💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
گوشهی روسریم رو توی مشتم گرفتم و با چشمهای خیس، مونس رو کشیدم سمت اتاقم. وقتی در رو بستم، دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. همهی ماجرا رو براش تعریف کردم؛ از شکم به بدهیهای حجره، از غیب شدن دفترها و از اینکه مجبور شدم برای فهمیدن حقیقت برم سراغ عارف.
مونس با شنیدن اسم عارف، رنگش پرید و با اخم دستش رو گذاشت روی دهنش:
_ دیوونه شدی درزاد؟ اگه بهزاد بویی ببره که تو با اون آدم دیدار کردی، پدرت رو درمیاره! میدونی چقدر با عارف سر لجبازی داره؟ یا اصلا ممکنه دوباره یه بلایی سر اون بیچاره بیاره...
با کلافگی پاشدم و کنار پنجره ایستادم:
_ چارهای نداشتم مونس! نمیتونم ببینم که همهچیز داره نابود میشه و من اینجا نشستم فقط تماشا میکنم. تو که میدونی آقاجون چقدر تمام عمرش زحمت کشید!
مونس که انگار حال منو درک نمیکرد، با غیظ از جاش بلند شد:
_ هر بلایی سرت بیاد تقصیر خودته!
و بدون اینکه دیگه چیزی بگه، با عصبانیت اتاق رو ترک کرد.
چند روز بعد در حالی که همهچیز تو سکوت و سردی میگذشت، بهزاد یکدفعه بحث سفر رو پیش کشید. موقع شام، با لحنی که سعی میکرد مهربون باشه، گفت:
_ خانوادهی ناصر ما رو دعوت کردن بریم خونه برادر شهربانو خانم( مادر ناصر) تو بندرعباس. الان که پاییزه، هوا اونجا عالیه. فکر میکنم این سفر برای روحیهی همهمون لازمه، مخصوصاً بعد اون حرف و حدیثای چند روز پیش.
هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای مخالفت ننه جون بلند شد:
_ من اهل سفر نیستم ننه، حالم خوش نیست، شماها برید.
من هم که انگار با شنیدن اسم ناصر خنجری بهم زده باشن، تند گفتم:
_ منم نمیام. دوس ندارم با اون سفر برم.
بهزاد که انگار از قبل نقشههاش رو کشیده بود با آرامشی که از عصبانیتش عجیبتر بود، نگاهش رو چرخوند سمت من:
_ ناصر خودش نمیاد، سرش تو بازار شلوغه؛ فقط پدر و مادرش هستن. الکی بهانه نیار.
ننه جون با کلی اصرار و چربزبونی بالاخره راضی شد اما من کوتاه نیومدم. چه ناصر چه کس و کارش همشون برای من غیرقابل تحمل بودن. بهزاد که دید سرسختتر از این حرفام، بالاخره یه نفسی کشید و با بیمیلی گفت:
_ اصلاً بمون! ولی اگر نمیخوای بیای، مونس هم باید بمونه پیش تو. تنهایی نمیشه تو این عمارت بمونی.
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
بهادر ناباورانه نگاهش رو توی صورتم چرخوند وچند بار ، جمله ای رو با خودش تکرار کرد که من خیلی متوجه نشدم . با دقت بیشتری بهش نگاه کردم . توی چهره ش نه اثری از شادی بود و نه ناراحتی ! انگار هنوز نتونسته بود حرفم رو هضم کنه ، شاید هم فکر می کرد باهاش شوخی کردم . برای این که بفهمم احساسش چیه ، دستم رو جلوی چشم هاش تکون دادم و با دلخوری گفتم : شنيدی چی گفتم بهادر ؟! آره ؟!
بهادر با شنیدن صدام به خودش اومد و بریده بریده گفت : آ... آره متوجه شدم اما... اما تکليف ناخوش احوالیت چی می شه ؟!
خنده کنان گفتم : کدوم ناخوش احوالی . گفتم که همش علائم بارداریه . اقدس می گفت همه این حالت ها رو دارن . راست هم میگه . اعظم و صنم و طلعت و حتی ریحانه هم وقتی حامله می شدن چند ماهی حالشون همین طور بود ، تازه این که چیزی نیست من حتی یادمه صنم چند ماهی رفت خونه ی ننه ش و استراحت کرد تا بارش رو زمین گذاشت .
بهادر با کلافگی نفسی کشید و گفت : منظورم که این نیست مهربانو . منظورم موهاته . ماجرای گردنبند و گل سر و زبیده ست !
هر چند بهادر من رو به شهر آورده بود تا پیش طبیب ببره اما من با خودم فکر می کردم این کار رو فقط به خاطر سکینه انجام داده و خودش هم می دونه که همه ی اون اتفاق ها توطئه ی مادرشه ! برای همین با ناراحتی و گفتم : تو واقعا فکر می کنی من دیوونه شدم بهادر ! هنوز حرف هام رو باور نداری ! من به کی قسم بخورم که زبیده این بلا رو سرم آورده که تو باور کنی . بهادر با نگرانی نگاهش رو توی صورتم چرخوند و گفت : باشه . اشکالی نداره . من باور می کنم . اما به نظرم بهتره بریم پیش طبیب تا اون هم معاینه ت کنه و مطمئن شه که حالت خوبه .
به حالت قهر سرم رو چرخوندم و گفتم : من با اومدن پیش طبیب مشکلی ندارم ، اما اگر طبیب گفت که من حالم خوبه و چیزیم نیست حتما باید گیس های زبیده رو از بیخ ببری تا دل من خنک شه !
بهادر خنده ی کوتاهی کرد و گفت : باشه حالا بیا بخوابیم که من خیلی خسته م .
انتظار داشتم بهادر متوجه ی دلخوریم بشه و برای برطرف کردن این دلخوری ازم دلجویی کنه اما بهادر با بیخیالی توی رختخواب دراز کشید و بی ربط گفت : ایوب با این که تو تجارت هیچ مهارتی نداره اما فکرش خوب کار می کنه !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام سایه جون پیامم به اون خانمی ک دخترش باپسر یزدی صحبت میکنه
عزیز من عروس اردکانی شدم رسم هایی داره ک واقعا قابل تحمل
عروسی نصف و نصف یعنی نصفش با خانواده داماد نصفش با خانواده عروس
حنابندان خانواده داماد وسیله های
عروس رو تویک سینی یا ..تزئین میکنن خانواده عروس یک جشن کوچیک میگیرن و وقتی این وسیله ها
آوردن مادرزن باید سکه یا پول تواین سینی هایی ک تزئین کرده بزاره ک اونا بردارن
عقد یعنی جشن عقد با خانواده عروس
جهیزیه اگر توافق کردین و قبول کردن ک هیچ وگرنه همش با خانواده عروس
و یزدی ها خیلی طلا دوست هستن یک سرویس هم باید به دخترت بدی
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام سایه جان نمبدونم چرا پیام های من وداخل کانال نمیزاری ولی میفرستم شاید گذاشتی😉👌
درمورد خانمی که گفتن ترک هستن ومیخوان دخترشون وبدن داماد یزدی، بگم که مایزدی ها تعریف از خود نباشه خیلی ماهیم😉❤️
رسم یزدی ها برای دختر، که جهیزیه کامل هست. داماد هم سرویس خواب ویه دست مبل وتلویزیون ویه دست رختخواب
برای جشن عقد ،خرج باپدرزن وجشن عروسی هم خرج نصف ونصفه🌷انشالله که دخترگلتون به قول یزدی ها نیکبخت بشه وقدمش پرخیروبرکت.
یه شعر یزدی هم هست که میخونن:
نه چک زدیم نه چونه عروس اومد به خونه
دوستتون دارم❤️🌷💚
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
در ارتباط با این دوست عزیز
منهم
دقیقا چندین سال مثل ایشون بودم
تشخیص پاره گی پرده گوش همراه با عفونت شدید دادن
پیوند پرده گوشت زدم
الان شکرخدا
صدقه سر امام رضا
عاااااالیم
من مشهدی هستم
دکترم محسن بنی احمد بودند
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام خواستم از اولین تجربه تصادفم بگم بهتون
اولین اینکه پسرم ۱۸ سالمه و نزدیک سه ماهی میشه گواهینامه رانندگی
دارم من دو روز پیش یعنی پنجشنبه با دوستامون بیرون بودیم با ماشین بعد من پشت فرمون بودم هیچی دیه
رسیدیم به یه چهار راه من چون مستقیم راهم بود حق تقدم با من بود آقا یه سمندی خواست بپیچه سمت
چپ اول که منو دید داشتم میومدم ترمز کردم من دیدم ترمز کرد راه
خودمو ادامه دادم بعد که اومدم اون آقا هم داشتن میپیچیدن خلاصه خوردیم بهم من ماشینم سمند بود و آقا هم سمند ماشین من گلگیر سمت
راننده قشنگ غور شد ولی ماشین اون آقاهه سپر جلو شکست با چراغش
اولش خیلی ترسیده بودم چون اولین تصادفم بود و واقعا اون شوکی که بهم داده بود خیلی بد بود قشنگ من و
دوستام تو شوک خیلی بدی بودیم خلاصه زنگ زدیم افسر تا افسر بیاد اون آقاهه خیلی عادی اومد جلوی منو
دوستام گ.ل کشید یعنی روشن کرد و با رفیقش کشید من که ترسیده بودم اون کلن به ورش بود خلاصه وسط
چهار راه ماشین اونا اونجا گ.ل کشیده بودن آهنگ گذاشته بودن
صدا بلند خلاصه بگم افسر اومد اول پلاک ماشین هارو چک کرد و دید
ماشین اون آقاهه سرقتیه هیچی دیه بعدش یه سرباز اومد و ماشین اونارو
برد یارو مرده هم برد بازداشتگاه ماشینشم برد پارکینگ ماهم هیچی دیه ماشین راه نمیرفت جرثقیل گرفتیم ماشینو جلوی یه جلوبندی سازی
گذاشتم ردیف کرد که راه بره بعد روز افسر کروکی رو داد و گفتن اون آقا مقصر تصادف بوده و تمام شدو رف اميدوارم واستون این اتفاقا نیوفته دوستون دارم ❤️.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7