2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 شعرخوانی حماسی: محمود کریمی علویچه
دوران دفاع مقدس
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 مومن، ذلیل نیست!
پرسید: «مگر خدا نگفته که عزّت، فقط برای مومنین است؟ پس چرا در طول تاریخ، از این عزت خبری نیست؟ چرا همیشه این مومنین بودند که زیر پای ظالمین دنیا لِه شدهاند؟»
گفتم: «راست میگویی. مومنین که جای خود. حتی پیامبر اسلام هم عزیز و با عزت نبود!»
گفت: «حالا من یک چیزی گفتم. تو شورَش نکن!»
گفتم: «با تعریفی که تو از عزّت داری، حق با توست. چون انبیاء و ائمه(علیهمالسلام) اگر عزیز بودند به تمام اهدافشان میرسیدند درحالیکه هیچکدامشان به هدفی که میخواستند نرسیدند!»
گفت: «همینکه پیامبر، ما را با توحید آشنا کرد مگر هدف بزرگی نیست؟»
گفتم: «پس بیا یک بار دیگر تعریمان را از هدف و عزت مومنین مرور کنیم!»
بیشتر که کنجکاو شد توصیه کردم اول، این صدا را گوش کند...
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
dua48.mp3
زمان:
حجم:
9.2M
-----------------✾﷽✾-----------------
#هرروزیکدعاازصحیفهسجادیه
🎧 قرائت دعای ۴۸ صحیفه سجادیه
✨ دعاى حضرت سجاد (ع) در روز عید قربان و روز جمعه
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
👇👇
adua48.mp3
زمان:
حجم:
5.4M
🎧 #صوت || ترجمه دعای ۴۸ صحیفه سجادیه
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
👇
هدایت شده از دفاع مقدس
Sahifeh Sajjadiyeh.pdf
حجم:
3M
نسخه pdf کتاب شریف «صحیفه سجادیه»
با ترجمه: استاد شیخ حسین انصاریان
🌷 ۱۵ مهر -- سالروز شهادت بسیجی مخلص، شهید یعقوبی
💠 شهید محمد حسن یعقوبی: امروز جریانات صدر اسلام تکرار شده و ما اهل کوفه نباشیم
🌷 شهید محمد حسن یعقوبی در۳ فروردین ۱۳۳۰ تربت حیدریه استان خراسان رضوی چشم به جهان گشود.
▪️شهادت: ۱۵ مهر ۱۳۶۵ در حاجعمران عراق به شهادت رسید.
(یکی از فرزندانش هم در سال ۸۰ و در مبارزه با اشرار در تربت جام شهید شد.)
✍ بخشی از وصیت نامه شهید محمد حسن یعقوبی:
▫️پدر جان و مادر عزيز، تا مىتوانيد و قدرت داريد از امام و ولايت فقيه پشتيبانى كنيد.
▪️ امروز جریانات صدر اسلام، تکرار شده است، ما باید از اسلام دفاع کنیم، اگر چنانچه کوتاهی کنیم به یک بلایی گرفتار می شویم که اهل کوفه گرفتار شدند»
#بسیجی_شهید_محمد_حسن_یعقوبی
دوران جنگ تحمیلی
دفاع مقدس
که من به ديدار خدا ميروم!
عصر پنجشنبه 15 مهر 1361
از جادۀ آسفالتۀ سومار و رودخانۀ کنار آن گذشتيم. يکي از نيروها دم ميداد و بقيه در جوابش ميخواندند:
دسته جلویی ميخواندند:
کربوبلا مدرسۀ عشق و شهادت
حماسۀ خون شهيدان، استقامت
بگو تو با الله
پيام ثارالله
که من به ديدار خدا ميروم
به جمع پاک شهدا ميروم
دسته بعد در جواب می گفتند:
ما همه سرباز وفادار خمینی
از دل و جان پیرو افکار حسینی
بگو تو با دشمن
بریز تو خون من
که من به ديدار خدا ميروم
به جمع پاک شهدا ميروم
در ادامه هم بهشوق شرکت در عمليات ميخوانديم:
حسين حسين حسين جان
جانها همه فدايت
ما ميرويم از اينجا
به سوي کربلايت
چادرهاي گردان سلمان، در کنار چادرهاي تيپ عاشورا، آن طرف آب، در محوطهاي بسيار باز قرار داشتند. حدود 10 چادر پر از نفرات، کنار هم بهچشم ميخوردند.
فرمانده بلندگوي دستي قرمزي بهدست گرفت و تا گفت:
- بسم الله الرحمن ...
ناگهان صداي سه انفجار شديد، همهمان را ميان زمين و هوا معلق کرد. تا آن زمان چنان انفجار مهيبي نديده بودم. بدجوري ترسيدم. مانده بودم چه شده!
در صورتم سوزشي عجيب احساس کردم. گوشهايم درد شديدي داشتند و مدام زنگ ميزدند. خواستم دستم را روي گوشم بگذارم که متوجه شدم چيزِ خيسي کف دستم است. کمي که گرد و خاک و دود کنار رفت، باوحشت ديدم مغز يکي از بچهها روي دستم پاشيده.
چادرها در آتش ميسوختند. نالۀ مجروحان، از هرطرف بهگوش ميرسيد. چشمانم را که به اطراف چرخاندم، وحشت سراپاي وجودم را گرفت. بسياري از آنهايي که تا لحظاتي قبل اطرافم نشسته بودند، به شديدترين وجه ممکن تکهتکه شده و روی زمين پراکنده بودند.
ناگهان بهياد آن که لحظاتي قبل ما را به چادرشان دعوت کرد، افتادم. جلويم دَمرو درازکش شده بود روی زمين. خودم را بالاي سرش رساندم. با دست که بر شانهاش گذاشتم تا رويش را برگردانم، از ترس بدنم بهلرزه افتاد. صورتش از وسط بيني به بالا، کاملا رفته بود. دوستش را که بغلش افتاده بود، برگرداندم؛ سر او هم کاملا از گردن متلاشي بود. تازه فهميدم آن مغزي که کف دستم پاشيده بود، مال يکي از اين دونفر بود.
هواپيماهای عراقی منطقه را بمباران کرده بودند. آنهايي که در چادرها سينهزني ميکردند، در آتش ميسوختند و فقط فرياد و ضجهشان بهگوش ميرسيد. مهمات داخل چادرها که قرار بود براي حملۀ آن شب استفاده شود، منفجر ميشد و به کسي اجازۀ نزديک شدن نميداد.
همه جا پر بود از خون و تکههای بدن. ناگهان از جمع شهدا يکنفر برخاست و به طرفمان آمد. قد بلندي داشت و زيرپيراهن سفيدش، از خون سرخ بود. هردو دستش از کتف قطع شده و رگ و پيهايش آويزان و خونريزان بود. جلو رفتم تا کمکش کنم. با حرکاتش سعي کرد خود را از دستم بربايد. با لهجۀ غليظ آذري، با پرخاش و عصبانيت گفت:
- من که چيزيم نيست ... بريد سراغ اونايي که اون جلو هستند.
و با چشم اشاره به چادرها کرد و با طمانينه بهطرف آمبولانس رفت. يکي از بچهها در را برايش باز کرد و او با خونسردي سوار شد؛ بي آنکه ذرهاي درد در چهره و صدايش پیدا باشد.
آن روز، بیش از 150 نفر از بچه ها ارباً اربا شدند.
📚 نقل از کتاب "دیدم که جانم میرود" ✍️نوشته حمید داودآبادی - نشر شهید کاظمی
ایتا
http://eitaa.com/DefaeMoqaddas