که باد از کوچه‌های سنگی می‌گذره و استخوان رو می‌شکونه، می‌گفت باید لباس‌ها رو کنار رودخونه بشورید؛ همون آب یخ‌زده که نفس رو بند می‌آره. یک روز، حرف‌هاش و رفتارهاش، کار رو به زخم دل کشوند. بعد از درگیری، آن‌چنان توی سینه‌م احساس سنگینی کردم که راهی جز رفتن به حرم ندیدم. کنار ضریح بی‌بی، با اشکی که مثل ریزش بارون روی سنگ‌ها می‌افتاد، عرض کردم: «بی‌بی… اگر نه به من، به این دل شکسته نگاه کن… اگر نوکری‌ام رو نمی‌خواستی، می‌گفتی برم… ولی اگر می‌خوای بمانم، کاری بکن این آزارها تمام بشه.» برگشتم خانه. خستگی مثل پتوی سنگین افتاد رو تنم. خوابم برد… و آن خواب، دیگر خواب نبود؛ صحن حرم، نورش از آفتاب نبود، از جلا و صفای بهشت بود. حوری‌ها دست‌هاشان را مثل بال فرشته‌ها به زمین گرفته بودند، جارو می‌کردند، صحن را پاک می‌کردند. گفتند: «بی‌بی می‌آید.» حضرت (سلام الله علیها) آمد… با همان هیبت مادرش حضرت زهرا سلام الله علیها ، اما نگاهش آمیخته با آن حزن دل‌سوز که فقط اهل‌بیت دارند. سلام دادم. نزدیکم آمد. فرمود: «سیدشهاب… کی ما گذاشتیم کارت به حال خودت باشه؟ کی از ما خواستی و جواب نگرفتی؟ چرا آمده‌ای گله کنی که بروی؟» همان لحظه، چیزی مثل نسیم از میان جانم گذشت، بغض‌ چند ساله شکست، آرامشی نشست که دیگر هیچ کس نتوانست آن را از بین ببرد. 💢... سال‌ها گذشت… سال پنجاه‌وسه، یاد همان شب افتادم و خواستم کاری کنم که اسم و نور اهل‌بیت در دل‌های دوردست هم بنشیند. نسخه‌ای از صحیفه‌ی سجادیه، آن کتاب دعاهای پسر حضرت فاطمه (سلام الله علیها)، امام سجاد(علیه السلام)، را فرستادم برای علامه جوهری ، مفتی اسکندریه. جوابش مثل نامه‌ای از دل عاشق برگشت: «این از بدبختی ماست که تا امروز به این گنج نبوت و اهل‌بیت دست نیافته‌ایم… هرچه می‌خوانم، بالاتر از کلام آدم و پایین‌تر از کلام خداست.» بعد پرسید: «کسی تا حالا این صحیفه رو شرح کرده؟» نام شارحان را نوشتم و کتاب «ریاض السالکین» سیدعلی‌خان رو هم فرستادم. کمی بعد، نامه‌ای آمد پر از اشتیاق: «من مصمم و آماده‌ام تا شرحی برای این صحیفه‌ی بزرگ بنویسم. نشستم… یادم آمد همان بی‌بی که شبی صحن را برای دل شکسته‌ی یک سید جارو کرد، حالا صحن دل یک عالم را از اسکندریه تا قم جارو کرده… بی‌بی نه فقط زائرش را آرام می‌کند، که درهای نور را تا دورترین دل‌ها باز می‌کند.🌾🌸🌿 ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ 👇👇👇
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄