eitaa logo
💘دلتو بسپـار به من💘
39.1هزار دنبال‌کننده
54.1هزار عکس
1.3هزار ویدیو
13 فایل
منتظر دریافت پیامهاتون هستم🥰 @Sayehwahite . . . تعرفه تبلیغات👇 https://eitaa.com/joinchat/2078212208C12847e46a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 سلام عزیزم خداقوت بانو جان من ازدوستان سوالی دارم میخواستم بدونم کسی از فرشینه بانو خرید کرده فرشینه ها چجورین میسه ب عنوان فرش ازشون استفاده کرد یانه فرشینه ها جورین ک هر چند متر ک بخوای انداره ی اتاق یا پذیرایی هست ممنون میشم نظراتتون رو بفرمایید❤️🌹 پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
گرم‌ خواب می‌شد خودش بی صدا اشک می‌ریخت تا دلِ من نلرزه از این بخت سیاه. یک هفته مونده به چهلم کاووس قرار بود با چند تا از ریش سفیدهای طایفه راهی عمارت جهان خان بشیم تا من رو پیشکشی عمارت جهان خان کنن، عمارتی که یه روزی به رسم خواستگاری برای من اومده بودن و حالا به رسم خو.نبس باید می‌رفتم توش. شبِ قبل از رفتن، عمارت شده بود ماتمکده و صدا از هیچ کس در نمی‌اومد، برادرم جاوید کنار من و ننه چمان نشسته بود و چون سن و سالی هم نداشت نه باباخان حرفش رو می‌خوند نه می‌تونست پشت من در بیاد و فقط با غم نگاهم می‌کرد که از صدای کوبیده شدن پر شدت در عمارت که صداش توی اون سکوت دل آدم رو می‌لرزوند همه از اتاق هامون اومدیم بیرون، در عمارت باز شد و یزدان که قدم‌هاش شده بود مثل یه مرد بزرگ اومد توی حیاط و داد کشید: خان عمو به خداوندی خدا نمی‌ذارم عروسم رو خ.ونبس کنی، خودم می‌رم یه عمر نوکری جهان خان رو می‌کنم اما از تُرنگ بگذر خان عمو! صدای یزدان دلم رو می‌لرزوند، بعد این همه وقت صداش رو شنیده بودم و دلم می‌خواست یه بار دیگه صورتش رو ببینم، خواستم جلو برم که ننه چمان دستم رو کشید و باباخان رفت طرف یزدان و با قهقهه گفت: چی میگی پسرِ عزیز؟ من و آقات حرفامون رو زدیم، اگه قرار مداری هم بوده هم قیمتش زمین دادم و دِینی به گردنم نیست، برو از عمارت من بیرون تا حرمت نشکستم و ندادم بیرونت کنن. یزدان که این حرف‌ها سرش نمی‌شد چند قدم اومد جلو و توی نور چراغ دستیِ باباخان تا صورتش رو دیدم قلبم تند تند می‌زد و پاهام‌ سست شد و با زانو خوردم زمین، یزدان که می‌خواست چیزی بگه با زمین خوردن من نگاهش برگشت طرفم، حال یزدان هم بهتر از احوال من نبود و چشم‌هاش خبر از دل بی‌تابش می‌داد‌. دلم می‌خواست همونجا و توی اون نگاه برای همیشه جون بدم و صورت یزدان بشه آخرین تصویر زندگیم، یزدان کلافه صورتش رو چرخوند طرف باباخان و گفت: خان عمو این دختر رو می‌خوای خ.ون بس بفرستی؟ حال و روزش رو ببین؟ چرا دلت سنگ شده خان عمو؟ مگه از اول نگفتی تُرنگ برای منه، حالا به خبط و خطای بختیار نو عروس من رو می‌خوای قربونی کنی؟ باباخان از حرف‌های یزدان اخم‌هاش توی هم گره خورد و گفت: گنده تر از دهانت حرف می‌زنی پسرِ عزیز، تو چند سالته که حرف از خاطرخواهی...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
رضا که حسابی کلافه به نظر می رسید با عصبانیت نفسش رو بیرون فرستاد و طلبکارانه گفت : انگار تو آدم نیستی مهربانو ! میگم هیچ کس نباید من رو این دور و برها ببینه اون وقت تو دو ساعته یه لنگه پا من رو این جا نگهداشتی و سیم جین می کنی ! یعنی تو این عمارت خراب شده که اندازه ی یه شهره یه گُله جا واسه من پیدا نمی شه یه چند روزی بچپم توش تا آب ها از آسیاب بیافته ! بعد هم شبیه کسی که چیزی یادش اومده باشه دو دو زنان چشم هاش رو توی چشم هام چرخوند و گفت : صبر کن ببینم ! نکنه می خوای تلافی در بیاری ! با درموندگی نگاهی به پشت سرم انداختم و گفتم : نه خیر . من مثل تو نیستم . اگر میگم نمی تونم قایمت کنم واسه اینه که واقعا نمی تونم ! هفتاد نفر تو این عمارت من رو زیر نظر دارن ! اگر تو رو ببینن هم واسه خودت بد می شه هم واسه من ، هم واسه اون آقا جان بدبخت که مال و عقلش رو داد دست تو تا بیچاره و بی آبروش کنی . هنوز حرفم تموم نشده بود که رضا با عصبانیت دستش رو بالا برد ، اما قبل از این که تو صورتم بزنه پشیمون شد و با عصبانیت گفت : دیگه نبینم زر زر کنی ها ! تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن . حالا هم برو یه جایی رو دست و پا کن یه چیکه آب بریزم حلقم ، یه تیکه نون سق بزنم برم پی بدبختیم . فقط مواظب باش کسی تو حیاط نباشه ها ! از وقاحت رضا حالم داشت بهم می خورد اما نمی دونم چرا دلم به حالش سوخت . برای همین نچی کردم و همون طور که با دو دلی تو حیاط چشم می چرخوندم گفتم : ته حیاط زیر ایوون یه انباری و یه پستوی نیم سوخته هست که تقریبا ازش استفاده نمی کنن . پستو بیشتر از انباری سوخته و هیچ کس سمتش نمیره . وقتی بهت اشاره کردم برو اون جا تا برات آب و غذا بیارم رضا با خوشحالی لبخندی زد و گفت : می دونستم دلت طاقت نمیاره ! فقط بجنب خیلی گرسنه مه . با تأسف سری تکون دادم و با احتیاط به حیاط رفتم . خداروشکر هیچ کس توی حیاط نبود اما از اون جا که سکینه همیشه عادت داشت از پشت پنجره یواشکی حیاط رو دید بزنه اول مطمئن شدم که هیچ کس حواسش به من نیست و بعد به رضا اشاره کردم وارد حیاط شه ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸
AUD-20220806-WA0119.mp3
زمان: حجم: 8.5M
🚩 زیارت عاشورا 🔹️با نوای استاد علی فانی السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع) 💚💚💚💚💚
۩کانال‌ادعیه‌و‌مناجات‌صوتی﷽۩1_1727792211.mp3
زمان: حجم: 6.8M
🕋 دعای توسل 🎧 با نوای : حاج سماواتی الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ‌بحق‌ حضࢪٺ‌زینب‌ڪبرۍ‌سلام‌الله‌علیها‌🤲🏻🕊 __________________________
AUD-20220414-WA0027.
زمان: حجم: 22.9M
🔸دعای مجیر با نوای حاج مهدی سماواتی 🔸این دعا در بین دعاها از جایگاه بلندی برخوردار است که از حضرت رسول(صلی‌الله‌علیه‌وآله) روایت شده و دعایی است که جبرئیل برای آن حضرت هنگامی که در مقام ابراهیم مشغول نماز بود آورد و کفعمی در «بلد الامین» و «مصباح» این دعا را ذکر نموده و در حاشیه آن به فضیلت آن اشاره دارد، از جمله اینکه هر که این دعا را در ایام البیض(روزهای سیزدهم چهاردهم، و پانزدهم) ماه رمضان بخواند گناهش آمرزیده می‌شود، هرچند به عدد دانه‌های باران و برگ‌های درختان و ریگ‌های بیابان باشد؛ و خواندن آن برای شفای بیمار و ادای دین و بی‌نیازی و توانگری و برطرف شدن غم و اندوه سودمند است 🔸متن این دعا در لینک زیر https://erfan.ir/m46 🕊اللهم عجل لولیک الفرج🕊
💘دلتو بسپـار به من💘
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
🫧🫧🫧🫧 یکی یه دونه ی حاجی حجره دار بودم و عاشق و شیدای کارگر حجره ی پدرم ... 🫧🫧
تصمیمم قطعی بود؛ باید می‌رفتم، می‌رفتم عمارت پدری و دیگه اجازه نمی‌دادم ناصر حتی یک قدم دیگه به حریم عزت نفسم نزدیک بشه. ط.لاق، تنها راه نجاتم بود. من که با این ازدواج لعنتی به قول مونس خانواده رو از بی آبرویی نجات داده بودم دیگه دلیلی نداشت بیشتر از این خودم رو فنا کنم. کیفم رو برداشتم و با قدم‌های بلند رفتم سمت در خروجی. دستم رو گذاشتم روی دستگیره و محکم کشیدمش، اما در تکون نخورد. دوباره امتحان کردم؛ قفل بود. دلم هوری ریخت پایین. با عجله دستم رو بردم سمت جیب کیفم تا دسته کلیدم رو بردارم، اما انگشت‌هام به جای سردی فلز، فقط پارچه‌ی خالی جیب رو لمس کرد. با دستپاچگی همه‌ی جیب‌های کیف و حتی جیب‌های مانتویی که پوشیده بودم رو گشتم. نبود. با ناباوری برگشتم سمت اتاق. صدای ضربان قلبم تو گوشم می‌پیچید. انگار دیوارای خونه داشتن بهم نزدیک‌تر می‌شدن. چند ساعت گذشته بود. هوای اتاق سنگین و دم‌کرده بود. تمام مدت، تنهایی روی تخت مچاله شده بودم و به دیوارهای اتاق خیره بودم. دستم هنوز می‌سوخت، اما درد اصلی، اون زخمی بود که ناصر به روحم زده بود. وقتی صدای چرخیدن کلید و باز شدن در خونه رو شنیدم، تمام وجودم یخ کرد. با دست‌وپای لرزون، خودم رو لای پتو گم کردم و چشمام رو بستم. نفرت و ترس، توی س.ینه‌ام مثل گدازه می‌جوشید؛ نمی‌خواستم حتی ریختش رو ببینم. صدای قدم‌هاش که به سمت اتاق می‌اومد، هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد. در اتاق باز شد. با اینکه پتو روی سرم بود، حضورش رو توی اتاق حس کردم. صدای نرم نشستنش روی لبه‌ی تخت رو شنیدم. نفسم توی سی.نه حبس شد. انتظار داشتم پتوی روی سرم رو با خشونت بکشه، ولی با ملایمت عجیبی لبه‌ی پتو رو گرفت و خیلی آروم کنار زد. چشمام رو باز نکردم. بوی تند عرق و سیگارش با یه رایحه‌ی ملایم عطری زنونه مخلوط شده بود. با صدایی که هیچ شباهتی به ناصر وحشی چند ساعت پیش نداشت، صدایی که انگار از ته یک چاه عمیق و پر از پشیمونی درمی‌اومد، آروم گفت: _ درزاد... مکث کرد. دستش رو خیلی با احتیاط، جوری که انگار می‌ترسه من مثل شیشه بشکنم، آورد سمت دست زخمی‌ام که از پتو بیرون مونده بود. _ خیلی درد داره؟
✨✨✨✨✨✨✨✨✨ مادرم می‌گفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... ..
رضا که وارد پستو شد ، مهتاب رو با عروسکش سرگرم کردم و یواشکی برای رضا کمی آب و غذا بردم . نمی دونم چرا هیچ حس خوبی به اومدن رضا نداشتم . این که بعد از این همه سال و مخصوصا حالا که هیچ کس از جا و مکانش خبر نداشت سر و کله ش پیدا شده بود و حتی از رفتار زشت گذشته ش پشیمون نبود حالم به شدت بد بود اما دیدن سر و وضع رضا اون هم با اون لباس های چرک و کثیف دلم رو می سوزوند و این دلسوزی مجابم می کرد بهش کمک کنم . وارد پستو که شدم اطرافم چشم چرخوندم . رضا پشت یکی از دیوارها روی زمین دراز کشیده بود و چشم هاش رو بسته بود . باورم نمی شد تو همین چند دقیقه این قدر عمیق خوابش برده اون هم روی زمین ! با این که تمام صورتش پر از مو بود و موهای سرش به شدت بلند و ژولیده بود اما باز هم معلوم بود خیلی لاغر و تکیده شده . از ديدن وضعیت رضا بغضم گرفت و بی اراده شروع کردم به گریه کردن . انگار صدای هق عقم رو شنید چون چند دقیقه ای که گذشت چشم هاش رو باز کرد و با دیدن من ابروهاش رو در هم کشید و گفت : واسه چی گریه می کنی ! مگه بالای سر میت نشستی ؟! هول زده اشک هام رو پاک کردم و همون طور که کاسه ی غذا رو به سمتش می گرفتم گفتم : این چه کاری بود کردی رضا . چرا خودت رو به این روز انداختی ؟! اصلا چرا از آقا جان جدا شدی ؟ مگه کسب و کارتون بد بود که طمع کردی و خودت رو انداختی وسط قرض و قوله ! رضا بی حوصله کاسه رو از دستم گرفت و گفت : طمع کجا بود . تو الان نمی فهمی من چی کار کردم ! چهار روز دیگه که اسمم سر زبون ها افتاد و از اول بازار تا آخر بازار همه ی حجره دارها برام کفش جفت کردن و زیر پام بلند شدن بهت می گم آقا رضا کیه و چی کار کرده ! من راه هزار ساله رو یه شبه رفتم مهربانو ! می فهمی یه شبه ! از وقتی یادم می اومد رضا همیشه زیاده خواه و طمع کار بود . هیچ وقت به حق خود‌ش قانع نبود و حالا همین زیاده خواهی کار دستش داده بود اما خودش نمی خواست قبول کنه . وقتی غذاش رو خورد دستش رو دور دهانش کشید و گفت : دستت درد نکنه . خیلی وقت بود درست و حسابی غذا نخورده بودم . اگر یه متکا هم بهم بدی یکم دراز بکشم خیلی خوب می شه ! چهار شبه که درست حسابی نخوابیدم ! ...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸