eitaa logo
💘دلتو بسپـار به من💘
39.1هزار دنبال‌کننده
54.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
13 فایل
منتظر دریافت پیامهاتون هستم🥰 @Sayehwahite . . . تعرفه تبلیغات👇 https://eitaa.com/joinchat/2078212208C12847e46a5
مشاهده در ایتا
دانلود
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
گفت: منتظرم خانم خونه‌م بشی و بدون اینکه منتظر جواب بمونه، با قدم‌های خونسرد از اتاق بیرون رفت. صدایِ بسته شدن در اصلی عمارت، آخرین صدایی بود که شنیدم. حالم از خودم به هم می‌خورد. ساعتی گذشت و من فقط به نقطه‌ای نامعلوم خیره بودم. خورشید غروب کرده بود و عمارت تو تاریکی فرو رفته بود. حس می‌کردم دیگه هیچ راه بازگشتی نیست؛ من مرده بودم، قبل از اینکه بخواد چیزی از این دنیا حالیم بشه. حرف‌های ناصر مثل ماری سمی توی ذهنم می‌خزید و دور افکارم می‌پیچید: «دیگه بخشی از اموال منی...» تصور اینکه با این دیو بی شاخ و دم زندگی کنم، اینکه هر شب سایه‌ی سنگین اون بالای سرم باشه و هر روز خدا رو با طعم این تحقیر بگذرونم، بند بند وجودم لرزید. مثل روحی که از تن جدا شده باشه، مسخ‌‌شده و بی‌اراده از روی زمین بلند شدم. قدم‌هام روی سنگ‌فرش سرد راهرو، صدا نداشت. انگار داشتم توی یک دنیای غریبه راه می‌رفتم. بی‌هدف به سمت مطبخ رفتم؛ همون‌جایی که چند ساعت پیش، آخرین لقمه‌هایِ بی‌خیالی‌ام رو خورده بودم. نور کم‌سوی چراغ مطبخ روی پیشخوون می‌تابید. به اطراف نگاه کردم. نگاهم روی کارد دسته چوبی که آقاجون همیشه باهاش گوشت خرد می‌کرد ثابت موند. دستم انگار خودش جلو رفت، بدون اینکه فرمانی از مغزم بگیره. لرزش خفیفی توی انگشتام بود، اما نگاهم ثابت بود؛ انگار داشتم به راه خروج از این سیاهی نگاه می‌کردم. دستم رو بالا آوردم. حتی دردش هم برام شیرین بود. با اولین فشار تیزی کارد، سوزش تندی توی مچم پیچید. خ.ون گرم و سرخ، مثل رودی که راهش رو پیدا کرده باشه، شروع کرد به بیرون جهیدن. قطره‌قطره روی سنگ کف مطبخ چکید و لکه‌های بزرگی ساخت. تپش قلبم که تا چند لحظه پیش مثل طبل می‌کوبید، حالا داشت آروم و آروم‌تر می‌شد. زانو‌هام سست شد. به دیوار نمور مطبخ تکیه دادم و بعد، آروم سر خوردم روی زمین...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
رضا دیشب به آقا جانت گفته می خواد از این خونه بره . گفته من نمی تونم با دو تا بچه زندگیم رو خراب کنم . گفته اگر آقا جانت سهمش رو نده تا برای خود‌ش خونه ای دست و پا کنه میره و از کسبه ی بازار پول جمع می کنه تا آبروی آقا جانت بره ! تو قکر می کنی رضا از این خونه بره اعظم می شینه و دست روی دست می گذاره ! نه جانم ‌! اون هم ببینه عروس کوچیک تر رفته و برای خودش جدا زندگی می کنه این قدر به گوش محمود می خونه و می خونه تا اون ها هم جل و پلاسشون رو جمع کنن و از این جا برن . این خونه خلوت بشه آقا جانت از غصه دق می کنه ! تمام صفای این خونه به شلوغیشه . با حسرت نگاهی به اتاق ها انداختم . حق با مادرم بود ! خونه ی ما اون قدر اتاق داشت که به چند تاش اصلا سر نمی زدیم و اگر محمود و رضا هم می رفتند این خونه شبیه متروکه می شد یا اصلا بعید نبود بعدش هم صنم ساز مخالف بزنه و بخواد از این جا بره . زیر چشمی نگاهی به مادرم که داشت ریز ریز اشک می ریخت انداختم و کمی خودم رو جلو کشیدم و همون طور که دست هاش رو توی دستم می گرفتم و با صدای آرومی که به مطبخ و گو‌ش محبوبه نرسه گفتم : من که فکر می کنم همه ی این آتیش ها از گور ایوب بلند می شه ! تا دیروز هر اتفاقی هم تو این خونه می افتاد کسی دم از رفتن و بردن آبروی آقا جان نمی زد . یعنی اصلا جرأت نمی کردن که حرفی بزنن ! اما حالا نه تنها می خوان برن بلکه چشم تو چشم آقا جان تهدیدش هم می کنن ! از من می شنوید یه جوری پای ایوب رو از خونه و زندگی و حجره ببرید تا بیشتر از این براتون مشکل‌ درست نشده . مادرم با غیظ دستش رو از توی دستم کشید و با صدای آروم و پر حرصی گفت : بس کن دیگه مهربانو . خسته م کردی . هیچ معلوم هست چته ! تا دیروز از شوهرت می نالیدی و می خواستی یار کشی کنی ، اما امروز دستبند انداختی دستت و نصف روز هم باهاش بیرون بودی و گل گفتی گل شنفتی ! خیال نکن برقی که موقع اومدن تو چشم هات بود رو ندیدم ! حالا هم که گشت و گذار رو کردی اومدی پات رو گذاشتی بیخ گلوی من که چی ! که پای ایوب رو از این ببر ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
🍃🌸🍃 خانما، یه اتفاقی توی خونه‌مون افتاد که هنوزم وقتی یادش می‌افتم 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 خانما، یه اتفاقی توی خونه‌مون افتاد که هنوزم وقتی یادش می‌افتم، دلم می‌لرزه. من و خواهرم همیشه با هم صمیمی بودیم، ولی هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روز کاری کنه که همه خانواده این‌طوری به هم بریزیم. خواهرم مدتی بود با یه پسر آشنا شده بود. ما می‌دونستیم بهش علاقه داره، ولی خانواده‌مون با این رابطه موافق نبودن و چند بار هم باهاش صحبت کرده بودن که عجولانه تصمیم نگیره و حداقل اجازه بده بیشتر بشناسیمش. اونم هر بار می‌گفت چیزی نیست و ما داریم بی‌خودی حساسیت نشون می‌دیم. تا اینکه یه شب هرچی منتظر موندیم، نیومد خونه! اول فکر کردیم رفته خونه دوستش یا جایی کارش طول کشیده، ولی هرچی زنگ زدیم جواب درست‌وحسابی نگرفتیم. کم‌کم نگرانی‌مون تبدیل به ترس شد. مامانم گریه می‌کرد، بابام از شدت عصبانیت و نگرانی نمی‌تونست یه جا بند بشه و منم با دستای لرزون مدام به گوشی خواهرم زنگ می‌زدم. آخر شب فهمیدیم با همون پسر رفته و قصد نداره برگرده. باور کنین اون لحظه نه می‌تونستم درست فکر کنم، نه می‌دونستم باید به مامانم دلداری بدم یا خودم گریه کنم. تمام فکر و ذکرم این بود که خواهرم کجاست، حالش خوبه یا نه و چرا حتی یه خبر به ما نداده. صبح که شد، خونه‌مون دیگه اون خونه همیشگی نبود. مامانم از بی‌خوابی و گریه حال خوبی نداشت و بابام با کسی حرف نمی‌زد. من بیشتر از همه از این ناراحت بودم که خواهرم برای تصمیمی به این بزرگی، بدون اینکه مطمئن بشه چه آینده‌ای در انتظارشه، این‌طوری رفت و همه رو توی نگرانی گذاشت. من نمی‌گم آدم حق انتخاب نداره یا باید همیشه مطابق میل خانواده زندگی کنه؛ ولی کاش خواهرم می‌فهمید بین انتخاب کردن برای آینده خودش و بی‌خبر گذاشتن خانواده‌ای که دوستش دارن، فرق زیادی هست. می‌شد درباره این رابطه حرف بزنه، برای تصمیمش وقت بذاره و بدون این همه ترس و دل‌شکستگی قدم برداره. هنوزم وقتی به اون شب فکر می‌کنم، بیشتر از هر چیزی دلم برای مادرم می‌سوزه. 💔 خانما، شما اگه جای من بودین، بعد از چنین اتفاقی چطور با خواهرتون برخورد می‌کردین؟ می‌تونستین مثل قبل بهش اعتماد کنین یا زمان زیادی لازم داشتین تا دوباره رابطه‌تون درست بشه؟ پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 یه چیزی توی دلم مونده که هر بار یادش می‌افتم، 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 یه چیزی توی دلم مونده که هر بار یادش می‌افتم، هم دلم می‌گیره هم از خودم عصبانی می‌شم که چرا به حرف‌های یه نفر این‌قدر اعتماد کردم. من و پسرعمه‌م از بچگی همدیگه رو می‌شناختیم. رفت‌وآمد خانوادگی داشتیم و هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم رابطه‌مون یه روز به اینجا برسه. چند وقت پیش خودش شروع کرد بهم پیام دادن. کم‌کم حرف‌هامون صمیمی‌تر شد و بهم گفت که دوستم داره و قصدش ازدواجه. چند بار هم قول داد با مادرش صحبت کنه و بیاد خواستگاری. منم چون فامیل بود و از بچگی می‌شناختمش، حرفاش رو باور کردم. فکر می‌کردم وقتی خودش این‌قدر از آینده حرف می‌زنه، حتماً تصمیمش جدیه. هیچ‌وقت تصور نمی‌کردم یه روز همه‌چیز برگرده و من بشم آدم بده‌ی داستان. وقتی پسرعمه‌م موضوع ازدواج رو با مادرش مطرح کرد، عمه‌م مخالفت کرد. دلیلش رو درست نمی‌دونم، چون به‌جای اینکه بشینه با پسرش صحبت کنه یا حداقل محترمانه موضوع رو با خانواده‌م در میون بذاره، شروع کرد به حرف زدن پشت سر من. رفته به فامیل گفته دختره زیر پای پسرم نشسته، ولش نمی‌کنه و خودش رو به پسرم چسبونده! 💔 وقتی این حرف‌ها به گوشم رسید، انگار یه سطل آب سرد روم ریختن. منی که به امید ازدواج به حرف‌های پسرش اعتماد کرده بودم، حالا باید جلوی فامیل سرم رو پایین می‌انداختم و تحمل می‌کردم که درباره‌م قضاوت کنن. هیچ‌کس نمی‌پرسه اگه من دنبال پسرش بودم، پس اون همه پیام و ابراز علاقه و قول خواستگاری از طرف خودش چی بوده؟ چرا وقتی پسرش حرف ازدواج می‌زد، من دختر خوبی بودم، ولی حالا که مادرش مخالفه، تمام تقصیرها افتاده گردن من؟ قبول دارم اشتباه کردم که قبل از اینکه خانواده‌ها در جریان باشن، به وعده‌های ازدواج دل بستم. کاش بیشتر صبر می‌کردم و تا وقتی قدم جدی از طرفش برداشته نشده بود، به حرف‌هاش تکیه نمی‌کردم. ولی این دلیل نمی‌شه کسی هر حرفی دلش خواست درباره‌م بزنه و آبروی منو جلوی فامیل ببره. از اون روز نه دیگه مثل قبل به پسرعمه‌م اعتماد دارم، نه دلم می‌خواد برای رسیدن بهش تلاش کنم. فقط دلم می‌خواست عمه‌م می‌فهمید مخالفت با یه ازدواج، حقشه؛ اما خراب کردن اسم و اعتبار یه دختر، حق هیچ‌کس نیست. گاهی چیزی که آدم رو از یه رابطه پشیمون می‌کنه، به نتیجه نرسیدنش نیست؛ اینه که می‌بینه کسی که بهش اعتماد کرده، سکوت کرده و گذاشته تمام بار ماجرا روی دوش اون بیفته. 🖤 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 از الان که سه‌شنبه‌ست، من فکرم پیش مهمونی آخر هفته‌ست! 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 از الان که سه‌شنبه‌ست، من فکرم پیش مهمونی آخر هفته‌ست! نه اینکه از مهمون اومدن بدم بیاد، اتفاقاً دوست دارم خونه‌مون شلوغ باشه و همه دور هم خوش بگذرونیم؛ ولی وقتی خانواده شوهرم دعوتن، مخصوصاً مادرشوهرم، دیگه می‌دونم قراره چه چیزایی بشنوم. هنوز خرید نکردم، ولی از همین الان توی ذهنم دارم همه‌چی رو می‌چینم. چی درست کنم که ایراد نگیره، خونه رو چطوری مرتب کنم که بهونه دستش ندم، چی بپوشم که یه حرفی درباره ظاهرم نزنه. خنده‌داره، نه؟ آدم باید برای مهمونی خودش این‌قدر نگران باشه که مبادا یکی بیاد و حالش رو بگیره؟ دفعه قبل سه مدل غذا درست کرده بودم، سالاد و دسر هم آماده کرده بودم. همه خوردن و تعریف کردن، ولی مادرشوهرم موقع جمع کردن سفره گفت: «قدیما عروس‌ها با یه غذای ساده هم از مهمون پذیرایی می‌کردن، الان همه‌چی شده تجملات!» یعنی نه می‌تونم کم بذارم که بگه بلد نیست مهمون‌داری کنه، نه می‌تونم خوب پذیرایی کنم که نگه چرا این‌قدر خرج کردی! یه بار دیگه برای همه چای آوردم، بعد از چند دقیقه دیدم مادرشوهرم استکانش رو گذاشت کنار و گفت: «چای رو باید درست دم کرد، آدم وقتی زیاد خونه مردم می‌ره، فرق پذیرایی خوب و بد رو می‌فهمه.» منم فقط لبخند زدم، ولی از درون دلم گرفت. آخه چرا باید حتی چای ریختن من هم تبدیل به فرصتی برای کنایه زدن بشه؟ حالا این هفته دوباره دعوتشون کردم. شوهرم می‌گه سخت نگیر، مامانم همین‌طوریه و نباید به حرفاش اهمیت بدی. ولی برای اون شاید ساده باشه؛ مادرشه و از بچگی به رفتارش عادت کرده. من اما هر بار باید یه جوری خودم رو جمع‌وجور کنم که جلوی بقیه ناراحت نشم. از همه بدتر وقتی‌یه که جلوی جاری‌هام یه چیزی می‌گه. مثلاً اگه لباسم ساده باشه، می‌گه: «آدم باید برای مهمونی یه کم به خودش برسه.» اگه لباس قشنگ‌تری بپوشم، می‌گه: «چه خبره؟ مگه عروسیه؟» گاهی حس می‌کنم اصلاً مهم نیست من چی کار کنم؛ انگار از قبل تصمیم گرفته شده که یه ایرادی پیدا بشه. با این حال، نمی‌خوام به خاطر این رفتارها، در خونه‌م رو به روی خانواده شوهرم ببندم یا هر بار با دلخوری مهمونی رو تموم کنم. فقط دلم می‌خواد یه روز بتونم با خیال راحت میز بچینم، غذا درست کنم و کنار مهمونام بشینم، بدون اینکه تمام مدت منتظر یه جمله باشم که زحمت‌هام رو توی دلم خراب کنه. این هفته هم قراره مهمونی بگیرم و مثل همیشه سعی می‌کنم بهترین کاری رو که از دستم برمیاد انجام بدم؛ ولی این بار دلم می‌خواد یادم نره که قرار نیست برای راضی نگه داشتن همه، خودم رو از پا بندازم. من مسئول پذیرایی خوب از مهمون‌هام هستم، نه مسئول پیدا نکردن بهونه برای کسی که انگار همیشه یه حرفی برای گفتن داره. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 درپاسخ به این دوستی که گفتند سینه شون خس حس می کنه 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام به همه دوستان مجازی عزیزم شبتون بخیر درپاسخ به این دوستی که گفتند سینه شون خس حس می کنه میخواستم تجربه شخصی خودم را بگم خالم هم دقیقا همین مشکل را داشت میگفتن ازگردوخاک خونه تکونی عید برداشته ومدام سرفه می کرد ولی باتوجه مراجعه که در شهر خانمی هست کهبهش بندی می گویند به دهن وبینی طرف فوت می کنی استخوان یا هسته میوه که در مری وگلوش مونده به راحتی در میاد ومشکل برطرف میشه ببخشید طولانی شر پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7