eitaa logo
💘دلتو بسپـار به من💘
39.1هزار دنبال‌کننده
54هزار عکس
1.3هزار ویدیو
13 فایل
منتظر دریافت پیامهاتون هستم🥰 @Sayehwahite . . . تعرفه تبلیغات👇 https://eitaa.com/joinchat/2078212208C12847e46a5
مشاهده در ایتا
دانلود
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
با شنیدن حرفش، بغض سنگینی راه گلوم رو بست. با تلخی گفتم: _ بهزاد بهم اجازه نمی‌ده... اون کلاً مستبده. فکر می‌کنه چون پسره، باید همه‌کاره باشه. ناسلامتی پسر آقاجونه، ولی انگار افکارش از صد سال پیش هم عقب‌مونده‌تره. اصلاً حاضر نیست به من اجازه بده پامو تو حجره بذارم، چه برسه به اینکه بخوام دخالت کنم. عارف که انگار از شنیدن این وضعیت خونش به جوش اومده بود، یه قدم اومد جلو و با لحنی که بوی حمایت می‌داد، گفت: _ بهزاد که سواد این کارو نداره! من هنوز تو بازار یه آبرویی دارم. می‌رم با یه بزرگتر حرف می‌زنم می‌گم طرف بره بشینه با بهزاد صحبت کنه ببینه چکار کرده. اصلا ازش می‌خوام راضیش کنه تو برگردی به کارای مالی حجره. پوسته‌ی سخت و سردی که تمام این مدت دور خودم کشیده بودم، دوباره دورم رو گرفت. یه قدم عقب رفتم و دستم رو به نشونه‌ی "بس کن" بالا آوردم. نگاهم دیگه اون نگاه ملتمس چند دقیقه پیش نبود؛ سرد گفتم: _ نیازی به دخالت تو نیست، عارف. من فقط اومدم ازت یه سوال بپرسم و جوابم رو هم گرفتم. همین. عارف مات و مبهوت نگاهم کرد. انگار انتظار نداشت این‌قدر زود پسش بزنم. با لحن دلخوری گفت: _ درزاد، من فقط می‌خوام کمک کنم... حرفش رو قطع کردم و با لحنی قاطع و خشک گفتم: _ دیگه راه ما از هم جداست. نه کمکی از تو می‌خوام و نه نیازی به دلسوزیت دارم. همون‌طور که گفتم، فقط یه سوال بود که جوابش رو گرفتم. منتظر جوابش نموندم. برگشتم و با قدم‌های تند راه افتادم سمت خروجی کوچه. پشتم رو بهش کردم تا نبینه که چقدر دلم می‌خواد همون‌جا، روی زمین بشینم و به حال خودم زار بزنم. ولی غرورم، همون غروری که آقاجون برام ساخته بود، نمی‌ذاشت دوباره جلوی اون بشکنم. وقتی با دلی پر از آشوب و سر و وضعی که از پیاده‌روی تند بهم ریخته بود به عمارت رسیدم تا وارد راهرو شدم، سایه‌ای از گوشه‌ی تاریک سالن جدا شد و جلو اومد. مونس بود. با چشم‌هایی نگران و صدایی که سعی می‌کرد آروم باشه، راهم رو بست: _ کجا بودی درزاد؟ از صبح تا حالا هزار بار سراغتو گرفتم. بهزاد بفهمه بی خبر هی می‌زنی بیرون عصبانی می‌شه. توی اون وضعیت روحی، دیگه نای دروغ گفتن نداشتم.
◇ هـر کس به شـهـدا توسـل کند بـه بُن‌بست نمی‌خـورد😊 📆 روز شانزدهم چـلـه شـهـدا تاریخ : ۱۴۰۵/۷/۲۰ روز دوشـنـبـه اَعمال چـلـه : 📿👇🏼 ▫️سـوره یـس ▫️یا ۱۰۰ مرتبه ذکر صلوات از طرف شـهـیـد مـسـلـم خـیـزاب، هدیه می‌کنیم به حـضـرت مـعـصـومـه(س) از اذان صبح فردا تا اذان صبح روز بعد برای انجام اعمال چله فرصت دارید 🍃
ارادت به امام زمان(عج)🥺💚 🌷شـهـیـد مـسـلـم خـیـزاب🌷 تاریخ تولد: ۱۰/ ۱۰/ ۱۳۵۹ تاریخ شهادت: ۲۰/ ۷/ ۱۳۹۴ محل تولد: راشنان،اصفهان محل شهادت: سوریه همسر شهید←آقا مسلم هر روز صبح دعای فرج و زیارت عاشورا می‌خواند🤲🏼 شب‌ها هم سورۀ واقعه را همیشه میگفت: «یا امام زمان نگاهت را از من برنگردان»🥀یک ارادت خاصی به امام زمان(عج)داشت تا آنجایی که فرزندمان محمدمهدی را هدیه از خود امام زمان می‌دانست🌙قسمت ما شده بود با همدیگر به سوریه رفته بودیم و بنده آن موقع باردار نبودم، آزمایشات قبل از سفر این را میگفت🥺در حرم حضرت رقیه(س) چند لحظه خوابم برد در عالم خواب دیدم که بچه ۷ ماهه‌ای را به من دادند و گفتند که اسم ایشان محمدمهدی است و برای شماست😭وقتی بیدار شدم، یک عروسک کنارم افتاده بود❗️به آقا مسلم گفتم من همچین خوابی را دیدم و وقتی بیدار شدم این عروسک کنار من بود، خادم ها میگفتند هدیه حضرت رقیه(س) هست🌙هم‌اکنون این عروسک در گنجینۀ شهید خیزاب هست🌱بعد از سفر سوریه به دکتر رفتیم و گفتند شما ۴ ماه هست باردارید و فرزندتان پسر هست تعجب کردیم❗️ما عروسیمان بدون گناه نیمه شعبان بود و فرزندمان هم نیمه شعبان بدنیا آمد و اسمش را محمدمهدی گذاشتیم💚آقا مسلم همیشه وقتی می‌خواست از فضای مجازی استفاده کند وضو می‌گرفت و معتقد بود که این فضا آلوده است و شیطان انسان را در این فضا وسوسه می‌کند🥀هیچ خانم نامحرمی را نگاه نمی‌کرد و همیشه میگفت اگر قرار است چشمی به آقا امام زمان(عج) بیفتد نباید با نگاه به نامحرم آلوده شود💔ایشان در تاریخ ۲۰ مهرماه ۱۳۹۴ در سوریه به شهادت رسید🕊
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
هنوز حرفم تموم نشده بودکه صدای آهسته ی رضا رو از پشت سرم شنیدم : تو غلط کردی دختره ی بی شرف . گند زدی به همه چیز حالا طلب بخشش می کنی ؟! اگر آقا جون بهت هیچی نمی گه و از خونه پرتت نکرده بیرون فقط به خاطر شوهرته ! وگرنه تو دیگه هیچ جایی تو خونه آقا جان نداری . با حرص نگاهی به رضا انداختم . نمی دونم از کی این قدر وقیح شده بود که تو کار آقا جان دخالت می کرد و به جای اون نظر می داد . هر چند از رضایی که سال ها با طلعت زندگی کرده بود و خلق و خوی اون رو گرفته بود هیچ چیز بعید نبود . خواستم حرفی بزنم که آقا جانم با صدایی که به گوش بقیه یا حداقل بهادر نرسه گفت : این مسائل به تو ربطی نداره رضا . مهربانو با من حرف زد ، جوابش رو هم از خودم می گیره . مِن بعد هم نبینم به جای من بلبل زبونی کنی و تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت کنی . هر چند جرف های آقا جانم تلخ و لحنش سرد بود اما حس می کردم پشت هر کلمه ای که به رضا میگه یه دنیا مهر و محبت و عشق هست . با شوق و ناراحتی به آقا جانم خیره بودم که با همون لحن سرد قبل گفت : جواب تو رو هم ، روزِ عروسیت دادم ! تو اگر من رو پیش هر کس و نا کسی سرشکسته نمی کردی الان دختر شعبون قمارباز برای من شاخ و شونه نمی کشید و هنوز نمرده ازم طلب سهم الارث نمی کرد . حالا هم تا بیشتر از این خو. نم رو به جوش نیاوردی بلند شو ، برو پی کارت . با حرص نگاهی به رضا انداختم و در حالی که وانمود می کردم مخاطبم آقا جان هست ، از لای دندون های کلید شده م گفتم : دختر شعبون قمارباز بی صفته ! اما بقیه چرا دل به دلش دادن و حد و مرزش رو بهش نشون نمیدن ! نکنه حرف اون ها هم با حرف زنشون یکیه و اون ها هم بی صفت شدن ! با تموم شدن حرفم رضا دستش رو بالا برد تا به صورتم سیلی بزنه که با صدای آقا جانم که گفت : دستت رو بیار پایین رضا ! دستش تو هوا خشک شد و با دندون هاش رو بهم فشار داد . از این که آقا جانم باز هم به طور نامحسوس پشتم در اومده بود و اجازه نداده بود رضا پاش رو از گلیمش درازتر کنه ، حسابی کیف کردم . نگاهی به حیاط انداختم ، بهادر تازه از دستشویی بیرون اومده بود و داشت به سمت حوض می رفت تا صورتش رو بشوره . ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 راستش من شوهرم ۵۳ سالشه و خودم ۴۵ سالمه بچه هام بزرگن دخترم ازدواج کرده پسرمم خدا رو شکر کاردولتی داره و بچه های خوبی هستن 🍃
تو این سن در صورتی که فامیلای این اقا اینجور رفتار میکنن و این خیلی خوب باهاشون رفتار میکنه خلاصه درگیری لفطی بینمون پیش اومد منم ساکت نموندم چون دیگه خسته شدم از دستش بهش گفتم ما عروسک نیستیم زندگی همینه ادم مریض میشه تصادف میکنه اینا همش ناراحت کننداس ولی دیگه ما نباید با رفتارامون همو اذیت کنیم ولی تو این کارو میکنی این دلیل نمیشه که تو فقط تو خوبیا خوب باشی تو مشکلاتم باید باشی خدا شاهده من بیشتر مشکلاتو خودم حل و فصل میکنم که گفتنش از حوصله جمع خارجه بعدبه من گفت جمع کن بریم چون تو گفتی مادرت بخاطر ما کار میکنه من گفتم دیگه باهات نمیام چون خسته شدم از دستت تو هم خودت میدونی میخای بمونی یا بری که اینقدر پرو هست بازم مونده ولی باز با من قهره بخدا نمیدونم چکار کنم ایا به نظر شما کار خوبی کردم که ساکت نموندم و جوابشو دادم؟ ازتون خواهش میکنم راهنمایی کنید من دیکه عقلم بهدجایی نمیرسه نمیدونم چکار کنم صد بار بهش گفتم خداروشکر پسرم سالمه تصادف کرده ماشینم درس میشه فعلا بعد سر فرصت عوض میکنیم ولی اصلا نمیفهمه یا تو این مریضی من خدا شاهده یک روز به خاطر من نموند خونه منو دکتر ببره با اینکه مرخصی دست خودشه ولی حاضره به خاطر کسی دیگه بره شهری که دو ساعت با ما فاصله داره و حالشو بپرسه ایا این منطقیه به نظرتون حنی اگر اون شخص داییی من باشه؟ از یک کار دیگه اش که من خیلی دلخور شدم این اقا اعتیاد به تریاک دارن ولی جلو کسی استفاده نمیکنه و کسی نمیدونه الان مدتیه که دخترم با دامادم میان هر شب خونه ما این اقا به خاطر اینکه دامادم نفهمه سر کار استعمال میکرد ولی به من نگفت که سر کار انحام میده و من خودم فهمیدم و بسیار دلخور شدم ولی بازم به روی مبارک خودش نیاورد دیگه بخدا مغزم جواب نمیده مگر من فقط همخونه این اقا هستم ن محبتی ن حرفی ن .....ومن در طول این مدت فقط سکوت کردم ولی خسته شدم الان دوباره که دیگه ساکت نیستم که امشب بهم گفت بی ادبی منم گفتم بی ادبی ببینم ساکت نمیشم خواهش میکنم شما بگید چیکار کنم پارت۲ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 دوست من که ۴۰ کیلو اَضافه وزن داری منم مثل شما بودم 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 دوست من که ۴۰ کیلو اَضافه وزن داری منم مثل شما بودم جراحی مینی بای پس انجام دادم الان ۳۰ کیلو بدون دردسر کم کردم این آخرین راهه همه رژیم‌ها را امتحان کردم انواع دمنوش وقرص بی فایده بود ولی الان راحت شدم اگر دکتر خوب خواستی بگو آدرس بدم پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 تجربه ارسالی 🌱: 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام دخترا چند وقت پیش یه چیزی شنیدم تونر آب برنج و میخک برای جای جوش و صاف و شفاف تر شدن پوست صورت ... من خودم دو هفته ای میشه ک استفاده میکنم و میتونم بگم پوستم تقریبا دو درجه روشن شده ۳۰ درصد منافذ باز پوستم برطرف شده جای جوش رو دقت نکردم ولی خیلی شفاف تر شده.. به این صورته که یک قاشق غذا خوری برنج رو خیلی قشنگ می شورید به همراه پنج یا شش تا دونه میخک و تقریبا نصف لیوان آب جوشیده سرد شده توی قوطی اسپری می‌ذارید و حداقل چهار پنج ساعت نهایتا یک شب توی یخچال بمونه تا عصارش آزاد بشه بعد از شستن پوستتون با شوینده ملایم به عنوان تونر ازش استفاده کنید من خودم اینجوری بودم ک فردای روزی ک درست کردم از یخچال درش آوردم تمام مدت بغل دستم بود مدام اسپری میکردم تا جذب پوستم میشد دوباره اسپری میکردم نکاتی که باید توجه کنید: ۱.حتما برنج رو قشنگ بشورید. ۲.تست حساسیت انجام بدید تا مطمئن بشید پوستتون حساسیت پیدا نکنه البته من تا دو روز یکم می‌سوخت یذره هم پوستم برون ریزی کرد ولی خب من ادامه دادم دیگه پوستم جوش نزد ، شما میتونید از میخک کمتر یا حجم آب بیشتری برای ملایم تر شدنش استفاده کنید. ۳.بعد از ۳ یا۴ روز هر چی از موادتون باقی موند بریزید دور تازه اگه مدام می‌ذاریدش تو یخچال اگه تو یخچال نمیذارید زودتر بریزید بره. ۴.میتونید روز بعد ترکیب کردنش، از یخچال که میارید بیرون بعدش از صافی رد کنید خود محلول فقط داخل اسپری باشه من خودم صاف نکردم. ۵. پوست من چربه و تو این دو هفته اصلا از مرطوب کننده استفاده نکردم جز مواردی که کامل صورتمو میشستم و دیگه نمی خواستم از این محلول استفاده کنم. نمی‌دونم روش مرطوب کننده بزنید چی میشه!! ۶. برای پوست های خیییلی حساس پیشنهاد نمیکنم. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7