eitaa logo
دفاع مقدس
4.8هزار دنبال‌کننده
25.1هزار عکس
16هزار ویدیو
1.3هزار فایل
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷 ✅مرجع‌ نشر آثار شـ‌هدا و دفاع‌مقدس ⚪️روایت‌گر رویدادهای جنگ تحمیلی #کپی_آزاد 🌴اینجا سخن از من و ما نیست،سخن از مردانی‌ست که عاشورا را بازیافته،سراسر از ذکر﴿یالیتناکنامعک﴾لبریز بوده و بال در بال ملائک بسوی کربلا رهسپار شدند🕌
مشاهده در ایتا
دانلود
۲۲ آذرماه ۱۳۴۴ -- سالروز تولد رزمنده بسیجی «شهید حمید داماد» محل تولد: تهران شهادت: در سن ۲۱ سالکی در قلاویزان مهران بر اثر اصابت گلوله ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄ 🌴 روایتگر رویدادهای جنگ تحمیلی .... و حال و هوای رزمندگان جبهه ها 👇👇👇
دفاع مقدس
🌹 حمید داماد 🔹از زبان شهید حمید کرمانشاهی بخش 1 از 2 می خوام جریان داماد رو بگم. داماد کیه؟ داماد اسمش حمیده. اونم تو دورۀ 44 بسیج با ما همرزم بودش. با همدیگه پیش آقا شریعت بودیم. حمید آقا، حمید آقای داماد، شهید شد. البته قبل از شهادتش گفته بودش شهید می شه؛ هم به ما که دوستش بودیم، هم به داداشش، هم نمی دونم شاید اونهایی که محرم رازش بودن، گفته بود. بله، گفته بود که شهید می شه. یک روز که تو کردستان بودیم، پاس بخش بودم؛ رفتم تو سنگر حمید چون که دوست بود بهش سر بزنم و بیشتر از این که پیش بچه های سنگرا باشم، پیش حمید آقا که دوست مون بود دوست داشتم باشم. تا رفتم پیشش وارد سنگر که شدم، اومدم که بنشینم، دیدم صحبت می کنه. یه دفعه متحیر شدم. گفتم ببینم صحبتاش چیه؟ چی چی می گه؟ شاید با منه؟ دیدم نه روش هم به من نیست. متوجۀ اومدن من هم نشد. گوشه سنگرش رو نگاه می کرد. سنگرمون تو کردستان سنگرای بلوکی بود مثِ یک اتاقک خیلی کوچیک. گوشه سنگر رو همین طور نگاه می کرد، بدون این که اصلاًً احساسی بکنه که ما وارد شدیم، یا این که اهمیتی به ما که دوستش بودیم نشون بده. با گوشۀ سنگر همین طورصحبت می کرد. من براتون می گم گوشۀ سنگر اما نه، گوشه سنگر نبود؛ در گوشۀ سنگر چیزی بود که با اون چیز صحبت می کرد. بله در گوشه سنگر چیزی بود که چشم کور ما قادر دیدن اون رو نبود، توانایی دیدنش رو نداشت. چشم ما که چشم نیست، کوره! حمید آقا با اون صحبت می کرد. یه صحبتایی می کرد خارج صحبتای دنیا. آدم آتیش می گرفت. من گفتم شاید حمید دیوونه شده. وحشت وَرم داشت. صحبت هایی که حمید می کرد با گوشه سنگر، بدون اهمیت با ما، خیلی جدی بود. اون موقع هم که شب بود، همه اینها که با هم جمع می شد، حسابی ما رو ترسونده بود. گفتم: حمید جون، بی خیال. دیدم نه نشون نمی ده که ما رفیقشیم، فقط دوست داره با اون صحبت کنه. از هر راه دوستی، هر اخلاق دوستی که داشتیم، دو سه نمونه وارد شدم که دیگه از این کارش دست ور داره، اما حمید هنوز با حالت متین و جدی صحبت هایی که می کرد با گوشه سنگر، من رو مضطرب کرد. من رو ترسوند. با این که حمید خیلی رفیقم بود، اما دیگه می ترسیدم پیشش وایستم. اسلحه رو ور داشتم، سریع از سنگرش دور شدم. یک رفیق جون جونی داشت تو سنگر اجتماعی. بقیه پُست ها رو رفتم عوض کنم، به اون جون جونیه گفتم: - برو پیش حمید مثِ این که کارت داره. برو ببین چی می گه. حرف باهات داره. گفتم بره پیش حمید تا شاید اون بتونه از اوضاع و احوال حمید باخبر بشه. این موضوع گذشت، ما هیچی نفهمیدیم. دنباله اش رو هم نگرفتیم. فکر می کردیم این مسئله تموم شده. یکی دو نمونه که یادم اومد، به حمید گفتم جریان چی بود؟ خنده های تلخی می کرد، که دیگه ما هم انتظار نداشتیم دیگه جواب بشنویم. مسئله تموم شد. بعد چندین بار جبهه رفتن و اینها چندین تسویه کردن و دوباره اعزام شدن به جبهه، یک دفعه برحسب تصادف حمید رو تو (پایگاه) مالک اشتر دیدم. قرار شد که با هم به جبهه بریم. با هم به جبهه رفتیم. حمید خیلی باصفا بود. با این که هر کی می دیدش، شاید اگر مقداری خودش رو برادر خطاب می کرد، یا دیگران رو با اون لحن های خشک یا این که ... اما نه حمید این جوری نبود. حمید واقعاًً باصفا بود. باصفا شده بود. چی جوری بگم برات، حمید رُک بود. حمید صاف و بی پرده بود. داماد صاف شده بود صاف. هر چی که داشت، صاف می گفت. حُقه نداشت، کلک نداشت، کسی رو بازیچه قرار نمی داد. مثِ یه آسمون صاف شده بود. عمل هاشَ هم خیلی باحال بود. عملاش همه خیر اندر خیر. ادامه 👇👇👇
دفاع مقدس
🌹 حمید داماد 🔹از زبان شهید حمید کرمانشاهی بخش 1 از 2 می خوام جریان داماد رو بگم. داماد کیه؟ داماد
🌹 حمید داماد ▫️از زبان شهید حمید کرمانشاهی بخش 2 / پایانی تا این که رسیدیم به 24 ساعت جلوتر از شهادتش. به خدا به من گفت شهید می شه. جریان یک خوابی رو گفت که تو اون خواب شهید شده. یک مقدار چیز هم در رابطه با خواب گفت که کلاًً برنامه شهید شدنش رو می رسوند. تو راه می گفت، به من می گفت:پاشو بریم حَموم. گفتم: برای چی؟ گفت: غسل شهادت. گفتم: بابا بی خیال. اصرار می کرد. حرفاش جدی بود. رفتیم حموم غسل شهادت بکنه. تو راه می دونین شریعت جونم، چی چی می گفت؟ تو راه می گفت: - حَمیدا زیاد شدن. تو دسته مون 4 تا حمید بود. به من می گفت: - حمیدا زیاد شدن. چند ساعت جلوی (قبل) شهادتشه الان. می گفت حمیدا زیاد شدن. بعدش می گفت: - دوست دارم صورتم سالم (به) خونه بره، که وقتی پدر مادر تو آغوش می کشه، حالش به هَم نخوره. دوست دارم جراحتم پائین تر از گلو باشه. و وقتی که شهید شد، تیر تو قلبش خورده بود. همون جایی که به من نشون می داد، با اشاره دست. به همون جاش هم تیر خورد. تو راه، به مادرش هم که زنگ زد گفت: - مادر، دیگه منتظر تلفن من نباش. حمید روزای آخر، عَملاش خیرِ اندر خیر شده بود. چند تا از عادت هاش این بود که نماز شب می خوند. با این که بلد نبود، با اینکه تو سوره "قل" هر دومون، تو سورۀ "فلق" هر دومون گیر کرده بودیم؛ جر و بحث می کردیم که بقیه اش چیه؟ قل اعوذُ بِرَبِ الفَلَق؟ با این که جفتمون نتونستیم، اما نماز شب باصفایی خوندیم. برخلاف اونایی که خوب بلدن تلفظ کنن اما هیچ صفایی درون شون نیست، خیلی باصفا کاراش رو انجام می داد. عادت های دیگه اش هم (سوره) واقعه خوندن بود. (زیارت) عاشورا خوندن بود. (دعای) توسل خوندن بود. (دعای) کمیل خوندن بود. همه اینا رو دیده بودم. چند نمونه اش هم با هم بودیم. موقع شهادتش که شد، وقتی تیر تو قلبش خورد، می دونی چی شد، قهقهه خنده اش بلند شد. بهش که رسیدم خنده از تو صورتش جمع شد. حمید، حمید داماد، داماد شد. شهید شد. همون جا به یقین رسیدم با این که نه نماز بَلدم بخونم، روزه گرفتن بلد نیستم، از عبادت چیزی نمی دونم، تو این مسئله به یقین رسیدم که وقتی که انسان می میره، دوباره زنده می شه. حمید وقتی که شهید می شد، یک چیزایی رو دیده بود که می خندید. یک چیزایی رو بهش نشون داده بودن. حمید به ما نشون داد که وارد دنیای دیگه ای شده. دنیایی که خیلی باصفاست. خنده هاش این رو می رسوند. بچه های بسیج، بیاین همه با هم باصفا بشیم. بیایین با هم با صدق و صفا رفتار کنیم. اگر بهت گفتم نماز شب بلد نیستم، نگو ول کن، دست از سر ما وردار. نه این جوری درست نیست. بیا بشین یادم بده. چرا اصلاً قرار نگذاریم با هم پاشیم یه همچین کارای خیری رو انجام بدیم؟ بچه ها بیایین با هم، تداوم راه شهدا رو کنیم. یه راهش اینه که تو جبهه باشیم. چون شهیدا تو جبهه بودن. یه راه تداوم همینه. راه دیگه تداوم هم این که تمام اخلاق خوب بچه های بسیج رو در خودمون پیاده کنیم. از هر رفیق شهیدی که داریم، چند تا اخلاق باصفاش رو، چند تا از اون صفاتی که از صفات حسَنَشه، بکشیم بیرون، اون ها رو پیاده کنیم. تا این که ان شاءالها بتونیم تداوم راه شهدا رو بکنیم. جهت شادی روح تمامی شهدا بالاخص شهید حمید داماد یک حمد و صلوات تمامی مستمعین ان شاءالله بجا میارن. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم شهید حمید داماد متولد 22 آذر 1344 شهادت 25 فروردین 1365 عملیات والفجر 9 منطقه مهران. مزار: بهشت زهرا (س) قطعۀ 53 ردیف 119 شماره 9 ┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
🕊🕊 ۲۱ آذر ۱۳۶۰ -- سالروز شهادت سیدناصر سعادت شهیدی از دیار فارس 🌱متولد: ۱۵ فروردین ۱۳۳۷ / شهرستان گراش 🌿دانشجوی رشته ریاضی که در عملیات مطلع الفجر در شیاکوه (جبهه گیلان‌غرب) مفقودالاثر شد🌷 👆📄 فرازی از وصیت‌نامه شهید👆 ▫️▫️▫️▫️▫️▫️🚩🚩🚩 ✍پ.ن: 💠سال ۱۳۵۹ مدرسه‌ها چندان جدي گرفته نمي‌شد. مواد درسي با توجه به تحولات سياسي اجتماعي مورد توجه معلمان نبود. در اين ميان سيد ناصر سعادت در كلاس درس حاضر مي‌شد و به ما درس نهج‌البلاغه مي‌داد. اعتقاد عجيبي به سخنان مولا علي (ع) داشت و همواره كلمات قصار و خطبه‌هاي نهج البلاغه را برايمان تفسير مي‌كرد. با آن همه حركت كه در كلام مولا نهفته بود و آن حس و حالي كه خود داشت، جوششی در ما مي‌افكند. معلم ما، سيد ناصر سعادت، مردي كه لباسی از سكوت بر تن داشت و جز به ضرورت سخن نمي‌گفت.... 💠يكي از محبوب‌ترين معلمان بود و از نظر رفتار و اخلاق، الگو بود. بعد از اتمام كلاس، آستين‌ها را بالا مي‌زد و در سيمانكاري حياط مدرسه حاجي‌پور و درختكاري دور تا دور مدرسه، كمك مي‌كرد . در زمان استراحت با همان تبسم هميشگي خود، بين بچه‌ها روي سكوها مي‌نشست و سخن مي‌گفت. سید ناصر سعادت
🌷شهید علی اصغر عیسی نژاد 🌱اهل روستای میانگله شهرستان نکا. پدرش کشاورز بود و علی اصغر هم فرزند هفتم خانواده.رفت جبهه ؛ تو عملیات والفجر هشت شرکت کرد و بر اثر اصابت ترکش خمپاره قطع نخاع شد و دو سال بعد در تاریخ ۱۳۶۶/۰۹/۱۳ بر اثر جراحات ناشی از مجروحیت رسید.شادی روحش صلوات.🇮🇷 .
🏷 نامش، هوشنگ بود.ولی چند روز قبل عملیات برای خودش اسم علی اکبر و انتخاب کرد.هوشنگ آقایی سادات محله.ماه رمضان سال ۱۳۴۱ در بابل بدنیا اومد.ایام فراغت زیر دست یک بنا کار می‌کرد و ماه رمضون روزه می‌گرفت و هر چی بهش میگفتن روزه نگیر قبول نمی‌کرد.محمدعلي در 24/9/59 به عضويت رسمي سپاه در آمد و در واحد اطلاعات ـ عملیات سپاه بابل مشغول خدمت شد. . با شروع جنگ تحميلي، شوق پيوستن به بچه­‌هاي رزمنده، در روح و جانش جوانه زد و او را رهسپار میدان جهاد كرد. از این‌رو، در 10/8/60 به منطقه گيلان­غرب عزیمت کرد و در کسوت معاون گروهان مشغول خدمت شد.سرانجام محمدعلی در تاریخ ۲۰ آذر ۱۳۶۰ در عملیات مطلع الفجر در جبهه گیلانغرب بشهادت رسید🕊🕊
🌷شهید محمد اسماعیل یاسینی ( بابل) : ۲۰ آذر ۱۳۶۰ -- جبهه گیلانغرب . مادرش می گفت: «هر وقت می خواستم نماز بخوانم ، می آمد با دستش به پشتم می زد و می گفت: مامان جان! مرا دعا کن. بعد از نماز می گفتم: مادر! چه دعایی بکنم؟ می گفت: دعا کن که شهید شم فقط . من می گفتم: پسرجان! حتما باید بروی جبهه تا شهید شوی!؟ این جا هم داری فعالیت می کنی! این کارها هم در راه اسلام است. می گفت نه مادر، نه! من بااااااید شهید شم🕊🕊
دفاع مقدس
20 آذر 1360— سالروز عملیات مطلع الفجر عملیات "مطلع الفجر" از سلسله عملیات های "دوره آزادسازی" به شم
⌛️ بیستم آذرماه یادآور سالروز عملیات غرورآفرین مطلع الفجر در سال ۱۳۶۰ ⚪️... و روایت حماسه آفرینی‌های مرزداران غیور گیلانغرب، دومین شهر مقاوم کشور در زمین‌گیر کردن رژیم بعث عراق . 💢 در محور گیلانغرب، درگیری با دشمن بعثی تا روشنی روز ادامه داشت و نیروهای عمل کننده در این محور با صلابت و رزمی بی مانند موفق شدند با تقدیم تعدادی شهید و مجروح، ارتفاع را به تصرف خود در آورند که در روز نخست تلاش رزمندگان اسلام در همین حد باقی ماند. در این نبرد، خسارت سنگینی به دشمن متجاوز وارد آمد. ▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️🚩🚩🚩 آنچه در زیر می‌آید، خاطره‌ای از عملیات مطلع‌الفجر است به روایت «سید ابوالفضل کاظمی» 👇👇👇👇
دفاع مقدس
⌛️ بیستم آذرماه یادآور سالروز عملیات غرورآفرین مطلع الفجر در سال ۱۳۶۰ ⚪️... و روایت حماسه آفرینی‌ه
💠 بخشی از خاطرات سید ابوالفضل کاظمی (نقل شده در کتاب: «کوچه نقاش‌ها» ... با شروع جنگ تحمیلی به اتفاق بچه‌محلی‌هامون به نیروهای دکتر چمران پیوستم و در نبردهای چریکی، علیه ارتش رژیم متجاوز بعثی عراق می‌جنگیدیم. در درگیری‌های مختلف, توفیق حضور داشتیم ...‌تا رسیدیم به پائیز سال ۱۳۶۰ در اواخر پاییز ۶۰ برای مرخصی به تهران آمدبم. ¤ یکی‌دو روزی در خانه استراحت کردم و با خانواده هم‌صحبت شدم. سری به مجمع ایتام در خیابان زیبا زدم؛ مجمعی که زیر نظر آیت‌الله جواد علم‌الهدی، از علمای بزرگ تهران، اداره می‌شد. بازاریان تهران و هیئت اتفاقیون به این مجمع کمک می‌کردند. فاطمه‌خانم مدتی بود که در آنجا مشغول به کار شده بود و پنج‌شنبه‌ها ارزاق را به خانواده‌های تحت پوشش تحویل می‌داد. از عمر بهره‌مند می‌شد و ایام گذشته را تلافی می‌کرد. خیلی‌ها اسیر دنیا هستند؛ اما دنیا اسیر فاطمه‌خانم بود. هر هفته حاج حسین جابری چند گوسفند ذبح می‌کرد و هر خانواده طبق جدول، رزق خود را می‌گرفت. تا توانی به جهان خدمت محتاجان کن به دمی یا درمی یا قدمی یا قلمی الحق، عالم تماشایی و پرمخاطره است. به هر کسی توفیق خدمت به خلق خدا را نمی‌دهند. عارف کامل، حاج‌آقا حق‌شناس می‌فرمود: «بهترین و محکم‌ترین راه برای رسیدن به محبوب، خدمت به خلق خداست.» سال‌ها از آن روزها می‌گذرد و همیشه خیرات و صلوات نثار حاج حسین جابری، فاطمه‌خانم و دیگر خیرین است. دانی که ز آدمی چه ماند پس مرگ؟ لطف است و محبت است و باقی همه هیچ به هر حال، من نیز در جوار بزرگان، همواره از خدا می‌خواستم که جنگیدن و تیر زدنم برای رضای خدا باشد. اما تا آمدم کمی بدهم و مزه‌ی زندگی را بفهمم، حاج غلام عطاری، هم‌محله‌ای‌مان که رابط بین من و رفقایم، خصوصاً حاج قاسم بود، صدایم کرد و گفت: «حاج قاسم کارت داره؛ پشت خطه.» رفتم. حاجی گفت: «سید، می‌تونی تیم درست کنی؟» پرسیدم: «برای کجا؟» گفت: «غرب بیخ پیدا کرده. عملیات مطلع‌الفجر انجام شده و بچه‌ها برای پدافندی‌اش به نیرو احتیاج دارند.» گفتم: «ببینم چطور می‌شه.» شب در مسجد توفیق اعلام کردم جبهه نیرو می‌خواهد. نصف بچه‌هایی که با من در ستاد جنگ‌های نامنظم بودند، اعلام آمادگی کردند؛ به‌اضافه‌ی حاج‌آقا عباس زین‌العابدین. ایشان یک حاج‌آقای پنجاه‌ساله‌ی صدوسی کیلویی، تپل و باصفا بود که در بازار آهنگری داشت و اتاق وانت و در و پنجره می‌ساخت. روزگاری از پولدارهای تهران بود؛ اما روزگار باهاش بد تا می‌کرد و بارش می‌افتاد. آقاعباس ساده‌دل بود و از روی صفای باطن می‌خواست بیاید جبهه و خدمت کند. آشپزی‌اش خوب بود؛ اما چون اولین بارش بود، چم‌و‌خم راه را نمی‌دانست. صبح فردا، یکم دی‌ماه بود. بیست نفر از ما بودیم، بیست نفر هم بچه‌های محل حاج قاسم. یک اتوبوس گرفتیم و ریختیم توش. توی راه، در وصف مولا شعر خواندیم و سینه زدیم. حوالی غروب رسیدیم عقبه‌ی سپاه گیلان‌غرب. ما را در دو سه چادر جا دادند و گفتند شب را همین‌جا بمانید تا تکلیفتان روشن شود. نصف شب خوابیده بودم که یک نفر صدام کرد: «سید... سید...» از خواب پریدم و دیدم آقاعباس زین‌العابدین، بچه‌محل‌مان است. ناراحت بود و به خودش می‌پیچید. دستش را روی شکمش گذاشته بود و این پا و آن پا می‌کرد. گفتم: «چی شده آقاعباس؟» گفت: «سید بیا... تو رو به خدا بیا.» بلند شدم، فانوس را برداشتم و دنبالش از چادر رفتم بیرون. هوا سرد و تاریک بود و بچه‌ها خوابیده بودند. گفتم:«چی شده؟» گفت: «رفتم دست‌شویی،خواستم طهارت کنم. نمی‌دونم تو آفتابه چی بود؛ نفت بود، بنزین بود؛ آتیشم زد.حالا من چی‌کار کنم؟ آقاعباس، به کی بگیم نصف شبی؟فرض کن رفتیم بهداری؛ به اون‌ها چی بگیم؟» یک آفتابه آب کردم و دادم دستش و گفتم: «فعلاً خودت رو با این آب بشور تا بهتر بشی.فردا اول وقت می‌ریم بهداری» جبهه برای سن‌وسال‌دارها این دردسرها را داشت. سرما،گرما،بی‌خوابی و هزار جور مشکل را باید تحمل می‌کردند؛ اما خیلی‌هایشان از خیلی جوان‌ها بهتر تحمل می‌کردند و دم نمی‌زدند و تازه برای بچه‌ها پدری هم می‌کردند صبح فردا، آقاعباس حالش بهتر شده بود. او را به آهنگری لشکر معرفی کردم تا در کارهای فنی عقبه کمک کند. خودم به چادرها برگشتم.آنروز صبح،دوباره سوار چند تویوتا شدیم برای مقصدی نامعلوم. باران می‌بارید و زمین خیس و گل‌آلود بود و ماشین یواش می‌رفت.ساعتی بعد، نزدیک یک شیار پیاده شدیم.چندتا بلدچی و راهنما هم با ما بودند. افتادند جلو و ما هم به ستون رد آن‌ها را گرفتیم.یک جایی دستور توقف دادند و گفتند: «اینجا عقبه‌ی بانسیران و محل پدافندی شماست.از این ارتفاعات باید بکشید بالا» آنجا، رو حساب تجربه و ریش‌سفیدی‌ام، خودبه‌خود مسئول آن چهل نفر شدم. ارتفاع را که همچین بلند نبود، گرفتیم و رفتیم بالا. راهنما گفت: ۱ ادامه👇👇👇