هدایت شده از دفاع مقدس
#توجه .....👇👇 #توجه .....👇👇
..................✾﷽✾....................
با سلام🌱
✍ عزیزان و همراهان گرامی، بویژه مدیران گروهها و کانالهای شهدایی که بطور روزانه، پستهای کانال دفاع مقدس را از نظر میگذرانند، میتوانند مطالب کامل کانال را در «هارد اکسترنال» یا هرجای مناسب دیگر، ذخیره و آرشیو نموده و در طی سالهای آتی از آنها استفاده کنند، زیرا فایلهای صوتی و تصویری، پس از چند سال در ایتا باز نمیشوند!!
متنها، فیلمها، تصاویر، صوتها و صوت های کانال، غالبا مشمول مرور زمان نبوده و در مناسبتهای گوناگون و در اپلیکیشنهای مختلف، مجددا قابل بارگذاریست
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
﴿ نقل و اقتباس مطالب، #آزاد
...همراه با ذکر صلوات﴾
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
╮✤☫🇮🇷کانال دفاع مقدس🇮🇷☫✤╭
▪️ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
▪️ روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas
✅ مرجع نشر آثار شـهدا و دفاع مقدس
#التماس_دعا 🤲
✍ ادمین
🎙حاج صادق آهنگران، در حضور شهید آوینی، خاطرهای را از شهید حسین بهرامی نقل میکند
🌿 شهیدی از دیار مازندران
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
📲 𝐣𝐨𝐢𝐧➘: ↶↷
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
👇👇
18.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🩸 راز خون
🎞 تصاویری دیدنی و خاطرهانگیز از جبهه های حق علیه باطل در دوران دفاع مقدس با گفتاری شنیدنی از سید اهل قلم شهید مرتضی آوینی
🌴 زندگی زیباست ، اما شهادت از آن زیباتر است. سلامت تن زیباست ، اما پرندهی عشق ، تن را قفسی میبیند كه در باغ نهاده باشند.
🌷راز خون در آنجاست كه همهی حیات به خون وابسته است.
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
📲 𝐣𝐨𝐢𝐧➘: ↶↷
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✅ مرجع نشر آثار شـهدا و دفاعمقدس
☀️ بازار داغ شهادت🌷
⏳سهشنبه 7 بهمن 1365 - عملیات کربلای 5 شلمچه - سه راه مرگ
▫️ ...در برگشت، دوان دوان به طرف پست امداد رفتم. جلوی در ورودی، حاج آقا تیموری را دیدم که روی مجروحی دولا شده بود و سعی میکرد به او کمک کند. مجروح همچنان دست و پا میزد و آخرین لحظاتش را میگذراند.
جلوتر که رفتم، کردستانی را شناختم. سرم گیج رفت. آخر، دقایقی قبل پهلویش بودم و حالا داشت جلوی چشمم جان میداد.
چشمانش زل شد در چشمانم که زبانم را بند آورد. مانند کبوتری که هدف گلوله قرار گرفته باشد، دست و پا میزد.
سریع دوربین را درآوردم و خواستم از آخرین لحظات حیات محسن عکس بگیرم، ولی دوربین یاری نکرد. دکمهی دوربین پایین نمیرفت و رضایت نمیداد تا آخرین نگاه سوزانندهی محسن را ثبت کنم.
به دوربین التماس میکردم. هر چه بر دکمههایش کوبیدم، فایدهای نداشت.
لحظهای بعد، محسن آرام از حرکت ایستاد. بر بالینش خم شدم و بر چهرهاش که هنوز حرارت وجودش را با خود داشت، بوسهای جانانه زدم. بدنش هنوز گرم بود که آن را به بیرون از پست امداد منتقل کردیم، چون امکان داشت نتوانند جنازهاش را به عقب منتقل کنند، سیامک دست در جیب پیراهن محسن برد و نامهای را که احتمال میداد وصیتنامهاش باشد، درآورد.
به محض اینکه داخل پست امداد شدم، مجروحی را دیدم که سرش را میان باند پوشانده بودند و خونابه از روی باند خودنمایی میکرد. به طرفم آمد و با صدایی گرفته سلام و علیک کرد.
با تعجب جوابش را دادم و گفتم: تو کی هستی؟
از روی انبوه باندها و گازهای خونین، اصلا نتوانستم بشناسمش.
گفت: من ولیان هستم.
وقتی قضیه را جویا شدم، گفت: همین که از سنگر رفتی بیرون، چند دقیقه نگذشت که یه خمپاره درست خورد بغل سنگر.
دیگه نفهمیدم چی شد. فقط دیدم کردستانی داره دست و پا میزنه ... ببینم اون شهید شد، نه؟
ولیان را از کنار پتویی که پیکر بیجان محسن زیر آن خفته بود، رد کردیم و سوار آمبولانس کردیم و فرستادیم عقب.
پس از عملیات وقتی به تهران آمدم، در صفحهی دوم روزنامه عکس ولیان را دیدم که برایش مجلس ختم گذاشته بودند. از بچهها شنیدم که هنگام انتقال به عقب، تمام کرده است.
—(راوی: حمید داودآبادی)
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
▪️ ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
▪️ روبیکا https://rubika.ir/DefaeMoqaddas
👇👇