دفاع مقدس
🔷 ۲۶ مرداد سالروز ورود آزادگان قهرمان و صبور اسلام به میهن گرامی باد. ♦️شهید آوینی: «مظلومان جهان ر
20.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عکس های ماندگار و تاریخی از یوم الله ۲۶ مرداد و لحظات ورود آزادگان به وطن
15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️آزادی از قفس
🔹 26 مرداد سال 1369 آزادگان سرافرازانه به وطن بازگشتند.
🔹این نماهنگ به مناسبت سالروز آزادی و بازگشت آزادگان به میهن عزیزمان ایران ضبط شده است.
#کبیپ
#علی_رضا_دودانگه
علیرضا دودانگه/۴
آخرین شب اسارت
از روز ۲۶ مرداد که طبق اخبار تلویزیون عراق مبادله اسرا بصورت رسمی آغاز شده بود چند روزی می گذشت. بعضی از نگهبانها یواشکی میگفتند که شاید فردا نوبت اردوگاه شما باشد و این خبر دربین بچه ها پخش می شد. یک عده از بچه ها تا پاسی از شب پای تلویزیون می نشستند تا شاید خبر مطمئنی از آزادی بشنوند هر چند منتظر بودند که خبری را که از نگهبان ها شنیده بودند درست باشد ولی متاسفانه شب صبح میشد و روز شب میشد اما خبری از نوبت اردوگاه ما نمی شد.
روزها همچنان سپری شدند و ما چشم انتظار آزادی بودیم تا اینکه شب پنجم شهریور اخبار فارسی اعلام کرد که تبادل اسرای صلیب دیده تمام شد و از فردا تبادل اولین گروه مفقودالاثر ها آغاز میشود. اون شب دیگه همه ناامید شدند همه به موقع خوابیدن گفتند ازاول جنگ اسرای مفقودالاثر واردوگاه های صلیب ندیده زیادی وجود دارد خدا می داند که چند روز دیگر نوبت اردوگاه ما می شود! اما بقول معروف، مثلی هست در نا امیدی بسی امید هست.
محل استراحت من وسط آسایشگاه بود. آن شب وقتی که برای ادای نماز صبح نماز بیدار شدم، چپ و راست خودم را نگاه کردم حدودا همه خواب بودند ولی انگار به دلم بطور عجیبی الهام شد. باخود گفتم خدایا چه میشود که من به این جماعت خبر آزادی رو بدهم! این را از دلم گذراندم و رفتم وضو بگیرم، صورت خود را شستم مشغول شستن دست راستم بودم که صدای صوت نگهبان را شنیدم، سریع وضو را تمام کردم و آمدم پشت پنجره . نگهبان آن ساعت « سید حامد » بود که الحق والانصاف خیلی بهتر وبی آزارتر از سایر نگهبان ها بود و کسی را بی جهت تنبیه نمی کرد. دیدم «سید حامد» دارد به سمت آسایشگاه می آید. من را دید گفت تعال بیا اینجا گفتم نعم سیدی! گفت که یالله کل جماعت برپا ، ملابس تعویض، الیوم ایران!! من خندان و خوشحال باصدای بلند بر پا دادم واعلام بیدار باش کردم. گفتم دوستان بیدار شید. گفتند چی شده، مگه چه خبره؟؟ گفتم بلند شید، امروز آزاد میشویم! رفقا باور نمیکردند. چند لحظه بعد خود« سید حامد» آمد پشت پنجره و این خبر خوش را اعلام کرد. اکثر ا بعد اینکه نماز صبح را خواندند، نفری دو رکعت هم نماز شکر خواندند. وسایل خودشان را جمع کردند و لباسهای نو و مرتبی را که چند روز قبل برای همین مناسبت داده بودند پوشیدند و خود را آماده کردند و منتظر بودند که بیایند در را باز کنند و از آسایشگاه بیرون برویم. ساعتی طول نکشید که الحمدلله بعد از انجام مقدمات و ثبت نام توسط صلیب سرخ جهانی ما با اتوبوس روانه ایران شدیم. سلام بر وطن و سلام بر آزادی!
این شیرین ترین خاطره من است از آن روز آخر اسارت .
🔹آزاده تکریت ۱۱
▪️پیراهن خونی که به خانوادهاش تحویل دادیم
پیراهن پایینی که لکههای خون بر روی آن مشخص است متعلق به شهید حسین پیراینده است که در آخرین روزهای اسارت در ۲۶ مرداد ۱۳۶۹ بر اثر تیراندازی نگهبانان بعثی به داخل اردوگاه ۱۸ بعقوبه بشهادت رسید.
البته عراقیها ادعا میکردند قصد کشتن کسی را نداشتند و تصادفا این اتفاق افتاده است و ما صرفا قصد داشتیم شما را بترسانیم تا از درگیری با جاسوسها بپرهیزید شاید هم راست میگفتند، ولی به هرحال ما آنها را در مقدمات کار مقصر میدانستیم چون آنها بودند که با حفاظت از جاسوسها و قاتلها این جو درگیری را بوجود آورده بودند نه ما، البته بعد از شهادت این شهید هم با اینکه پلارکاردی که برای شهادت ایشان به دیوار آسایشگاه یک ملحق اردوگاه ۱۸ چسبانده بودیم کندند ولی در ادامه همدلی نشان دادند که در غیر این زمان محال بود از این کارها انجام دهند ولی چون هنگام تبادل اسرا بود و اینها چون با آمریکا درگیر شده بودند و نیاز به تبادل و نیرو داشتند ریاکارانه خیلی سعی کردند که بیگناهی خود را ثابت کنند و دل ما و مسئولین ایران را بدست بیاورند و حتی افسران عالیرتبه آنها با ما ناهار خوردند و در مراسم ترحیم شهید که در آسایشگاههای خودمان تشکیل داده بودیم شرکت کردند و هر چه هم ما شعار انقلابی دادیم حرف نزدند ولی چه فایده که این کارها هیچکدام باعث نشد حسین پیراینده به زندگی برگردد و ما در حالی به تهران برگشتیم که جای حسین پیراینده پیراهن خونی او را به خانوادهاش تحویل دادیم.
دفاع مقدس
پیراهن زرد اسارتی آزاده شهید حسین پیراینده،آخرین شهید اسارت که در تاربخ ۲۶ مرداد سال ۶۹ همزمان با اولین روز مبادله اسرا در اردوگاه ۱۸ بعقوبه با شلیک گلوله بعثیها به شهادت رسید.این لباس هم اکنون در موزه کوچکی در مسجد نزدیک محل سكونت این شهید نگهداری میشود.
فیلم سینمایی «بوی پیراهن یوسف» محصول ۱۳۷۴ با نویسندگی و کارگردانی حاتمی کیا با موضوع رساندن پیراهن شهید حسین پیراینده به مادر بزرگوار این شهید ساخته شده است.
زمان:
حجم:
1.5M
خاطرات و حرفهای شنیدنی آزاده سرافراز هادی غنی به مناسبت ۲۶ مرداد سالروز ورود آزادگان به کشور - قسمت اول
آزاده تکریت ۱۱
زمان:
حجم:
905K
خاطرات و حرفهای شنیدنی آزاده سرافراز هادی غنی به مناسبت ۲۶ مرداد سالروز ورود آزادگان به کشور . قسمت دوم
آزاده تکریت ۱۱
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لحظاتی با آزادگان در زندان و هنگام آزادی
یاد آن صلوات بلندی که در رمادی فرستادید!
یاد آن عجل فرجهم که بدنبالش گفتید!
یاد آن قدم زدن هاتون در پشت سیم خاردار!
یاد آن مظلومانه خبردار ایستادنتان در مقابل دشمن!
یاد لحظات آزادی شما!
یاد سینه خیز رفتن شما در مرقد امام (ره)
یاد شور و ولوله شما همکار دیدار با رهبری در حسینیه امام خمینی
یاد همه آن لحظات بخیر.
💐 به مناسبت یوم الله ۲۶ مرداد سالروز آغاز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی
💐 ۲۶ مرداد سالروز آغاز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی
🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
برادران آقایی
چهار برادر در اسارت
«اکبر آقایی» کارمند بانک، «جعفر آقایی» معلم، «باقر آقایی» درجه دار شهربانی، «یحیی آقایی» نیروی مردمی، چهار برادری بودند که در اسارت بودند! تا جاییکه ما خبر داریم تنها خانوادهای بودند که چهار برادر با هم در اسارت بودند البته یک خانواده دیگری داشتیم که پدر به همراه دو فرزندش اسیر بودند یعنی خانواده بهارستانی شامل: حیدر بهارستانی پدر، غلام بهارستانی پسر که سرباز بود و قنبر بهارستانی نوجوان ده ساله ایشان، به هرحال دو برادر اسیر شده باشند متعدد داشتیم ولی چهار برادر فقط خانواده آقاییها بودند و اگر مورد دیگری هم بود ما خبر نداشتیم.
▪️اسارت اکبر و جعفر آقایی!
دوم مهرماه پنجاه و نه اکبر آقایی در حال ماموریت با ماشین بانک که جعفر نیز همراهش بود در حال رفتن از قصرشیرین به کرمانشاه بودند که به اسارت ارتش متجاوز بعثیها در آمدند و بعد از طی کردن مسیر انتقال به بغداد در استخبارات عراقی به دفعات متعدد، مورد بازجویی قرار گرفتند و شکنجه شدند و بعد از یک هفته به زندان «فیضلیه» در حاشیه بغداد، منتقل شدند و ما با آنها در زندان بغداد آشنا شدیم.
▪️اسارت باقر آقایی
در همین مدت کوتاه، جعفر و اکبر عراقی خبردار شده بودند که برادر دیگرشان آقا باقر نیز اسیر شده است ولی از اسارت آقا یحیی خبر نداشتند ما پنج ماه تمام در آن زندان با اعمال شاقه بودیم، یادم میآید که اولین تئاتر اسارت را با امکانات بسیار محدود در همان زندان مرحوم آقا جعفر نوشته و اجرا کردند.
▪️اسارت یحیی آقایی!
روز اول اسفند پنجاه نه ما را با ماشینهای مخصوص حمل زندانی که شبیه قفس بود از زندان به ایستگاه را آهن منتقل کردند در ایستگاه راه آهن یک سالن مخصوصی بود برای جابجایی اسرا، خب اسرا هم مطالبی روی دیوارهای این سالن نوشته بودند دو مطلب قابل توجه بود. اول اسیری روی دیوار سالن با ذغال نوشته بود: «یریدون لیطفئو نورالله به افواههم والله متم نوره ولو کره الکافرون» این آیه در آن ظلمتکده اسارت پرتو افشانی میکرد و بسیار امیدبخش بود. مطلب دوم که دیدیم اسم یحیی آقایی بود که خبر از اسارت خود داده بود. درست یادم نیست، اکبر آقا بود یا مرحوم آقا جعفر که گفت: علی آقا! برادر دیگرمان نیز اسیر شده! حالا شدیم چهار برادر در اسارت!
چهار برادر هم اردوگاهی شدند!
ما را به موصل یک آوردند، آقا باقر را قبل از ما موصل یک آورده بودند و بعد از مدتی با تقاضا از صلیب سرخ، آقا یحیی را نیز از اردوگاه رمادیه آوردند. حالا چهار برادر دورهم جمع شده بودند و همه ده سال اسارت را با هم بودیم مدت کمی هم، هم آسایشگاه بودیم، تقریبا هر روز همدیگر را میدیدیم.
▪️رنج مضاعف خانواده آقاییها
ماهها در اسارت، فقط به فکر خودمان بودیم هیچ وقت هم متوجه نشدیم این چهار برادر از اینکه شاهد اسارت همدیگر هستند چی میکشند!
تازه این یک طرف قصه بود، طرف دیگر قضیه پدر و مادر این عزیزان بودند که خانه و زندگی خود را از دست داده و بعنوان آواره جنگی در کرمانشاه سکنی گزیده بودند. حال و روز این پدر مادر را میتوان از حال روز پدران و مادران خودمان که یک فرزندشان اسیر بود فهمید! روزگار میگذشت و اسارت سپری میشد. داستان ۱۸ اسفند ۶۲ را همگی هم بندیها بیاد داریم و این برادران به ردیف پشت سر هم از ماشین پیاده میشدند در حالیکه خودشان کتک می خوردند شاهد کتک خوردن برادرانشان نیز بودند.
▪️ چشم روشنی برادران!
▪️نامهها میرفت و میآمد فقط آقا جعفر متاهل بود و یک دختر داشت، عکسهای این کوچولو باعث آرامش برادران بود در نامه فقط خبرهای خوش را مینوشتند.
▪️شهادت پدر در وطن!
در حالیکه برادران آقایی اسارت طولانی خود را پست سر میگذاشتند، در تاریخ ۲۰ اسفند سال ۶۳ هواپیماهای جنگی عراق کرمانشاه را بمباران میکنند و پدر بزرگوار این عزیزان شهید محمد آقایی در این بمباران به فوز عظیم شهادت نائل میشود، از این به بعد باید این مادر به تنهایی این بار سنگین زندگی را بدوش بکشد اسارت فرزندان شهادت همسر، آوارگی جنگی و سرپرستی سایر فرزندان خدا به داد دل این مادر برسد.
▪️مادر طاقت نیاورد!
ایام سپری شد و ۲۶ مرداد سال ۶۹ از راه رسید باز هم باهم آزاد شدیم ولی هنوز برادران آقائی از شهادت پدر خبر ندارند، در مرز خسروی همشهریان خبر شهادت پدر را به آنها میدهند و آنها ایام قرنطینه را با داغ پدر سپری کردند و از طرف دیگر به مادر خبر دادند که عزیزانت آزاد شدهاند و بزودی به دست بوسی شما مشرف خواهند شد، ولی قلب این مادر طاقت نمیآورد و با شنیدن خبر آزادی عزیزانش از کار میافتد وقتی برادران به خانه میرسند دیگر مادر هم عروج کرده بود، غم پدر و مادر یکباره بر دلهای این عزیزان مینشیند و حالا جعفر نیز به پدر و مادر پیوست! روحشان شاد.
آزاده اردوگاه موصل
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷