eitaa logo
💘دلتو بسپـار به من💘
39.1هزار دنبال‌کننده
54هزار عکس
1.3هزار ویدیو
13 فایل
منتظر دریافت پیامهاتون هستم🥰 @Sayehwahite . . . تعرفه تبلیغات👇 https://eitaa.com/joinchat/2078212208C12847e46a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃 🌱پنج باور اشتباهی که توی روابط عاطفیمون وجود داره: 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🌱پنج باور اشتباهی که توی روابط عاطفیمون وجود داره: 📛عشق به تنهایی کافیه ✅ولی نه! اون فقط یک تکه از پازله، یک رابطه نیاز به احترام، صمیمیت، تعهد، حمایت، اعتماد و تفاهم داره 📛رابطه همیشه باید خوب و بدون دعوا باشه. ✅نخیر، به این دلیل که هیچ کسی خوب مطلق نیست و هر کسی ممکنه اشتباهی کنه. به جای کمال به دنبال تعالی باشین. 📛حسادت و کنترل‌گری رو می‌ذارین به حساب توجه و اهمیت. ✅نه به هیچ وجه! رفتارهای مشکوک نشانۀ عشق نیست و در واقع در حال به تصویر کشیدن بی اعتمادی و ناامنیه. اونی که دوستت داره و بهت اعتماد داره، نگران اینکه چه کار می‌کنید و نمی‌کنید نیست. 📛و شما همیشه شریک عاطفیتون رو قبل از خودتون در اولویت قرار می‌دین. ✅فدا کردن خودتون باعث می‌شه نقاط قوتتون رو هم کم اهمیت جلوه بدین. شما هم باید خودتون رو الویت قرار بدین هم شریک عاطفیتون رو. 📛هر طوری هست باید رابطه همیشگی باشه. ✅هر کسی چنین چیزی رو می‎خواد، اما کیفیت در رابطه مهم‌تره یا کمیت؟ رضایت در رابطه خیلی مهمه که اگه وجود نداشته باشه، همیشگی بودنش دیگه اهمیتی نداره. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 در جواب خانومی که از چاقی شکایت داره و برنج و نون رو حذف کرده... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام در جواب خانومی که از چاقی شکایت داره و برنج و نون رو حذف کرده عزیزم اول اینکه راه لاغری یه شبه و یه ماهه نیست چندین ماهه بلکه چندین سال تا واقعا نتیجه دائمی بده بدون بازگشت و عوارض اونم اینکه لقمه ها تو کوچیک تر برداری و کامل کامل بجوی و و بشقابت هم یه سایز کوچیکتر بردار همین..شکر و نوشابه و اینا رو بله حذف کن اما غذا رو نه تعداد وعده های غذایی رو زیاد کن ولی حجمش رو کم کن تا معده ات عادت کنه به کم خوری و تو دوره هنر کم خوری از استاد حسینی شرکت کن آبی روشن پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 بعد از سال‌ها اتفاقی خواستگار قدیمیمو دیدم... 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 بعد از سال‌ها اتفاقی خواستگار قدیمیمو دیدم... اولش حتی نشناختمش. چند ثانیه طول کشید تا چهره‌ش برام آشنا بشه. بعد که فهمیدم خودشه، ناخودآگاه نگاهم رفت سمت همسرش و بچه‌هاش. یه خانواده‌ی آروم و جمع‌وجور بودن. از اون مدل زن و شوهرا که از رفتارشون معلومه سال‌هاست کنار همن و با هم راحتن. شوهرم رو دوست دارم، خیلی هم دوستش دارم. اصلاً قرار نیست بگم چون زندگی اون خوب بود، زندگی من بده یا شوهرم کم داره. ولی راستش یه حس عجیبی اومد سراغم... حسرت خوردم. نه حسرت خودش رو؛ حسرت اون زندگی رو. یاد سال‌هایی افتادم که اون خواستگارم اومده بود و من به دلایلی جواب منفی داده بودم. اون موقع فکر می‌کردم انتخابم کاملاً درسته و زندگی خودمو ساختم. امروز که دیدمش، با خودم گفتم عجب... شاید اون همون آدمی شده که اگر باهاش ازدواج می‌کردم، منم یه زندگی شبیه این داشتم. رفتارش با زنش خیلی به چشمم اومد. حواسش به بچه‌هاش بود، برای همسرش صبر می‌کرد، از اون نگاه‌هایی نبود که آدم بفهمه فقط زن و شوهرن؛ انگار رفیق هم بودن. وقتی برگشتم خونه، چند ساعت ذهنم درگیر بود. حتی یه لحظه از خودم خجالت کشیدم که چرا دارم زندگی یه آدم دیگه رو با زندگی خودم مقایسه می‌کنم. شوهر من هم خیلی جاها کنارمه. وقتایی که مریضم، حواسش بهم هست. برای خونه زحمت می‌کشه و من واقعاً دوستش دارم. اگر قرار باشه بین همه آدم‌های دنیا یکی رو برای زندگی خودم انتخاب کنم، باز هم همسر خودمو انتخاب می‌کنم. اما خب... آدم بعضی وقت‌ها یه زندگی رو از دور می‌بینه و با خودش میگه «کاش منم این مدل زندگی رو داشتم.» شاید چیزی که دیدم فقط ظاهر چند دقیقه از زندگی اون‌ها بود و پشت درهای بسته‌شون هزار تا مسئله هست که من خبر ندارم. ولی همون چند دقیقه کافی بود یه گوشه از گذشته‌مو دوباره یادم بندازه. فهمیدم بعضی حسرت‌ها به معنی پشیمونی از انتخاب امروزت نیستن. گاهی فقط دلت برای یک «اگر» قدیمی می‌سوزه؛ برای مسیری که هیچ‌وقت نرفتی و هیچ‌وقت هم نمی‌فهمی آخرش به کجا می‌رسید... پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 راستش من شوهرم ۵۳ سالشه و خودم ۴۵ سالمه بچه هام بزرگن دخترم ازدواج کرده پسرمم خدا رو شکر کاردولتی داره و بچه های خوبی هستن 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 منو راهنمایی کنید خسته شدم نمیدونم چکار کنم با این سن به جدایی فکر میکنم ولی باز میگم زشته بین مردم ولی دیگه بریدم خسته شدم ببخشید طولانی شد لطفا کمکم کنید سلام به همه دوستان سلاله ای راستش من خیلی دلم گرفته میخاستم یه کم دردل کنم اول از همه دوستان بابت طولانی شدن معذرت میخام بعد اگر دوست داشتن و لطف کردن منو راهنمایی کنن.راستش من شوهرم ۵۳ سالشه و خودم ۴۵ سالمه بچه هام بزرگن دخترم ازدواج کرده پسرمم خدا رو شکر کاردولتی داره و بچه های خوبی هستن همسرم تا زمانی که مشکلی پیش نیاد خوبه ولی امان از اون روزی که مشکلی باشه مثلا من چن وقته ریه ام درگیر شده به خاطر یه سری داروها که مصرف میکردم خدا شاهده شبا تا صبح تو اتاق من سرفه میکردم حالم بد بود ولی این اقا داخل سالن برا خودش میخابید درسته که صبح تا شب سر کار میره کارش چون ساختمونیه خسته کننداس ولی منم به عنوان همسر و اینکه تنها بودم تو خونه چون دخترم روزا از من مراقبت میکرد ولی شبها میرفت خوته خودش پسرم به خاطر کارش توی یه شهر دیکه کار میکنه حتی صبها که میرفت حال منو تو اتاق نمیپرسید گاهی اوقات تماس میگرفت گاهی اوقاتم که اصلا فقط غروبا که از سر کار میومد با این جمله بهتری یا بدتری تمام دیکه چیزی نمیگفت حتی قر میزته که چرا مریضی تو طولانی شده چون تو غذا کم میخوری در صورتی که من از اول غذام همین اندازه بوده چن روز پیش منو اورد شهرستان خونه مادرم پسرمم نزدیک خونه مادرم محله کارش هست پسرم از سر کار که تعطیل میکنه با ماشینش تصادف میکنه یعنی ماشینش چپ میکنه خدارو شکر پسرم سالمه و حتی خونم از دماغش نیومده من هزار بار خدارو شکر کردم که پسرم سالمه ولی امان از اون شب که ما اومدیم خونه اول که به من گیر داد من لقمه غذا تو گلوم گیر کرد یه قلوپ اب خوردم بعد با عصبانیت داد زد چرا مثل بجه کفتر اب میخوری اب و غذا بخور تا مریضیت خوب بشه منم ناراحت شدم ولی چیزی نگفتم ولی بعد این قضیه دیگه سر سنگین شد منم دیگه چیزی نگفتم ولی این همش کشش داد با همه قهر کرد جواب منو نمیداد دیروز برادرم زنگ زد و برای شام دعوت کرد من ازش پرسیدم بریم یا ن بهش خبر بدم با عصباتیت گفت ن الان حوصله نداریم وقتی یکبار میگن که ادم بدوبدو نمیره منم دلخور شدم و باز چیزی نگفتم داداشم با اصرار اومد مارو برد خونه خودش و گقت حالو حواتون عوض بشه تو خونه داداشم باز حرفی زد ون اینبار ساکت نموندم چون بهم برخورد و جوابشو دادم با اینکه میدونه من حالم خوب نیس امروز منو برده شهر خودشون ختم که ۲ ساعت با خونه مادرم فاصله داره اونجا چنبار فامیلاش به پسرم تیکه انداختن و منم ناراحت شدم به خاطر تصادفش ولی این اقابر عکس خونه مادرم با ‌کل فامیلاش بگو بخند کرد انگار که اتفاقی نیفتاده منم کاملا ناراحت شدم برگشتیم خونه مادرم و این اقا دوباره عین زهر مار بود منم مادرم ۷۵ سالشه با این سن برای ما زخمت میکشه غذا میپزه منم عمدا به مادرم گفتم تو چرا برای ما غذا میپری من مریضم ولی تو هم وظیفه نداری برای ما اشپزی کنی پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 برا خانمی که بوی بد دهان دارن 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام به سایه بانو و بقیه هم گروهی ها برا خانمی که بوی بد دهان دارن منم همین مشکل و علائم رو داشتم دکتر گفت از سنگ لوزه است عمل کردم خوب شد لطفا پیام منم بذارید گروه 🍃🌸 سلام خطاب به همون خواهری که دهانش بوی بد میده عزیزم از لوزه هستش و عمل کنی بر طرف میشه پسر منم همینطور ی هست و بردیم دکتر گفت لوزه اش بزرگ شده و سنگ داره به خاطر اونه یکی دیگه اینکه اگه لوزه نداشته باشی از معده است پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 پدربزرگ هر شب رادیوی کوچکش را کنار دستش می‌گذاشت و منتظر برنامه‌ی موردعلاقه‌اش می‌ماند. 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 پدربزرگ هر شب رادیوی کوچکش را کنار دستش می‌گذاشت و منتظر برنامه‌ی موردعلاقه‌اش می‌ماند. اما یک نفر برایش از خود برنامه مهم‌تر بود؛ مادربزرگ. مادربزرگ موقع گوش دادن همیشه مشغول بافتن بود و پدربزرگ هر چند دقیقه یک‌بار به دست‌های او نگاه می‌کرد. یک شب، مادربزرگ گفت: «چرا هی منو نگاه می‌کنی؟» پدربزرگ خیلی معمولی جواب داد: «هیچی، ببینم هنوز حواست به بافتنه یا نه.» مادربزرگ خندید و گفت: «تو که خودت حواست به رادیو نیست!» راست می‌گفت. سال‌ها گذشته بود و پدربزرگ هنوز بعضی شب‌ها بیشتر از صدای رادیو، صدای نفس کشیدن و حرف زدن مادربزرگ را دوست داشت. وقتی برنامه تمام می‌شد، رادیو را خاموش می‌کرد و می‌گفت: «خب، حالا چای بخوریم؟» مادربزرگ هم بدون اینکه چیزی بگوید، بلند می‌شد. همین قرار ساده‌ی هر شب، سال‌ها ادامه داشت. نه گل و هدیه‌ای در کار بود، نه جمله‌های بزرگ؛ فقط دو نفر که هنوز آخر شب، دلشان می‌خواست چند دقیقه بیشتر کنار هم بنشینند. شاید بعضی عشق‌ها همین‌طور پیر می‌شوند؛ آرام، بی‌ادعا و آن‌قدر عمیق که حتی سکوت دو نفر هم شبیه یک گفت‌وگوی قدیمی می‌شود. 🤍📻☕ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7