💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
رفتم سمت مطبخ؛ بیحوصله در قابلمه رو برداشتم و چند قاشق از غذای ظهر رو سرد خوردم.
همین که داشتم برمیگشتم سمت پذیرایی، صدای باز شدن در عمارت بلند شد. با خیال اینکه مونس برگشته، بیخیال و بدون اینکه به سر و وضعم اهمیت بدم، رفتم سمت هال. دم غروب بود و نور نارنجی خورشید از پنجرههای قدی میتابید داخل. وقتی وارد شدم، بی حوصله رفتم نشستم جایی که همیشه آقاجون مینشست و تو حال و هوای خاطرات گذشته بودم که با شنیدن صدای آشنایی خشکم زد.
_ سلام خانم خانما.
ناصر بود. درست جلوم ایستاده بود و با چشمهای دریده و براق، به من خیره شده بود. شوکه شدم، ضربان قلبم رو توی گوشهام میشنیدم. با صدایی که از خشم و ترس میلرزید، فریاد زدم:
_ تو... تو اینجا چه غلطی میکنی؟ کی بهت اجازه داد بیای تو؟
ناصر پوزخند کجی زد و بدون اینکه نگاهش رو برداره، گفت:
_ در باز بود. انگار منتظر مهمون بودی.
دلم هری ریخت. حتما مونس درو پشت سرش نبسته بود. بدون اینکه جوابش رو بدم، دویدم سمت اتاقم تا چادر بپوشم. چنگ زدم به دستگیرهی در اتاق و خودم رو پرت کردم داخل، اما قبل از اینکه بتونم در رو پشت سرم قفل کنم، سایهی سنگینش رو حس کردم.
از شدت ترس و شوک، هین بلندی کشیدم.
زمزمهی آروم و ترسناکش به گوشم رسید:
_ برام راهی بهتر از این نذاشتی درزاد.
توی اون فضای بسته و خفهی اتاق، صدای تپش قلبم مثل طبل توی گوشم میکوبید.
بوی تند عطرش، حالم رو به هم میزد. با صدایی که از ترس محض، انگار مال خودم نبود، التماس کردم:
_ ناصر... توروخدا... دست از سرم بردار… تو رو به همه مقدسات قسمت میدم. اگر داداشام بفهمن زندهات نمیذارن.
با صدایی که حالا از خشم و جنون میلرزید، گفت:
_ داداشات الان هزار کیلومتر اونطرفترن، درزاد... هیچکس نیست که ازت دفاع کنه.
با صدای بلند شروع کردم به صدا کردن مونس و حتی درخواست کمک از همسایهها ولی نذاشت ادامه بدم.
اشکهام بیاختیار روی گونههام جاری شد و صورتم رو خیس کرد. ناامیدی عمیقی وجودم رو گرفت؛ نه مونس بود و نه راه فراری.
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
با نگرانی نگاهی به محبوبه انداختم و گفتم : تو که حرفش رو باور نکردی.! من مطمئنم یه کاسه ای زیر کاسه ی ایوبه ! و گرنه دلیلی نداره یک شبه متحول شه و بخواد کینه و کدورت ها رو دور بریزه ! آقا جانم نسیت به من بدبین شده ! حرف من رو باور نمی کنه ! به نظرم باید به آقا جانم بگیم ایوب چی تو سرش می گذره و فکر و خیال هایی داره ، اگر هر دوتامون حرف بزنیم ممکنه باور کنه .
هنوز حرفم تموم نشده بود که محبوبه پوزخندی زد و گفت : چرا باید همچین کاری بکنم.!
آقا جانت وقتی تصمیم گرفت و من رو به ایوب بده.،
یک کلام ازم نپرسید راضی به این وصلت هستم یا نه ، از ایوب خوشم میاد یا نه ! اصلا با خودش نگفت من آدم هستم یا نه ! اون وقت تو از من انتظار داری به خاطر منافع آقا جانت زندگی خودم رو به خطر بندازم ! یعنی فکر می کنی من این قدر احمقم !
به محبوبه حق می دادم از آقا جانم دلگیر باشه اما برای راضی کردنش گفتم : آقا جانم اون وقت ایوب رو نمی شناخت، یعنی هنوز هم نمی شناسه.! اگر بفهمه ایوب چطور آدمیه. حتما َطلاقت رو از ایوب می گیره !
محبوبه خنده کمان نگاهی بهم انداخت و با تمسخر گفت : تو رو خدا راست میگی مهربانو ! واقعا آقا جانت طلاقم رو میگیره ! بعدش کجا برم ! چی کار کنم ! برم روستا و مردم روستا پشت سرم هزار جور حرف ربط و بی ربط بزنن و آینه ی دق بی بی بشم خوبه ، یا همین جا بمونم و مردم شهری پشت سرم صفحه بگذارن !
بعد هم از جا بلند شد و گفت : تا دیروز که شوهر نکرده بودم به من و اون محمد بیچاره از نوک دماغت نگاه می کردی و هر چی دلت می خواست بارمون می کردی ! بعدش هم که
به خاطر حفظ روابط فامیلی خودتون من رو تو این آتیش انداختید ! حالا هم انتظار دارید به خاطر منافع شما طلاقم رو بگیرم و یک عمر عین آینه ی دق بنشینم تنگ دل بی بی ؟! نخیر مهربانو خانوم !
هر چند من اون قدر نمک نشناس نیستم که راضی به ضرر حاج غیاث بشم یا از خدا بخوام اتفاقی براش بیافته ، اما اون قدر ها هم احمق نیستم که دستی دستی خودم رو بدبخت تر از اینی که هستم بکنم ! بعد هم با قدم های بلندی از اتاق بیرون رفت و من رو با یک دنیا فکر و خیال تنها گذاشت !
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
به نظرم تا وقتی دقیق نمیدونی چه اتفاقی افتاده، نه خودتو عذاب بده نه زود قضاوت کن. ولی اینم درست نیست که چیزی ناراحتت کرده و فقط به خاطر ترس از دعوا سکوت کنی. با همسرت حرف بزن و ببین توضیحش چیه.
🍃🍃
من اگر جای تو بودم، بیشتر از خود صمیمیت، به واکنش همسرم وقتی موضوع رو مطرح میکردم توجه میکردم. آدم ممکنه با همکارش راحت باشه، ولی باید بتونه نگرانی همسرش رو هم بشنوه و درباره حد و مرز این رابطه شفاف باشه.
🍃🌸
ببین برادر من، هر صمیمیتی به معنی خیانت نیست، اما هر چیزی رو هم نباید به اسم همکار بودن نادیده گرفت. مهم اینه که نوع ارتباطشون چطوره، آیا چیزی رو ازت پنهان میکنه و آیا رفتارش باعث شده اعتماد تو آسیب ببینه یا نه.
🌸🍃
من به نظرم اگر چیزی دیدی که ناراحتت کرده، مستقیم و بدون دعوا مطرحش کن. نگو تو حتماً با اون رابطه داری؛ بگو این رفتار رو دیدم و باعث شده احساس ناامنی کنم. بذار اول توضیح بده، بعد درباره حرفهاش فکر کن.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یه جایی از زندگی مشترک، ممکنه تمام حرفهای زن و شوهر خلاصه بشه توی کارهای روزمره؛ خرید چی لازم داریم، قبض کی پرداخت میشه، بچهها چه برنامهای دارن و فردا باید به کجا برسیم.
همه این حرفها لازمه، اما رابطه به چیزهای دیگه هم احتیاج داره.
به اینکه گاهی بدون هیچ دلیل خاصی کنار هم بشینید و از خاطرات قدیم حرف بزنید.
از سوتیهای خندهدار روزهای اول آشنایی بگید.
درباره آرزوهایی حرف بزنید که هنوز فرصت نکردید دنبالشون برید.
یا حتی با هم درباره یک اتفاق ساده بخندید.
قرار نیست هر گفتوگویی به حل یک مشکل یا رسیدن به یک نتیجه ختم بشه.
گاهی آدم فقط دلش میخواد با همسرش خوش بگذرونه؛ بدون اینکه بحثی درباره مسئولیتها، خرجها و گرفتاریها وسط بیاد.
اگر مدتهاست آخرین باری که با هم خندیدید یادتون نمیاد، شاید بد نباشه کمی از جدیت همیشگی فاصله بگیرید.
یک بازی دونفره، یک پیادهروی کوتاه یا تعریف کردن خاطرات بامزه گذشته میتونه شروع خوبی باشه.
خونه فقط محل تقسیم مسئولیتها نیست؛ باید جایی هم برای رفاقت، خنده و خاطرههای دونفره داشته باشه.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
من بیشتر از دیر اومدنش، از این ناراحتم که وقتی به خونه میاد دیگه حوصلهای برای تو نداره. چون اگر بعد از اون یک ساعت با انرژی و محبت کنار تو و بچهها مینشست، شاید اینقدر اذیت نمیشدی. به نظرم اصل ماجرا رو همینجا ببین؛ تو دلت حضور و توجه همسرت رو میخواد.
🍃🌸
یه وقتهایی مردها متوجه نیستن که رفتار تکراریشون چقدر روی همسرشون اثر میذاره. شاید شوهرت اصلاً فکر نکرده که تو هر شب منتظرشی و این یک ساعت برای تو چه معنایی پیدا کرده. قبل از اینکه دلخوریات جمع بشه، باهاش حرف بزن و به جای سرزنش، از احساست بگو. ببین واکنشش چیه.
🍃🌸
من اگر جای تو بودم، نمیگفتم دیگه حق نداری بری خونه مادرت؛ چون این حرف فقط باعث میشه فکر کنه با مادرش مشکل داری. میگفتم من با دیدن مادرت مشکلی ندارم، ولی دوست ندارم هر شب سهم من و بچههات از وقت و انرژی تو، فقط آخر شب و وقتی باشه که خستهای. به نظرم این حرف اصل ناراحتی تو رو بهتر میرسونه.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
یکی از چیزهایی که میتونه آرومآروم دلخوری بسازه، اینه که زن و شوهر به جای دیدن خستگی همدیگه، مدام خستگی خودشون رو ثابت کنن.
یکی از صبح سر کار بوده، اون یکی از صبح درگیر خونه و بچهها.
یکی با ترافیک و فشار کاری برگشته، اون یکی با کلی کار نیمهتموم و مسئولیتهای خونه روبهرو بوده.
شب که میرسه، هر دو خستهان؛ اما به جای اینکه حال همدیگه رو بفهمن، بحث شروع میشه که:
«تو که نمیدونی من امروز چی کشیدم!»
«انگار فقط تو کار کردی!»
«من از صبح یک دقیقه هم ننشستم!»
واقعیت اینه که خستگی آدمها شکلهای مختلفی داره و همیشه هم قابل مقایسه نیست.
ممکنه یک روز یکی از شما بیشتر از اون یکی زحمت کشیده باشه؛ این دلیل نمیشه خستگی نفر دوم رو نادیده بگیریم.
به جای مسابقه گذاشتن، میشه گفت:
«میدونم امروز روز سختی داشتی، منم خستهام؛ بیا ببینیم چطور کارها رو تقسیم کنیم که هر دومون کمی استراحت کنیم.»
این یعنی به جای اینکه دنبال اثبات سختیهای خودمون باشیم، دنبال راهی بگردیم که فشار از روی هر دومون کمتر بشه.
در زندگی مشترک قرار نیست ثابت کنیم چه کسی بیشتر خسته شده؛ قرار است حواسمان باشد هیچکداممان زیر بار خستگی تنها نمانیم.
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7