💕دلبرونگی💕
نرگس نوشته🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃 .
🍃🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃
بسمالله الرحمن الرحیم
السَّلامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللَّهِ وَ رَبَّانِيَّ آيَاتِهِ...
❤️سلام پدر مهربانم
نامت را كه مىبرم
يادت مىآيد و
تمام ذره كوچكِ "من" را
با خود مىبرد. ☘اللهم عجل لولیک الفرج☘
💎حکیمانه: «روز را به شب میسپارد و چه غافل روزگارش میگذرد!»
چطور؟🤔
🌸-مسائل و روزمرههای زندگی توی چشم و ذهنش؛ مهمتر از مصائب غیبت امام زمان ارواحنافداه براش شده...
اگه پردهی غفلت کنار بره و منتظر واقعی باشه... رویشی در جهان اتفاق میفته که از هر جوونه صدای شکفتن گل ظهور پسر فاطمه سلام الله علیها به گوش جهانیان میرسه...
🌱هر قدمی در این مسیر؛ مثل اینه که تو رکاب نبوت هستی و برای برقراری عدل جهانی اثر گذاری.
💎امام صادق علیهالسلام: «کسی که در انتظار امام دوازدهم علیهالسلام است، همانند کسی است که در رکاب رسول خدا صلیالله علیه و آله شمشیرش را برهنه کرده و از او دفاع میکند.»*
📖*بحارالانوار، ج ۵۲، ص ۱۲۹
#مهدوی
#به_قلم_نرگس
💕@delbarongi💕
010.mp3
1.53M
صحبت های دکتر حبشی در مورد رابطه صحیح زن و شوهر در خانواده🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃
"بخش دهم"
❇️ ویژگی های نگاه مالکیت و تفاوتش با "نگاه امانت داری"
💥 دکتر حمید #حبشی
💕@delbarongi💕
لطف اعضای خوبمون🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃
سلام به شما خواهر خوبم که کانال رو تشکیل داده و بخوبی مدیریت میکنید
من دو تشکر میخام داشته باشم
اولا اصل تشکیل کانال و مدیریت خوب شما
دوم این که من چند باری پیام گذاشتم بعدا دیدم چه زیبا ویرایش کردین و منظره در آن گنجانده این که خیلی مطلب عالی شده
خدا را بر وجود خواهرانی مثل شما شکر میکنم و برایتان آرزوی توفیقات روز افزون و اجر و پاداش دنیوی و اخروی دارم
برادر شما ملکی
طبس خراسان جنوبی
💕@delbarongi💕
💕دلبرونگی💕
سلام وقت همگی بخیر ممنون میشم راهنماییم کنید 🌱🌱 من دختر ۱۶ ساله هستم تو خانواده ۵ نفره🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹 .
🍃🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃
زندگی میکنم که مادر و پدرم سواد ندارن حتی در حد کلاس دوم ابتدایی مادرم با اینکه سواد نداره زن آروم و مذهبی و روشنفکری است ولی هیچ وقت به درس خوندن بچه هاش کاری نداره براش مهم نیست بخونیم یا نخونیم یه جورایی خود ساخته هستیم خودمون به فکر آیندمون هستیم و بیشتر کارایی که به سواد نیاز داره رو ما انجام میدیم ،
و پدرم کارگر ساده هستش فوقالعاده آدم عصبی و بد دهن با افکار قدیمی طوری که وقتی بابام میاد خونه من و خواهر برادرم به شدت استرس میگریم که الان چیزی بهمون نگه بابام مشکل اعصاب روان داره و درک میکنم چون از جوونی و خردسالی همینجوری بوده گاهی اوقات مهربون میشه و پشیمون میشه که باهامون دعوا میکنه ولی باز دوباره بعد چند ساعت شروع میکنه از نظر مالی بهمون رسیدگی میکنه با اینکه از نظر مالی وضع خوبی نداریم ولی همیشه هرچی به مامانمون و بابابون گفتیم خریدن بهمون مامانم بیچاره افسردگی گرفته از دست بابام دیگه هیچی براش مهم نیست خنثی است . خواهرم که از من بزرگ تره آرومه و چیزی نمیگه اون بیشتر میریزه تو خودش و داداشمم بزرگمم که بیشتر اوقات نیست منم که خونه باشم عصبانی میشم و با بابام دعوا میکنم بشدت اعصابم ضعیف شده و فشار درسامم هستش از اینور هر روز تو خونمون دعوا هستش سر چیزای الکی مثل چرا فرش کجه چرا شام اینو پختی و چرا رفتی بیرون حتی من وقتی درس میخونم عادت دارم راه برم تو خونه حفظ کنم درسمو میگه چرا راه میری بشین یه جا با اینکه آروم میخونم و آروم راه میرم
پیش روان شناس یا روان پزشک هم نمیره اصلا جرعت نمیکنم بهش بگم بریم پیش روان پزشک
دست بزن نداره من تو عمرم از دست بابام یا مامانم کتک نخوردم حتی یه سیلی کوچک اما به جاش همش غر غر میکنه طوری که من رازی میشم منو بزنه ولی غر غر نکنه و راست میریم چپ میریم تو خونه گیر نده بهمون حتی با خودشم درگیره 😔
گاهی اوقات خودم بابامو نصیحت میکنم میگم نکن این کارا رو خوب نیست و... علتشو میپرسم میگه نمیدونم بابام حتی تو تصمیم های بزرگ خونه هم کاری نداره بدو خوبو نمیتونه از هم تشخیص بده ازتون عاجزانه میخوامراهنماییم کنید چیکار کنم که خوب بشه آروم بشه من تو ۱۶ سال عمر هیچ وقت آرامش نداشتم بابام حتی نمیدونه کلاس چندمم مدرسم کجاست رشتم چیه
کاملا نسبت به بچه هاش بی تفاوته ما هیچ توقعی ازشون نداریم نه محبت میخوایم نه توجه نه چیز دیگه ای فقط تو خونه آروم باشن و آرامشمون به هم نزنن 💔💔 و......
💕@delbarongi💕
میخوام راجب اتفاق تلخی که امروز شاهدش بودم باهاتون حرف بزنم :) 🍃🍃🌹🍃🌹🍃
صب قرار بود چن تا کتاب تهیه کنم . تو کتاب فروشی داشتم کتابارو بررسی میکردم که یه خانوم مسن ، با یه کاغذ تو دستش اومد و شروع کرد به سوال کردن راجب قلم ، مداد طراحی و چن تا کتاب مرتبط رشته هنر ...
_فروشنده متوجه خواسته هاش نشد و با عصبانیت کاغذو ازش گرفت و بای حالت عجیبی شروع کرد به گفتن قیمت کتابا ! این کتابه صد تومنه ... اینم صدو پنجاهه ... بیارم ؟ خانوم یکم خودشو جمع و جور کرد گفت قیمت قلم ها و مداد طراحياتون چقدره ؟ من پول زیادی همرام نیست و چن تا ده تومنی درآورد :)
_ با اینکه کاملا متوجه مکالمشون بودم و زاویه دیدم به سمتشون بود خودمو با کتابا مشغول کردم که خانومه خجالت زده نشه ... همینطور داشت قیمت هارو میپرسید که فروشنده یهو کاغذو انداخت رو میزو برگشت سمت منو گفت : کتاباتونو بیارین حساب کنم و حرف خانومو قطع کرد .
بی اهمیت به اون شروع کرد قیمت جلد کتابای منو نگا کنه و تو ماشین حساب جمع بزنه ... غرور شکسته شده خانوم کنارمو کامل حس کردم :) سریع دستمو گذاشتم رو کتابی که بررسیش میکرد و گفتم : من هنوز کارم تموم نشده و عجله ندارم ؛ کار خانومو راه بندازین ...
_ یه نیم نگاهی به خانوم کرد و بی حوصله گفت خب چی میخوای ؟ مداد طراحی ؟ چن تا
بیارم ؟
خانومه کاغذو از رو میز ورداشت گف من عصر با دخترم میام الان نمیتونم همه رو بخرم و دقیق نمیدونم چی میخواد :)چشمام پر شده بود ... از شرمندگی به مادر ، از این که هیچ کاری نکردم و از نامردی یه مرد ۵۰ ساله که فقط اسم آدمو یدک میکشید و مفتخر بود به تحصیلات و کتابای دوروبرش ... :) کتابارو گذاشتم جلوش که حساب کردنشو ادامه بده و اون همونطور داشت زیر لب غر میزد :
_ اگه پولشو نداری چرا وقت مردمو میگیری ؟! خانوم ببخشید تورو خدا ... شمارو هم معطل کردم
کارتو بهش دادم که حساب کنه کتابارو ورداشتم اومدم بیرون :) یه لحظه فک کردم اگه چیزی نگم و کاری نکنم ، از بغض و حرص تا شب خفه میشم ... برگشتم . گفت : خانوم چیزی مونده ؟
کتابارو گذاشتم رو میز گفتم نمیخوامشون نگه دار برا بقیه بفروش :) برا خودم متاسفم که این مدت مشتری ثابت شخصی مثل شما بودم که حرمت موی سفید یه مادرم نگه نمیداری که دست خالی و شرمنده برنگرده پیش بچش ... از لحن جدیم کاملا یکه خورد و گفت شماره کارت بده یه مقداری از مبلغو برگردونم
و نمیدونم کارم درست بود یا اشتباه !؟ ولی بهش گفتم پول بمونه و برنگردونه که اگه اون خانومه برگشت تخفیف زیادی بهش بده و از همین پول بقیش رو حساب کنه ... :)
هدفم از گفتن این قضیه ابدا ۱۰_ فقط خواستم بگم اگر تو همچین شرایطی بودیم اولویت مال کسیه که خودش دلشکسته روزگاره با بی حوصلگی بدتر دلشونو نشکونیم :)
اگه تا اینجا خوندیش واقعا ازت ممنونم
💕@delbarongi💕
سلام و درود شما
در رابطه با دختر خانم محترم که گفتند:
🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷
مشکل من این هست که احساسی هستم با کوچکترین چیز یا قهر میکنم یا گریه من فوق العاده پدرم رو دوست دارم و بهش وابسته هستم به ......
و مشکل دوم اینکه نمیتونم توی ذهنم چیزای منفی رو از بین ببرم اتفاقات بدی که ممکن هست پیش بیاد .....
🌷🌷🌷🌷🌷 🌷🌷🌷🌷🌷
مشکل اول شما بر می گردد به پدر محترم شما! پدر شما باید از حدود 7 سالگی باید شما را مستقل و از وابستگی به خودش دور می کرد و شما را باید طوری تربیت می کرد که قدرتمند و مستقل باشید! البته عیبی ندارد و چقدر هم خوب که نشان می دهد پدر محترم شما فوق العاده برای شما وقت گذاشته احسنت به چنین پدری و قابل تحسین و مورد اول شما زیاد حاد و مشکل ساز نیست!!!🌷
اما مورد دوم شما با توجه به سن تان فک کنم طبیعی است و یواش یواش پخته تر میشوید و متوجه خواهی شد که خیلی چیزها ارزش نگرانی ندارد از طرفی نگران آینده بودن که باعث تلاش شما بشود خوب است ولی نگرانی که در آن تلاش نباشد کمی نگران کننده است که باید به یک روانپزشک مراجعه کنید بهرحال
آیه قرآنی را در ذهنت همیشه مجسم کن و عمل کن رمز موفقیت است
سوره ۵۳: النجم
وَأَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَى ﴿۳۹﴾
و اينكه براى انسان جز حاصل تلاش او نيست (۳۹)
شما تلاش کن امر خداست! و
پشت آن موفقیت است
این قانون الهی است
و هیچ نگران نباش که موفقیت حاصل ولی خودت را پیر و فرتوت کرده آید. موفق باشید.🌷
💕@delbarongi💕
💕دلبرونگی💕
حرف دل اعضا🍃🍃🍃🌸🌸🍃🍃 .
🍃🍃🍃🍃🌸🍃🌸
سلام خوبید دیروز یکی از دوستام ک نمیشه گفت آشناهام زنگ زد گفت بیا برای مراسم شهادت حضرت زهرا س حلوا درست کن باهم پخش کنیم گفتم دستورش میدم درست کن گفت ن بیا بلاخره رفتم درست کردم گفتم قبول باشه. اونم دوتا دختر داره و ی مسر ۵ ماهه برگشت گفت ان شالله خدا بهت پسر بده
دخترم خوبه ها ولی پسر افتخاره
یعنی ی حالی شدم من ی دختر ۹ ساله دادم و اقدام ب بچه دوم کردم ولی هنوز خبری نیس این موضوع منو شوهرم میدونیم ب احدی نگفتم
اون انقدر احمق بود ک برگشت بمن گفت پسر داشتن افتخار خیلی ها پسر دارن و حتی ی زنگ هم نمیزنه جوابشو ندادم تو دلم گفتم ان شالله حاجتت بگیری از حضرت زهرا ک دل من شکوندی😔
الان تو این دور زمونه مشخص ک پسرا دیگه خانواده خودشون ندارن فقط و فقط خانواده همسرش کم یکی درمیون پسری گیر میاد همین داداشای خودم .چند نفری هم گفتن بهم ولی این یکی خیلی ناراحتم کرد از دیروز میگم خدایا بنده ات ب راه راست هدایت کن ممنون از کانال خوبتون ۵ سال بیشتره باهاتونم😍
💕@delbarongi💕
پدر مادرم از هم جدا شدن...🍃🍃🍃🍃🌹🍃🌹🍃
سلام
من یه دختر ۱۲ ساله هستم
من وقتی ۴سالم بود مامانم از پدرم جدا شد و
من از بچگی با خالم زندگی کردم خالم شوهرشون فوت شده بعد مادرم با خالم یه خونه میگیرن و هردوشون میرن سرکار
تا اینکه مادرم ۴ سال پیش با یه مرد ازدواج میکنه
اولا باهم خوب بودن تا اینکه اولین دعواشونو کردن وقتی این مرد عصبانی میشه دیگه دست خودش نیست.هر بارم که باهم دعواشون میشه این مرد خودشو میزنه ب مردن و اینا
یبارم مادرمو هول داد سرش خورد به میز تلویزیون.خیلی ادمه بدیه اصلا حسی بهش ندارم تو این چهار سال هیچوقت نتونستم بهش بگم بابا.سر هر موضوع کوچیکی دعوا راه میندازه
با خانواده ی مادرم اصلا خوش نیست راضی نمیشه با اونا بیاد بیرون.یه بار جدی دعوا کردن . منم ابجیمو خیلی دوست دارم و نمیخام بره دست اون مرد. مامانمم خیلی مهربونو دلسوزه
هفته پیش بازم دعواشون شد.وقتی دعوا میکنن من همش گریه میکنم و جیغ میزنم
با ترس میرم مدرسه خیلی استرس دارم که نکنه مامانم خودکشی کنه
من الان خیلی افسردم میشه راهنماییم کنید چیکار کنم تروخدا😞
💕@delbarongi💕