@audio_ketab Part03_نمایش آن بیست و سه نفر.mp3
زمان:
حجم:
16.5M
📚 #کتاب_صوتی
آن بیست و سه نفر
🎙 نویسنده (و روایتگر) :
احمد یوسف زاده
3⃣ قسمت سوم
🔹 پیش نماز ... ‼️
👈 قسمت دوم اینجا
👈 قسمت چهارم اینجا
☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫
🪖 ایتا http://eitaa.com/DefaeMoqaddas
🔴 مـــرجع نشـــر آثار شـهـــدا و دفاع مقدس
✅ روایتگر رویدادهای جنگ تحمیلی
شهید محمد نراقی پور
🌷شهید نراقی پور در دوم آذر،۱۳۳۰ در شهر تهران به دنیا آمد. پدرش حسین و مادرش بتول نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند.
🔸 اســتوار دوم #ژاندارمری بود. ۲۱ مهر ۱۳۵۸ در كامیاران کردستان هنگام درگیری با گروههای ضد انقلاب بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید. مزار او در بهشت شهدای شهرستان بروجرد واقع است.
─┅┅┅══ঊঈঊঈ══┅┅┅─
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
شاگرد برق کار قزوینی شاگرد جنگ های نامنظم چمران شد
📌شهید محمدرضا حاجیمحمدیکشمرزی، ۱۰ خرداد ۱۳۴۰ در شهر قزوین دیده به جهان گشود، پدرش محمدحسین، کارمند بود و مادرش زینب نام داشت.
🔸این شهید گرانقدر که تا پایان دوره متوسطه در رشته ساختمان درس خواند و دیپلم گرفت، تعمیرکار لوازم برقی بود.
🔹شهید حاجیمحمدی از سوی ستاد جنگهای نامنظم شهید چمران (جمعیت حافظ وحدت) در جبهه حضور یافت، ۲۱ مهر ۱۳۵۹ در سرپلذهاب توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید و پیکر او را در صحن امامزاده حسین (ع) زادگاهش به خاک سپرده شد.
#شهید_محمدرضا_حاجی_محمدی_کشمرزی
─┅┅┅══ঊঈঊঈ══┅┅┅─
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
077 جایگاه جهاد و دفاع ؛ أیت الله جوادی. آملی.mp3
زمان:
حجم:
4M
🎙 مبانی و جایگاه جهاد و دفاع | صوت ۷۷
هفتاد و هفتمین صوت از مجموعه مباحث علامه آیتالله جوادی آملی پیرامون «مبانی و جایگاه جهاد و دفاع»
🔹 شناخت جایگاه جهاد و دفاع در منظومه معارف اسلامی، نیازمند فهم مبانی اعتقادی، عقلانی و قرآنی آن است.
🎧 شنونده این بخش از سلسله مباحث باشید.
🕊 ادامه دارد...
#دفاع_مقدس
#جوادی_آملی
#جهاد
#دفاع
─┅┅┅══ঊঈঊঈ══┅┅┅─
🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷
صبح که میشود
باز ڪبوتر دلمان
پَر می ڪشد
به بامِ یاد شما ...
#صبح_بخیر
#مردان_بی_ادعا
─┅┅┅══ঊঈঊঈ══┅┅┅─
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
ا 🌷🌹🌹🌷🌹🌷🌹 ا
مرجع نشر آثار شهدا و دفاع مقدس
روایتگر رویدادهای جنگ تحمیلی 👇
https://eitaa.com/DefaeMoqaddas
🌱 ۲۲ مهرماه ۱۳۳۷ -- سالروز تولد🌷 شهید علی اکبر محمد حسینی
فرمانده گردان حضرت ابوالفضل (ع)
لشگر ۴۱ ثارالله (ع) کرمان
🕊 شهادت: عملیات طریق القدس (فتح بستان) - پل سابله
▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️
مدّتها از عملیات سومار گذشته بود. یکروز نزد من آمد و گفت: «چند روز مرخّصی میخوام. باید برم کرمان.»
گفتم: «تو مدّت زیادی اونجا موندی؛ حتماً خسته شدی. من هم حرفی ندارم؛ میتونی بری.»
گفت: «موضوع خستگی نیست. کارهای دیگهای دارم.»
مرخّصی گرفت و رفت. چند روز بعد برگشت.
با خوشحالی گفتم: « چه زود برگشتی؟! کارهات تموم شد؟»
گفت: « حاج آقا! من دفعهی قبل از طرف سپاه اعزام شده بودم وا حساس میکردم بر حسب وظیفه اومدم اینجا؛ این برام عذابآور بود. لذا به کرمان رفتم و با سپاه تسویه حساب کردم و حالا آزادِ آزاد هستم و به میل و اختیار خودم اومدم.»
سکوت کرد و سپس ادامه داد: «میخوام حضورم در جبهه برای خدا باشه، نه به خاطر انجام وظیفه.»
نقل از کتاب📚 حماسه سابله
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
🔵 خاطراتی از شهید علی اکبر محمد حسینی 👇👇
عملیات طریق القدس نزدیک بود و فرماند هان با جدیت نیروها را آموزش می دادند . فرمانده ما شخص خشن ، بی گذشت و غیرقابل انعطافی به نظر می رسید خیلی سخت گیری می کرد .
روز اول را به سختی پشت سر گذاشتیم ، بعد از نماز مغرب لباسها یمان را که گل آلود و کثیف شده بود بیرون چادر انداختیم و به محض ورود به چادر هر یک گوشه ای روی پتو افتادیم .
یکی از برادران گفت : « این دیگر چه آدم سخت گیری است ؟! به گمانم رحم و مروت ندارد .»
دیگری گفت : « ما به جبهه نیامده ایم که این سخت گیری ها را تحمل کنیم .»
و یک نفر دیگر گفت : « به نظر می رسد اصلا خندیدن را تا حالا تجربه نکرده است .»
خلاصه هرکسی حرفی زد و نهایتا تصمیم گرفتیم با ایشان حرف بزنیم ، من به نمایندگی از طرف بچه ها ازچادر بیرون آمدم .
درتاریکی فرمانده راکه کنار تانکر آب نشسته بود دیدم به سویش رفتم .
کوهی از لباس های کثیف و گل آلود مقابلش بود و به سرعت و با مهارت لباس می شست .
با تعجب به محلی که لباس های مان را روی هم ریخته بودیم چشم انداختم ، لباس ها سرجایشان نبود .
فرمانده لباسهای ما را می شست . متحیر و سرگردان پشت سرش ایستادم و چند لحظه بعد بدون آنکه حرفی بزنم به چادر برگشتم بچه ها پرسیدند :
« چی شد ؟! حرف زدی ؟ تغییر روش می دهد ؟ »
اشک به چشمهایم آمد وگفتم : « خودتان بیایید از نزدیک ببینید .»
همه از چادر بیرون آمدیم فرمانده هنوز کنار تانکر نشسته بود و لباس می شست .
بچه ها با دیدن آن صحنه بطرفش دویدند او را چون نگین در میان گرفتند سرو صورتش را غرق بوسه کردند ، فرمانده با صدای بلند می خندید و پشت سرهم سوال می کرد :
« چی شده ؟! چه اتفاقی افتاده ؟ »
آن شب شاهد صحنه هایی بودیم که نمی توانم آن را توصیف کنم فرمانده سخت گیر و خشن ما ، علی اکبر محمد حسینی بعد از پایان آموزش به فرد دیگری تبدیل می شد .
ا▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
« تو نمی توانی بجنگی » :
من عضو یک گروه ۱۱ نفری بودم ، وقتی به خط دهلاویه رسیدیم درسنگرهای برادران ارتش مستقر شدیم یک روز اکبر احضارم کرد و گفت :
« بروید برای خودتان یک سنگر درست کنید .»
تعدادی بیل وکلنگ تحویل گرفتیم و کار را شروع کردیم ، تقریبا یک هفته زحمت کشیدیم و نتیجه زحماتمان بصورت یک سنگر بزرگ و محکم و مقاوم در آمد .
با خوشحالی از اکبر خواستیم تا بیاید وسنگر را ببیند، آمد و نگاهی کرد وگفت : « سنگر خوبی است .آن را تحویل برادران ارتشی بدهید .»
با تعجب نگاهش کردم ، چطور ممکن بود سنگری را که برای آن یک هفته زحمت کشیده بودیم تحویل بدهیم ، ناراحت و دلخور گفتم : « یعنی چه ؟! ما یک هفته شبانه روز کار کرده ایم ، در این مدت اینقدر بیل وکلنگ زدیم که دستهایمان آبله زده است .»
آبله های دستم را نشانش دادم و دوباره سخنرانیم را شروع کردم ، بدون آنکه حرفی بزند به سخنانم گوش داد وقتی حرفهایم تمام شد گفت :
« برو تسویه حساب کن و برگرد کرمان »
دوباره ناراحت شدم و پرسیدم : « چرا تسویه حساب کنم ؟!»
گفت : « کسی که نمی تواند از یک سنگر بگذرد چطور می تواند از جانش بگذرد و بجنگد . تو به درد جنگیدن نمی خوری ، روحیه دیگران را خراب می کنی .»
با من که برادرش بودم اینگونه رفتار کرد .سنگر را تحویل برادران ارتشی دادم .
ا🔹▫️🔹▫️🔹▫️🔹▫️🔹▫️🔹
« حماسه سابله »
پاتک دشمن ساعت ۴ بعدازظهر شروع شد ، عراقی ها قصد داشتند با عبور از پل سابله ، نیروهای خودی را دور بزنند و با محاصره حدود شش هزار نفرپرسنل سپاه و بسیج و ارتش سوسنگرد و بستان را تسخیر کنند.
اکبر که اوضاع را خطرناک دید بچه ها ی باقی مانده را جمع کرد ، اما بچه ها بعد از چهارشبانه روز جنگ ، دیگر رمقی در بچه ها نمانده بود.
تانک ها آرایش گرفتند تعداد ما به هفتاد نفر نمی رسید ، عده ای قصد عقب نشینی داشتند . اکبر التماس کرد ، قسم داد ، اشک ریخت ، فریاد زد ، تهدید کرد و عاقبت درگیری شروع شد کماندوهای عراقی در پناه تانک ها جلو می آمدند ، اکبر آرپی جی را به سوی اولین تانک نشانه رفت ، موشک که رها شد تانک در شعله های آتش فرو رفت ، تانک دوم را هم زد ، حرکت ستون تانک های دشمن به هم ریخت .
تعداد عراقی ها زیاد بود ، تانک ها هم زیاد بودند ، جانانه مقاومت کردیم از هر طرف صدای اکبر می آمد،
با بانک تکبیر بچه ها را تهییج و ترغیب می کرد تا وقتیکه صدایش را که می شنیدیم روحیه داشتیم .غروب روز ۱۲ آذر ۱۳۶۰ صدایش قطع شد.
─┅┅┅══ঊঈঊঈ══┅┅┅─
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
873.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید علی اکبر محمدحسینی
فرمانده گردان از لشکر حاج قاسم عزیز (لشکر ۴۱ ثارالله(ع))
─┅┅┅══ঊঈঊঈ══┅┅┅─
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄