🔹برادر شهیدمان عباس شعف ازفرمانده هان شجاع ودلیر جنگ بودن ایشان درآخرین سمتش که منجر به شهادت ایشان گردید فرمانده گردان میثم تمار
لشگر۲۷ محمد رسول الله(ص) بودند.
ایشان قبل ازشهادتشان دوبار دیگر تا مرزشهادت رفته بودن یک بار درعملیات ازناحیه چشم مورد اصابت قرارگرفت که منجربه نابیناییِ یکی ازچشمانش گردید و بار دوم برای شناسایی دشمن رفته بود که درکمین نیروهای دشمن قرار گرفت وزخمی شد عراقی ها بهش نزدیک می شوند وتیر خلاص بهش می زنند یکی از عراقی ها فکر می کند عباس زنده می باشد وبرای خوش خدمتی شروع می کند به بریدن سر ایشان ناگهان توپخانه ما شروع به آتشباری می کند، عراقی ها می ترسند وعقب نشینی می کنند برادرها می دانستن ایشان برای شناسایی رفته وبرنگشته سریعا به برادرپیچک و وزوایی از فرماندهان غرب وبازی دراز خبر می دهند برادر پیچک با برادر وزوایی خودشان را شبانه به برادر عباس شعف می رسانند به گمان اینکه ایشان شهید شده وجنازه ایشان را به عقب انتقال دهند که می بینند خوشبختانه ایشان زنده می باشد ایشان حدودا شش ماه دربیمارستان بودن چندین عمل درفک وجمجمه وسایر اعضا ایشان انجام می دهند.
تیرخلاصی که به سر ایشان زده بودن ازناحیه فک ایشان وارد شده بود واز ناحیه زیر جمجمه خارج شده بود برای این خاطر خیلی مشکل میتوانستیم ازایشان عکس بگیریم ولی بنده با یک طرفندی عکس نزدیکی از ایشان گرفتم که برای شما ارسال می نمایم اگر توجه فرمایید گردن ایشان جای بریدگی می باشد که به وسیله خنجر عراقی ها بریده شده.
خداوند این مجاهد بزرگ را با اولیاء واوصیاء همنشین نماید.
خداوند رحمتش کند
به یاد سردار جانباز سپاه رسول الله (ص)
شهید عباس شعف ...
به روایت جانباز عزیز
آقای توتونچی
دلمنیامد از عباس شعف یادی نکنم
انشا الله که در روزهای بی کسی یادم کند.
قبل از آن شب، که وارد سنگرمان شود، یک چشمش را در بازی دراز از دست داده بود
در همان عملیاتی که علیرضا موحد هم یک دست تقدیم کرده بود.
آخر شب بود، بچه ها همه در سنگر خواب بودند من بیرون سنگر نشسته بودم..تنها ..
که عباس پیدایش شد!
با تسبیحی دردست، او را نمیشناختم
گفت: در سنگر شما جای خواب پیدا میشود؟
گفتم:
هی. ...
بچه ها به صورت کتابی کنار هم خواب بودند
عباس وارد سنگر شد. تاریکی محض بود
هیچ روشنایی نبود ..
سنگر ما وسط دشت بود، دشت ذهاب
من هم دقایقی بعد وارد سنگر شدم و از خستگی بیهوش شدم .
صبح برای نماز که بیدار شدم دیدم عزم سفر کرده
گفتم: کجا؟
گفت: میرم جلو برای شناسایی
گفتم: یه چیزی بخور
حرفی نزد و مشغول بستن بند کفشهایش شد
در این فاصله یک لقمه نان و پنیر برایش گرفتم
گفتم: اسلحه ات کو؟
تسبیح اش را نشان داد و لبخندی زد و رفت.
ساعت ده صبح بود که صدای رگبار های پیاپی بلند شد، و به دنبال آن بچه های بی سیم چی که فریاد میزدند:
عباس شعف در محاصره گشتی های عراقی ...
هیچ وقت آن لحظه را فراموش نمیکنم که دونفر از بچه ها برانکاردی در دست بی محبا در دشت بسوی محل درگیری می دویدند ...
از زمین و آسمان گلوله می بارید
اما ..
وقتی عباس را به عقب آوردند فک و کتف و ... او مجروح شده بود ..
عباس زنده ماند تا بعد فرمانده گردان میثم شود و در دروازه های خرمشهر آسمانی گردد .
توتونچی
چهارم خرداد ۱۳۶۱
مسجد جامع خرمشهر
ایستاده از راست:
برادر امیر رزاق زاده
شهید محسن حیات پور
جانشین تخریب تیپ ۲۷
سردار جاوید حاج احمد متوسلیان
حاج اسد الله توفیقی
نشسته :
جاوید الاثر شهید تقی رستگار مقدم
مسئول واحد آموزش و تاکتیک تیپ ۲۷
🔹پس از فتح خرمشهر ، وقتی به شهر رفتيم همه روبروی مسجد جامع خرمشهر جمع شده بودند.
حاج احمد متوسلیان كه وارد شد، همه صلوات فرستادند.
حاج احمد گفت: ای كسانی كه بر زمين های خرمشهر خوابيده ايد، شما جانتان را فدایی كرديد و اين شهر را آزاد كرديد. بعد شروع كرد به نام بردن تك تك بچه ها: حسين قجهای ، محسن وزوايی ، احمد بابايی ، محمود شهبازی ، عباس شعف، علیاصغر بشکیده و... شانه هایش داشت تکان میخورد.
راوی :حاج حسین طلعت
دفاع مقدس
چهارم خرداد ۱۳۶۱ مسجد جامع خرمشهر ایستاده از راست: برادر امیر رزاق زاده شهید محسن حیات پور جانش
🔴 ماجرای مجروحیت حاج احمد متوسلیان
در آستانه #فتح_خرمشهر
▫️(راوی: امیر رزاق زاده)
💠 عمل؛ بدون بیهوشی !!
🔸 در مرحله دوم عملیات بیتالمقدس که بنا بود رزمندهها از جاده اهواز- خرمشهر عبور و به سمت دژ مرزی که کارزار سختی در جریان بود، بروند. بعد از اینکه آنان موفق شدند، دشمن درصدد مقابله و فرماندهان خودی نیز در پی چارهجویی برآمدند. لذا فرماندهان قرارگاه هدایت مشترک عملیات ارتش و سپاه نصر و لشکر 21 حمزه ارتش و فرماندهان تیپهای 27 و 31 عاشورا سپاه برای بازدید از منطقه آزادشده و شناخت و تقویت خط پدافندی در نزدیکی دژ مرزی برای رفع مشکلات حضور پیدا کردند. در آن نقطه حساس از میدان جنگ و کارزار مذاکرات سرپایی بین فرماندهان یگانها با مسئولین قرارگاه نصر برپاشده بود، حین بازدید از منطقه همه نقشه و راهکارها توسط فرماندهان بهمنظور هماهنگ کردن امور باقیمانده و رفع نیازهای اساسی مرحله دوم نبرد مورد بررسی قرار گرفت؛ همه گرم صحبت بودند و در پی راههای مقابله با پاتکها و حملات همزمان زرهپوشهای مجهز عراقی که در پناه هلیکوپترها و فرماندهانی که در آن مستقر بودند و دائم برای پس زدن رزمندگان اسلام به صفوف آنان در دژ مرزی فشار میآوردند، چون احساس میکردند نوک فلش حملات ما به سمت شمال بصره است بنابراین حملات سهمگین و غیرقابل تصور خود را متوجه این باریکه مرزی کرده بودند.
در این هنگامه و گیر و دار به ناگاه گلوله توپی از سمت اردوگاه دشمن به سمت خاک ایران و منطقه تجمع ما شلیک شد و لحظاتی بعد درست مقابل جمع به زمین اصابت کرد و منفجر شد؛ حاج احمد و من از همه به کانون انفجار گلوله توپ مورد نظر نزدیکتر بودیم و با چشمان خود دیدیم که ترکشهای گلوله منفجرشده مثل قطرات باران از جلوی چشم و بدنمان عبور میکند و در پی رسیدن به هدف خود با گرمای زیاد که از لهیب حرارت گرما کاملا سرخشده بود میرود و در فضا فواره وار پخش میشود و سپس با شدت برقآسا به زمین برخورد میکند؛ در همین لحظات ترس و دلهرهآور یکی از ترکشهای بزرگ به سفید ران حاج احمد اصابت کرد و او را با قد رعنا و کشیدهاش نقش زمین کرد در نگاه اول گویی ما یکی از استوانههای لشکر و دفاع مقدس را از دست دادهایم اما سرنوشت حکایتی دیگری رقم میزد در میان گرد و خاکی که از زمین به هوا برخاسته بود چند لحظهای طول کشید تا ما خود را دوباره پیدا کنیم و بفهمیم که چه اتفاقی افتاده من وقتی دیدم که اصابت ترکش بهپای حاج احمد باعث جراحت سخت ایشان شده است بلافاصله به فکر چاره افتادم و با چفیهای که دور گردنم بود پای ایشان را محکم بستم تا از خونریزی بیشتر جلوگیری کنم از سوی دیگر جمع حاضر بسیار متاثر و خیلی زود پراکنده شدند.
وقتی خوب از وضعیتی که بر اثر انفجار گلوله توپ مطلع شدم فهمیدم برای کس دیگری اتفاقی رخ نداده است؛ من نیز با کمک تقی رستگار و یکی دو نفر دیگر ضربالاجل ایشان را با جیپ به اورژانس احداثشده کنار جاده اهواز خرمشهر منتقل کردیم؛ کادر پزشکی بعد از مشاهده وضعیت نامناسب حاج احمد متوسلیان گفتند که ایشان را باید به مراکز درمانی مجهزتری در عقبه ببرید و پیشنهاد کردند به دلیل وضعیت بحرانی حاج احمد او را به بیمارستانهای شهر اهواز یا شهرهایی که از امکانات بیشتری برخودارند، منتقل کنید. اما حاج احمد وقتی از این تصمیم مطلع شد که باید اورژانس را ترک کنیم و راهی بیمارستان مجهزتری بشویم خیلی صریح با چنین پیشنهادی مخالفت کرد. با این وجود کادر پزشکی هر چه تلاش کردند تا موافقت ایشان را برای اعزام به مرکز دیگری جلب کنند موفق نشدند زیرا حاج احمد میگفت: «شما همینجا مرا عمل کنید چون که من تا هنگام آزادی خرمشهر به هیچ وجه از منطقه عملیاتی خارج نمیشوم و تا هنگام اتمام نبرد برای انجام مأموریتم کنار رزمندهها میمانم.»
💠 بیهوشم نکنید؛ میترسم اطلاعات ذیقیمتی لو رود!
به هر روی کادر پزشکی اورژانس سرانجام با درخواست ایشان موافقت کرد و تیم پزشکی بیمارستان بلافاصله مهیای عمل شدند؛ در گام اول آنان میخواستند طبق روال معمول و مرسوم در چنین مواردی، مجروح را بیهوش کنند تا پس از آن قادر باشند که کار خود را با خیال راحت و اطمینان خاطر آغاز کنند اما او با این تصمیم آنان نیز مخالفت کرد و گفت: «چون من اطلاعات و اسرار پراهمیتی از عملیاتهای آینده بهویژه سلسله نبردهای کربلا 1 تا 12 را در سینه دارم ممکن است در حالتی که به هوش نیستم و قاعدتاً در حال بیهوشی به سر میبرم که عنان اختیار عقل و زبانم در دستم نیست اطلاعات ذیقیمتی را سهوی لو دهم لذا من را بیحس کنید و ترکش را درآورید.»
دفاع مقدس
#فرماندهان محورهای سلمان و محرم تیپ ۲۷ محمد رسولالله (ص) عملیات بیتالمقدس اردیبهشت ۶۱ شهیدان: مح
🔴 سردار شهیدحاج محمود شهبازی
از زبان سردار جاویدالأثر حاج احمد متوسلیان
🔹 برادرمان مهندس محمود شهبازی، دانشجوی سال چهارم دانشگاه علم و صنعت بود و رشته صنایع میخواند، در آن ایام ایشان مسئول سپاه همدان بود و فرماندهی جبهه قراویز در منطقه عملیاتی سر پل ذهاب را بر عهده داشت، میتوانم به جرأت بگویم که ایشان از اول جنگ در تمام نبردهایی که علیه ارتش عراق در جبهه غرب انجام میگرفت؛ شرکت داشت، به جای اینکه توی سپاه استان بنشیند و پشت میزهای آنچنانی خودش را گم کند چنان که متاسفانه بعضیها خودشان را گم کردند، همیشه در جبهه بود و در حال جنگ بود.
👇👇
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 این مراقبتها انسان رو به مقام شهادت میرسونه...
📎 خاطرهای از تقوا و مراقبت بالایِ سردار شهید محمود شهبازی
حاجی که شهیدان متوسلیان، همت و شهبازی به اتفاق هم به آن مشرف شدند ...
🌴جا دارد در اینجا یاد کنیم از عشق وافر حاج احمد متوسلیان به پیامبر اکرم ﷺ ؛ همو که نام یگان تازه تأسیس خود را «تیپ ۲۷ محمد رسول الله ﷺ» گذاشت. (که عدد ۲۷ نشانگر روز بعثت آن حضرت به نبوت می باشد)
عملیاتی که او به اتفاق شهید محمدابراهیم همت در محور پاوه--مریوان انجام داد، نیز محمد رسول الله ﷺ نام داشت: اولین عملیات موفق در داخل خاک عراق!!
این سرداران بزرگ سپاه اسلام، در مناطق کردنشین و نوار مرزی غرب کشور، با دشمن بعثی, مزدوران داخلی و تجربه طلبان می جنگیدند و بسیاری از نیروهای آنها، برادران اهل سنت بومی بودند و تأسی به نام حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی ﷺ ؛ عامل وحدت بخش بشمار می آمد و لذا دوستی و مهربانی را بین برادران مسلمان تحکیم می بخشید.
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
👆📷 تصاویر فوق مربوط به «سفر حج» سه تن از بنیانگذاران اولیه تیپ ۲۷ محمد رسول الله ﷺ می باشد (بتاریخ مهرماه ۱۳۶۰)
حاج احمد متوسلیان
حاج ابراهیم همت
حاج محمود شهبازی
👇👇ادامه