💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
🫧🫧🫧🫧
یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ...
🫧🫧
پانسمانم رو با دقت وسواسگونهای عوض کرد. نگاهش رو به چشمام دوخت و با لحنی که سعی میکرد منطقی جلوه کنه، گفت:
_ کلیدا فعلاً دست من میمونه. هرچی هم نیاز داشتی بگو برات میگیرم. نگران هیچی نباش.
حس میکردم واقعا هیچ کدوم از کارا و حرفاش نرمال نیست. جلوم یه آدم دائم الخ..مر و شکننده میدیدم که کنارش امنیت نداشتم اما چارهای جز سکوت نداشتم. باید این بازی رو میپذیرفتم تا شاید بتونم تو موقعیتی بهتر ازش کلیدها رو پس بگیرم.
ناصر که انگار میخواست با مهربونی کردن به من، عذاب وجدان ناشی از خشونت چند ساعت پیشش رو تسکین بده، از جاش بلند نشد. همونجا کنارم روی تخت نشست. سعی داشت فضا رو تلطیف کنه. من مچاله شده بودم و خدا خدا میکردم این اوضاع هرچه زودتر تموم بشه.
کمی که گذشت بلند شد رفت خودش نیمرویی درست کرد و منو هم صدا کرد تا برم بخورم. اونقدر کاراش برام مرموز و ترسناک بود که جرأت مخالفت هم نداشتم. بعد از شام ساکت کنار هم نشسته بودیم و تلویزیون میدیدیم ولی من تو فکر اون زن و عطری که از ناصر استشمام میشد، بودم. با خودم گفتم اگر اون زن رو هنوز میبینه باید کاری کنم منو ط.لاق بده و بره سراغ همون تا من از شرش خلاص بشم. با لحنی که سعی میکردم آروم و در عین حال دلسوزانه باشه، آروم پرسیدم:
_ ناصر... اون زن، واقعاً چقدر برات مهم بود که هنوزم یادگاریهاش رو با این وسواس نگه میداری؟
ناصر چند لحظه تو فکر رفت و گفت:
_ دوس ندارم درموردش حرف بزنم.
_ ولی آخه من دارم میبینم تو چقدر حالت بده. معلومه که همه فکر و ذکرت پیش اونه. حتی وقتی برگشتی خونه بوی عطر زنونه میدادی. من میدونم که میری پیشش. چرا من و خودتو عذاب میدی؟ ناصر منو ط.لاق بده و برو پی سرنوشت خودت با کسی که دوسش داری.
دستش خشک شد. صورتش از مهربونی کاذب، به آنی تغییر کرد و رگهای گردنش متورم شد. انگار حرفم به یک زخم کهنه برخورد کرده بود. پوزخند تلخی زد و با صدایی که از خشم و انزجار پر بود، غرید:
_ ط.لاقی در کار نیست.
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
482K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍆چرا بادمجون موقع سرخ شدن اینهمه روغن میخوره⁉️
فقط با دو ترفند ساده با حداقل روغن بادمجان ها 🍆سرخ کن آموزش کامل در کانال زیر👇👇
دریافت آموزش کامل➡️➡️
🍆آموزش کشک بادمجان رژیمی سه سوته🍆
مشاهده ترفند➡️➡️
هدایت شده از حواشی هنرمندان
🔮اسم همسر شما بر اساس ماه تولدتون😍💞
👫📵💍 ماه تولدت رو لمس کن 💍📵👫
فروردین 🦄♥️ اردیبهشت 🦄♥️
خرداد 🦄♥️ تیـر 🦄♥️
مرداد 🦄♥️ شهریور 🦄♥️
مـهر 🦄♥️ آبـان 🦄♥️
آذر 🦄♥️ دی 🦄♥️
بـهـمن 🦄♥️ اسفنـد 🦄♥️
فال و استخاره هاش عجیب واقعیه . . .😳
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
مخصوصا این که خبرهای خوبی از رضا به گوش بهادر نرسیده بود و با کارهایی که رضا کرده بود ، بهادر هیچ نظر خوبی در موردش نداشت . با فکر این که رضا فردا از این جا میره و همه چیز ختم به خیر می شه ، به سختی جلوی خودم رو گرفتم و گفتم : من دستپاچه نشدم . فقط از دیدنت ذوق کردم !
بهادر بوسه ی کوتاهی روی گونه م نشوند و گفت : پس معلومه خبر خوبی داری که ذوق زده شدی ! نکنه بارداری .
تقریبا از وقتی مهتاب دو ساله شده بود بهادر هر ماه منتظر خبر بارداریم بود و این موضوع من رو کمی نگران می کرد و می ترسوند ! این که مثل زیور خانوم همسایه یکه زا باشم و خدا بهم بچه ی دیگه ای نده !
انگار بهادر رنگ ناراحتی رو تو چشم هام دید که خنده ی کوتاهی کرد و گفت : غذا تو بساطت نداری !
با عجله به سمت در رفتم و گفتم : دارم ! تا تو یکم خستگی در کنی سفره رو انداختم .
از اتاق که بیرون رفتم با نگرانی نگاهی به پستو انداختم ! همین که می دونستم رضا اون جاست و من این موضوع رو بهادر پنهون کردم ، حالم رو بد می کرد اما چاره ای نداشتم و خواهی نخواهی مجبور بودم تا فردا صبر کنم !
اون روز برای این که بهادر بهم مشکوک نشه اون قدر حرف های بی سر و ته زدم که آخر خودم سر درد گرفتم و کنج رختخواب افتادم .
چند ساعتی از ظهر گذشته بود که بهادر رفت و من بی رمق از جا بلند شدم تا سر و گوشی آب بدم !
با این که می دونستم هیچ کس سمت پستوی قدیمی نمیره اما باز هم ترس امونم رو بریده بود و نگرانی راحتم نمی گذاشت . وقتی احساس کردم هیچ کس اون دور و برها نیست. پاورچین پاورچین و با احتیاط به سمت پستو رفتم .
رضا همون جا خواب بود و از شدت خستگی تکون بهش نیافتاده بود.. آروم کنارش نشستم و صداش زدم.. خیلی نگذشته بود که هول زده از جا پرید و با دیدنم نفس بلندی کشید و گفت : چه مرگته مهربانو ! ترسیدم .
با ناراحتی خودم رو عقب کشیدم و گفتم : زمین سرده ! مریض میشی ها .
کاش می شد یه پتو برات بیارم اما الان حیاط شلوغه . فکر نکنم بتونم برات بیارم .
رضا با کلافگی دوباره سرش رو روی بالشت گذاشت و گفت : تو اجازه بده من دو دقیقه کپه ی مرگم رو بگذارم ، لازم نیست زحمت بیافتی ! کی تو این گرما مریض شده که من دومیش باشم !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
هدایت شده از گسترده امید
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آموزش #ترشی_های_پائیزی شروع شد🍁🥕
#فصل_ترشیه 😋هر روز یه مدل ترشی جدید یاد میده😍🌶🥒🍅🥦🌶
ترشی #یونانی🫐
ترشی #بندری_تندوتیز🌶🥵
ترشی #لبو🍠
ترشی #لیته🍆
ترشی #گلکلم🥦
#خیارشور🥒
#انواع_سوپ_وسالادپاییزی🍂🫕
https://eitaa.com/joinchat/2390229270C2baf2fb113
👩🍳راز و فوت و فن
#ترشیهای خوشمزه اینجاس 👆😍
#اموزش_نکته_به_نکته_کاملارایگان☺️
هدایت شده از 💗خصوصی هنرمندان🤍
خانماییکه #تُـــــرشی میندازن سِرکه اش تندوتیز میشه و دلو میزنه بیان فوتِ فنشو بگم😉
"راهکــــــــار"👇
گرفتنِ تندیِ سرکه😍
لَزِج و لیز نشدنِ ترشی بامیه👌
سیرترشیِ نرم و سیاه یک هفته ای😋
ترشی لوبیاسبز تُرد و یکروزه🤩
دستور #ترشی_خُرفه هم گذاشتم بیا خانمم😍
https://eitaa.com/joinchat/2390229270C2baf2fb113
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
تقریباً کلاس اول بودم کی به خونه جدیدمون اومدین نزدیک خونه خالم اینا بود هراز گاهی به خونه اونا میرفتیم با دختر خالم بازی میکردیم بعد از یک سال همسایه جدید به محله خالم اینا اومد دوتا پسر داشتن یکی از من ۶سالی بزرگتر یکی هم ۱۱ماه بزرگتر ما با اون کوچیکه دوست شدیم تو محله بچه زیاد بود باهم بازی میکردیم منو اون پسر خیلی باهم صمیمی بودیم من اونو خیلی دوس داشتم دوستامم میدونستن یکمی که بزرگ شدیم تقریباً ۱۲سالم بود فهمیدم اونم منو دوس داره هم از نگاهاش فهمیدم هم رفته بود از دوستام شماره منو خواسته بود منم گفتم من نمیتونم شماره بدم بهش بگین اون شماره بده شمارشو روی یه کاغذ کوچیک نوشته بود و به دوستام داده بود اونا هم شماره رو به من دادن ولی من بهش پیام ندادم اون موقع ها کلاس کاراته و زبان میرفتم اونم می رفت کلاس زبان بعد از کلاس ما کلاس اونا بود اون موقع ها هم اونو میدیدم یه روز دیدم از اینستا درخواست خواسته بود قبول کردم بهم پیام داد منم باهاش حرف زدم یه چند روزی حرف زدیم ماه محرم بود باهم هماهنگ میشدیم همو میدیدیم یه روز گوشی دست مامانم بود پیام داد نوشته بود سلام مامانم پرسید این کیه گفتم نمیشناسم یه اتفاقی افتاد چند روزی پسر عموم و دختر عموم خونه ما موندن تو کوچه بودیم که دوست اون اومد بهم تکه انداخت منم تکه انداختم پسر عموم شک کرد خیلی ازم پرسید چی شده منو تهدید کرد آخرش بهش گفتم داشت میرفت بزنتش من نزاشتم من تو گوشی با پسر عموم در مورد اون حرف میزدم مامان باباش پیامای ما رو دیده بودن عموم اومد اونا رو به مامانم گفت مامانمم به بابام منو تنبیه کردن یه هفته ای نرفتم کاراته و زبان بعد از چند روز یا هفته رفتم کلاس زبان بهش نامه نوشتم توی نامه همه چیو بهش تعریف کردم دیگه رابطمون تموم شد سعی کردم ازش متنفر باشم عشقو به نفرت تبدیل کنم یه سالی فراموشش کردم بعد از اون عاشق ۳نفر شدم ولی عشق واقعی نبودن بعد از ۳سال دیگه صبرم تموم شد بهش پیام دادم باهم حرف زدیم ولی خیلی ترسو بود یک هفته باهاش حرف زدم بعدش فامیلش گفته بود اونا بدن دعوایین دروبر اونا نرو اونم منو بلاک کرد بعد از چند روز دوباره بهم پیام داد منم زود بخشیدمش بازم باهم حرف زدیم اینبار باباش فهمیده بود بهم فحش داد و منو بلاک کرد بعد از ۲هفته پیام داد بابام فهمید و فلان دیگه مثل قبل باهام حرف نمیزد خیلی سرد حرف میزد هی میگقت کار دارم من رفتم پیام میدادم نگاه میکرد ولی جواب نمیداد منم تصمیم گرفتم پیام ندم ببینم اون پیام میده دیدیم نه پیام نداد خیلی ناراحت شدم هرچی تو دلم بود بهش گفتم منو بلاک کرد بعد اون یه هم باشگاهی داشتم که ماه محرم بود منو تو خیابون دید و بهم پیام داد باهم حرف زدیم و رل شدیم یک ماهی باهاش حرف زدم ولی به جون خودم وقتی داشتم باهاش حرف میزدم بازم دلم پیش اون اولی بود مامانش فهمید چیزی نگفت ولی وقتی برای بار دوم فهمید زنگ زد بهم هر چی از دهنش اومد رو بهم گفت بعد از ۲ ماه از این قضیه رفتیم مسابقه دختر و پسرا باهم رفتن اون موقع هی به من نگاه میکرد روز مسابقش بود که من تشویقش کردم اونم دیده بود بهم پیام داد ولی اصلأ هیچ معذرت خواهی نکرد من بحثو باز کردم از مامانش دل خور بودم گفت تقریبا ۸روزی باهاش حرف زدم بعدش گفتم دیگه نمیشه مامانم بفهمه میکشه این چیزا البته خودم نخواستم چون دلم هنوزم پیش اولی هست
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👆درمـــــان گرفـــتـــگی رگ قـلب در یـــکروز❗️
با رهــنـــمودی از امـام رضــ❤️ـــا علیه السلام
این نمونه ای کوچک از برکات علوم مقتدر و مظلوم ثقلین هست.
اگر باور نمی کنید بیایید تا از نزدیک ببینید
💢دوره درمـــــانــــگــــر تـــوانـــمــنــد💢
♦️جااندازی ها، اعمال یداوی، ترک اعتیاد، بازتاب تشخیص، مزاج شناسی، واکسن های طبیعی و...
🎁 #رایـگـان بـا #اسـکـان رایـگـان در قـم 👇
https://eitaa.com/joinchat/4099473488C14c592ecea
هدایت شده از حواشی هنرمندان
👆دسترسی به سلامت، راحت تر و ارزان تر
از اونیه که فکرشو بکنی 💯
❌ باورهای نادرست باعث سختی و هزینه های سنگین شده
https://eitaa.com/joinchat/4099473488C14c592ecea