🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
#استاد_تراشیون
✅ همدیگر را تأیید کنید...
رفتارها و ویژگیهای مثبت یکدیگر را تایید نمایید. گاهی انسانها رفتارهای خیلی خوبی دارند، کارهای خیلی خوبی انجام میدهند و گاهی بیان و کلام خیلی خوبی دارند که ما اینها را نمیبینیم!
به خوبیها توجه کنیم، ویژگیهای مثبت را ببینیم و مانور بدهیم برروی این خوبیها و پاکیها و گاهی هم باید از اینها تعریف و تمجید هم کرد. تأیید ویژگیهای مثبت همدیگر کمک به استحکام بخشی نظام خانواده کمک خواهد کرد.
#خانواده_مستحکم
"دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇
@dotakafinist
.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
#پیام_مخاطبین
من به حمدالله مادر ۶ فرزند هستم و با افتخار شاغلم به خانه داری و بچه داری.
یه زمانی فکرشم نمی کردم که شاید یه روزی با مدرک فوق لیسانس و مهیا بودن شرایط خوب کاری بشینم تو خونه و با احساس رضایت کامل به بچه هام برسم.
ولی الان این حس و حال خوب رو با هیچی حاضر نیستم عوض کنم و البته اینم بگم که تمام این حال خوب رو مدیون این بچه های معصوم.
شاید ده ها بار برام پیش اومده باشه که پای درد دل کسایی نشستم که گاهی حسرت ظاهر زندگی شون رو خوردم، افرادی که به ظاهر یه زندگی راحت و کم فرزند دارن ولی بعد از اینکه کمی باهاشون صمیمی شدم، متوجه شدم چقدر بچه هاشون پر زحمتن...
تو خونه ی ما هر مرحله از رشد بچه کوچیکه تبدیل میشه به یک اتفاق پر هیجان درکنار خواهر و برادرهاش، سختی هم داره ولی با کمک بقیه بچه ها شیرین میشه. مثل دندون در آوردن، از پوشک گرفتن، از شیر گرفتن، خوابوندن، غذا دادن، حتی لباس پوشوندن بچه کوچیکه گاهی سرش دعوا میشه که کی بپوشونه.
ولی تو خونه های کم بچه هر کدوم ازین مراحل یه داستان مفصل از رنج و فشاره، تمام فشار روی مادره و این واقعا سخته.
خیلی حس خوبیه وقتی میرم مدرسه ی بچه هام، جلسه آموزش خانواده شرکت میکنم و مشاور و سخنران جلسه تمام خطابش به مادرای یکی یا دو فرزندی هست و می بینم حتی یه دونه از مشکلاتی که سخنران میگه رو من با بچه هام ندارم. گاهی وقتا از جلسه ی آموزش خانواده که بر میگردم، از ذوق دونه دونه بچه هامو بغل میکنم، میبوسم و خدا رو شکر میکنم.
خیلی حس خوبیه وقتی تو مهمونی، همون مهمونی هایی که همیشه به خاطر ۳ تا بچه خجالت میکشیدم الان با ۶ تا بچه، خیلی با اعتماد به نفس شرکت میکنم و همونایی که گاهی بهم تیکه می انداختن یا مسخرم میکردن الان می شینن پیشم و از روش های تربیتی ام می پرسن.
یه جورایی موفقیت های بچه هام تو درس و مدرسه و برنامه های مدرسه اعتماد به نفسم رو می بره بالا. ازم می پرسن مشاورت کیه، روزی چند ساعت باهاشون درس کار میکنی، و... ولی راستش من خیلی بخوام سعی کنم وقت بذارم برای درس و مدرسه ی بچه هام، وقتی از مدرسه میان به حرفا و تعریفاشون گوش میدم.
شاید کمتر کسی تو فامیل مون باشه که تک بچه داشته باشه یا دو تا بچه با فاصله داشته باشه و از مشکلات بچش و پیچیدگی هاش بی خبر باشم و اتفاقا این پدر و مادرها افرادی موفق و اهل تحقیق و دقت در مسائل تربیتی هستن ولی واقعا بچه های تک تربیت سخت و پیچیده و پر حاشیه ای دارن. بعضی سختی ها ، قناعت ها، تحمل کردن ها در خانواده پر فرزند تربیت رو واقعا راحت میکنه، بچه ها رو خود دار و عاقل بار میاره.
یکی از اقوام که دو تا بچه داره و دیگه خدا بهش بچه نمیده میگفت مشاور بهم گفته برای حل مشکلات بچت باید سختی های ساختگی برای بچت فراهم کنی تا مشکلات بچت حل بشه.
انشاالله خدا به هرکس بچه میخواد بچه سالم و خوب بده و ممنونم از خدای مهربون به خاطر وجود این فرشته های با برکت.🌷🌷🌷🌷
#مادری
#چند_فرزندی
#آسیبهای_کم_فرزندی
#دوتا_کافی_نیست
"دوتا کافی نیست"| عضو شوید👇
@dotakafinist
.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
من نگران آرامش محلهام، نه اینکه بخوام بفهمم مردم داخل اون ساختمان چه کار میکنن. اگر رفتوآمدها باعث مزاحمت یا مشکل مشخصی شده، باید همون مشکل رو مطرح کرد؛ نه اینکه از روی حدس درباره روابط آدمها حرف زد.
🌸🌸
عزیزم، احتیاط خوبه، اما بدگمانی بیدلیل میتونه زندگی چند نفر رو تحت تأثیر قرار بده. اگر واقعاً موضوعی غیرقانونی دیدی، از راه قانونی پیگیری کن؛ ولی اگر فقط چند رفتوآمد دیدی و از بقیه ماجرا خبر نداری، بهتره قضاوت رو به زمانی موکول کنی که واقعیت روشن شده باشه. 🌷
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
من با بیتفاوتی نسبت به هر چیزی موافق نیستم، ولی با کنجکاوی درباره زندگی مردم هم موافق نیستم. اگر کار اون محل مجوز لازم رو نداره یا فعالیت غیرقانونی مشخصی انجام میشه، رسیدگی بهش وظیفه مراجع مربوطهست، نه اینکه همسایهها خودشون حکم صادر کنن.
۶. به نظر من مهمترین سؤال اینه که آیا واقعاً اتفاقی افتاده که به شما یا همسایهها آسیب بزنه، یا صرفاً از نوع رفتوآمدها برداشت خاصی کردید؟ چون اگر فقط بر اساس ظاهر افراد قضاوت کنیم، ممکنه به کسی ظلم بشه.
۷. من اگر جای شما بودم، نه خودم رو درگیر رفتوآمدهای اونجا میکردم، نه اجازه میدادم این موضوع تبدیل به شایعه محله بشه. اگر نشونه مشخصی از فعالیت غیرقانونی وجود داشت، بدون درگیری و از راه رسمی گزارش میدادم.
۸. یه چیزی رو هم در نظر بگیرید؛ متأهل بودن یک زن یا مرد بهتنهایی چیزی رو درباره نوع رابطهشون ثابت نمیکنه. شاید رفتوآمدها دلیل دیگهای داشته باشه. بهتره تا وقتی حقیقت روشن نشده، زندگی خانوادگی کسی رو قضاوت نکنیم.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
خانمها من واقعاً دیگه از دست همسایهمون خسته شدم، نمیدونم چیکار کنم که دست از سر ما برداره! 😩
ما یه همسایه داریم که انگار از صبح تا شب دنبال بهونهست با یکی دعوا کنه. دو تا بچه دارم که مثل همه بچهها بازی میکنن، میخندن، گاهی هم صدای شیطنتشون بلند میشه. نه اینکه بخوام بگم بچههای من هیچوقت سر و صدا ندارن، بالاخره بچهان دیگه، ولی من خودم حواسم هست که اذیت نکنن و هر وقت زیادی شلوغ میکنن، بهشون تذکر میدم.
مشکل اینجاست که همسایهمون اصلاً اهل حرف زدن نیست. تا صدای بچهها بلند میشه، در رو باز میکنه و شروع میکنه به داد و بیداد. اونم چه داد و بیدادی! طوری حرف میزنه که انگار ما اومدیم آرامش کل ساختمون رو از بین بردیم.
چند بار سعی کردم باهاش آروم صحبت کنم و بگم اگر مشکلی هست، بیاد محترمانه بگه تا منم رسیدگی کنم؛ ولی مگه میشه باهاش حرف زد؟ وسط حرف آدم میپره، صدای خودش رو بلند میکنه و آخرش هم چند تا حرف میزنه که آدم از شنیدنش خجالت میکشه.
دیروز بچههام توی راهرو داشتن میرفتن داخل خونه، هنوز در رو کامل نبسته بودم که دوباره شروع کرد به غر زدن و دعوا کردن. بچههام ترسیدن و اومدن پشت من قایم شدن. همون لحظه واقعاً دلم سوخت که چرا باید بچههای من به خاطر رفتار یه آدم بزرگ اینطوری مضطرب بشن.
من قبول دارم همسایه حق داره آرامش داشته باشه و اگر بچههای من واقعاً مزاحمتی ایجاد کنن، وظیفه منه که رسیدگی کنم؛ ولی مگه هر مشکلی رو نمیشه با چند کلمه محترمانه حل کرد؟ چرا بعضیها فکر میکنن هرچی بلندتر حرف بزنن و بیشتر بیاحترامی کنن، حق با اوناست؟
الان دیگه هر بار بچههام میخوان بازی کنن، خودم استرس میگیرم که نکنه دوباره این خانم سر و کلهاش پیدا بشه و شروع کنه به دعوا. از یه طرف نمیخوام بچههام رو مدام ساکت کنم و از بچگی بهشون استرس بدم، از طرف دیگه هم نمیخوام هر روز با همسایه درگیر بشم.
خانمها، شما اگه جای من بودید با همچین همسایهای چطور رفتار میکردید؟ سکوت میکردید که دعوا نشه یا یه بار برای همیشه جدی باهاش برخورد میکردید؟ 😔
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
قدیما پنجشنبهها یه حال دیگه داشت... مخصوصاً عصرای پاییز که بوی برگ خیس و نون تازه توی کوچه میپیچید و صدای فروشندههای دورهگرد از دور میاومد.
اون موقعها تازه نامزد کرده بودیم. قرارمون این بود که پنجشنبهها، اگه هوا خیلی بد نبود، یه ساعتی همدیگه رو ببینیم. نه کافهای بود، نه رستورانی، نه پول زیادی توی جیبمون؛ یه قدم زدن ساده توی خیابونای قدیمی شهر، همه دنیامون بود.
اون پنجشنبه بارون گرفته بود. مامانم گفت هوا سرده و بهتره نرم، ولی من از صبح چشمم به ساعت بود. آخرش یه روسری گلدار سرم کردم و راه افتادم.
وقتی رسیدم، دیدم کنار مغازه بستنیفروشی قدیمی ایستاده و یه پاکت کاغذی دستشه.
تا منو دید، خندید و گفت:
«میدونستم میای، واسه همین زودتر اومدم.»
توی پاکت، دو تا لبو بود؛ از همون لبوهای داغی که توی سرما بخارش بلند میشد.
کنار خیابون راه افتادیم. اون چتر رو بالای سر من گرفته بود و خودش هی از زیرش بیرون میرفت. هر بار میگفتم بیا زیر چتر، میخندید و میگفت:
«من که لباس گرم پوشیدم!»
آخر قرار، دم کوچهمون که رسیدیم، دستم رو گرفت و یه اسکناس تاخورده گذاشت توی دستم.
گفتم: «این چیه؟»
گفت: «برای خودت یه چیزی بخر. میدونم از صبح چیزی نخوردی.»
اون روز اسکناس رو خرج نکردم. گذاشتمش لای دفتر خاطراتم، کنار بلیت سینما و کاغذ کوچیکی که شماره تلفنش رو روش نوشته بود.
حالا سالها گذشته... پنجشنبهها دیگه مثل قدیم نیستن. اون خیابون عوض شده، بستنیفروشی بسته شده و ما هم موهامون سفید شده.
اما بعضی عصرها که بارون میگیره، همسرم میاد خونه و یه پاکت لبو میذاره روی میز.
میخندم و میگم:
«هنوزم فکر میکنی من از صبح چیزی نخوردم؟»
میگه:
«نه، ولی هنوزم دلم میخواد وقتی بارون میگیره، یه چیزی برات بخرم.»
و من هر بار با خودم فکر میکنم، چقدر قشنگه که آدم بعد از این همه سال، هنوز کسی رو داشته باشه که یادش مونده باشه یه روزی با دو تا لبوی داغ، چقدر خوشحالش کرده بود... 🍂❤️
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7