💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
ناصر که تا اون لحظه آرامش مصنوعیاش رو حفظ کرده بود، یهو صورتش منقبض شد. چند قدم اومد سمتم و با لحنی که ترسناک یه نظر میرسید گفت:
_ هرچقدر میخوای چموشبازی دربیار و فحش بده؛ برام مهم نیست. بالاخره رامت میکنم درزاد. ته این مسیر، تو تنهایی و ناچار به پذیرفتن سرنوشت؛ آخرش مجبور میشی خودت بیای و به من بله بگی. اونوقت میبینی که ناصر چه زندگیای برات در نظر گرفته.
از شدت عصبانیت نفسم بالا نمیاومد. با صدایی بلند گفتم:
_ زهی خیال باطل! تو آرزوی این وصلتو به گور میبری.
_ خواهیم دید.
دیگه تحمل دیدنش رو نداشتم. با عصبانیت از حجره زدم بیرون و با سرعت به سمت عمارت برگشتم. توی راه، اشکام از سر کینه و بیکسی جاری شده بود. ناصر نه تنها حجره رو گرفته بود، بلکه رفتار و حرفاش طوری بود که انگار میخواست تکتک نفسهای من رو هم کنترل کنه.
وقتی رسیدم خونه، مونس که انگار منتظرم بود، با دیدنم با عصبانیت، دستش رو به کمر زد و شروع کرد به غرولند:
_ باز کجا رفتی تو؟ نگو که باز رفتی پیش این پسره عارف؟
بی حوصله گفتم:
_ نه بابا عارف کجا بود؟ رفته بودم حجره. بلکه سر از این مشکلات دربیارم که دیدم ناصر عو.ضی اونجاست. باورت میشه یه جوری تکیه زده بود جای آقاجون انگار ارث باباشه.
_ درزاد، تو نمیخوای دست از این لجبازیهات برداری؟ مگه نگفتم با ناصر در نیفت؟ اون تنها مردیه که الان مردونه پات ایستاده؛ با اینکه میدونه تو قبلاً زن یکی دیگه بودی باز هم داره برای به دست آوردنت میجنگه.
با شنیدن حرفش، با عصبانیت تمام غریدم:
_ میخوام صد سال سیاه پای من نایسته! این مردونگی نیست، این اسمش خودخواهیه مونس. بعدم... من اصلاً از تو توقع این حرفا رو ندارم. تو که خودت دیدی رابطهی من و عارف چطوری بود؛ زندگیمون قبل از اینکه شروع بشه، تموم شد. یه جوری میگی انگار من چه کاری کردم! منم یه دخترم درست مثل تو!
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
با تاسف نگاهی به مادرم انداختم . یک جوری با من حرف میزد انگار هیچ حسی نسبت به من نداره و ذره ای محبت تو دلش نیست ، حرف زدن باهاش جز این که زخم های دلم رو عمیق تر می کرد هیچ فایده ی دیگه ای نداشت ! برای همین دیگه منتظر نموندم حرف هاش تموم شه و به حالت شهر از پله ها بالا رفتم .
وقتی وارد اتاق شدم بهادر توی رختخواب نشسته بود و کلافه به نظر می رسید . با دیدن من سرش رو ازم چرخوند و با لحن خاصی گفت : کجا بودی ؟!
با بی خیالی شونه هام رو بالا دادم و گفتم : رفتم دستشویی . تو کی بیدار شدی ؟!
بهادر ابروهاش رو بالا داد و گفت : فقط همین !
با خوشحالی کنار بهادر نشستم و گفتم : آره ، چطور مگه !
بهادر کنایه وار گفت : دیدم داشتی با مادرت جر و بحث می کردی ! دیروز هم با رضا جر و بحثت بود !
با تموم شدن حرف بهادر رنگم پرید و بی اراده به سرفه افتادم . احساس می کردم رنگم پریده و بهادر به وضوح متوجه ی دستپاچگیم شده ، اما سعی کردم فکرم رو متمرکز کنم و با بی خیالی ساختگی گفتم : داشتیم درد دل می کردیم ! رضا بابت رفتن زنش ناراحته و مادرم هم میگه اعظم مقصره که طلعت قهر کرده !
از نگاه خیره ی بهادر مشخص بود خیلی حرفم رو باور نکرده ، شاید هم چیزهایی شنیده بود و نمی خواست حالا به روم بیاره اما هر چی که بود چیزی نگفت و سکوت کرد .
بعد از صبحانه همراه با بهادر به سمت مریض خونه رفتیم . بهادر همچنان ساکت بود و زیاد باهام حرف نمی زد . اما من برای پرت کردن حواسش مدام پر حرفی می کردم و از زمین و زمان حرف می زدم بلکه لبخند روی لب های بهادر بنشینه .
هر چند دیدن خیابون های شهر و مغازه های رنگارنگش حالم رو خوب کرده بود اما فکرم درگیر بهادر بود و جدا از اون ته قلبم غم و اندوه بزرگی داشتم . با این که از خودم مطمئن بودم اما باز هم دلشوره داشتم و می ترسیدم بهادر طوری ماجرا رو برای دکتر تعریف کنه که دکتر هم با خودش فکر کنه من مشکلی دارم و واقعا دیوونه هستم .
از مادرم شنیده بودم یه دکتر ارمنی هست که تو تمام مرض ها تخصص داره و تشخیصش درسته . تو یکی از خیابون های اطراف بازار تو یه ساختمون کهنه طبابت می کرد و سرش خیلی شلوغ بود .
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام سایهجون
خیلی ممنون از کانالی که گذاشتی
خیلی سرگرمکننده است
من فقط به عشق کانال شما ایتا رو باز میکنم
از سرگذشت آدمها،بعضی وقتا ناراحت میشم و بعضی وقتا هم از خاطرات شیرینشون خوشحال میشم و لذت میبرم
من ۵۰ساله و اهل قم هستم ولی ازداوج کردم اهواز،الان هم اهواز زندگی میکنم
میخواستم راجعبه رسم عربا بگم
عربهایی که من باهاشون وصلت کردم،
به دختراشون زیاد اهمیت نمیدن که عروسی مفصل بگیرن و فامیلشون دعوت کنن
فقط برای پسراشون عروسی مفصل میگیرن!
دخترشون اگه ازداوج کنه،هیچکس از فامیل عروس رو دعوت نمیکنن،به خصوص مردای فامیل
زنها هم تکوتوک دعوت میشن!
بد میدونن...
بلهبرون زنها نمیرن،فقط مردای فامیل دعوت هستن
بعد یه پولی به نرخ روز میدن به خانوادهی عروس،اونا هم براش طلا یا جهیزیه میخرن
البته مردای عرب خودشون باید همهچی بیارن(جهیزیه کامل با داماد هست)
برای پسراشون از یه هفته قبل شادی و جشن دارن و رفتوآمد فامیل
ولی دختراشون اگه ازدواج کنه،قبل از مراسم عروسی،خونهشون سوتوکوره
نه شادی هست،نه بزن و برقصی...
اگه دوست داشتید و صلاح دونستید و کسی ناراحت نمیشه،بذارید تو کانال
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
به نظر من اول مطمئن بشید واقعاً خودش این حرفها رو زده. گاهی مشتریها حرفها رو جابهجا منتقل میکنن و آدم بیخبر با یکی دشمن میشه. اگر مطمئن شدید، اونوقت محکم و بدون توهین موضوع رو مطرح کنید.
🍃🌸
خدا قوت بهتون. میدونم مغازهداری چقدر خرج و دردسر داره، مخصوصاً توی صنف آرایشی که مشتری روی اصل بودن و تاریخ مصرف جنس حساسه. پیشنهاد میکنم فاکتور خرید و مدارک اصالت کالاها رو مرتب نگه دارید تا اگر حرفی زده شد، بتونید با اطمینان پاسخ بدید.
🍃🌸
من معتقدم لازم نیست برای اثبات خودتون از رقیبتون بدگویی کنید. این کار شاید برای مدتی مشتری جذب کنه، ولی در بلندمدت اعتبار آدم رو خراب میکنه. شما کار خودتون رو درست انجام بدید و اجازه ندید رفتار اون، اخلاق کاری شما رو تغییر بده.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
من جای شما بودم، نه سکوت کامل میکردم نه دعوا راه میانداختم. اگر مطمئنید این حرفها از طرف ایشونه، محترمانه و محکم بهش تذکر بدید. بعضیها سکوت آدم رو با ترس اشتباه میگیرن، ولی لازم نیست برای دفاع از خودتون وارد حاشیه بشید.
🍃🌸
عزیزم، توی بازار رقابت طبیعیه، ولی خراب کردن اعتبار همکار واقعاً کار درستی نیست. شما حواستون به کیفیت جنس و برخوردتون با مشتری باشه. مشتریای که چند بار ازتون خرید کنه و راضی باشه، بهراحتی با حرف این و اون اعتمادش رو از دست نمیده.
🍃🌸
من یه بار تجربه مشابه داشتم. همکارم پشت سرم حرف زده بود و من از روی عصبانیت رفتم باهاش بحث کردم. آخرش همون دعوا شد سوژه بقیه! بعدش فهمیدم بهتره آدم با مدرک و منطق از خودش دفاع کنه، نه با عصبانیت.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
#استاد_تراشیون
✅ همدیگر را تأیید کنید...
رفتارها و ویژگیهای مثبت یکدیگر را تایید نمایید. گاهی انسانها رفتارهای خیلی خوبی دارند، کارهای خیلی خوبی انجام میدهند و گاهی بیان و کلام خیلی خوبی دارند که ما اینها را نمیبینیم!
به خوبیها توجه کنیم، ویژگیهای مثبت را ببینیم و مانور بدهیم برروی این خوبیها و پاکیها و گاهی هم باید از اینها تعریف و تمجید هم کرد. تأیید ویژگیهای مثبت همدیگر کمک به استحکام بخشی نظام خانواده کمک خواهد کرد.
#خانواده_مستحکم
"دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇
@dotakafinist
.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7