eitaa logo
💘دلتو بسپـار به من💘
39.1هزار دنبال‌کننده
54هزار عکس
1.3هزار ویدیو
13 فایل
منتظر دریافت پیامهاتون هستم🥰 @Sayehwahite . . . تعرفه تبلیغات👇 https://eitaa.com/joinchat/2078212208C12847e46a5
مشاهده در ایتا
دانلود
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 👈با این آدم ها هیچ وقت ارتباط نگیر: آدم هایی که بخاطر بحران روحی به تو پناه آوردن، چون برای نجات خودشون شما رو غرق میکنن ... آدم هایی که بخاطر تنهایی به شما پناه آوردن، چون شما انتخابشون نبودین اجبارشون بودین ... آدم هایی که شکرگزار نیستن چون وجود شما رو هم شکر نمیکنن ... آدم هایی که هیچ کار مفیدی برای انجام دادن ندارن چون برای شما هم کارمفیدی انجام نمیدن ... آدم هایی که در مقابل عصبانیت شما عصبانی میشن چون هیچوقت نمیتونن آرومتون کنن ... پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 در جواب خواهری که نگران هزینه عمل قلب پدرشه،...🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 در جواب خانمی که از دیشب آرامش نداره، می‌فهمم نگرانی برای پدر چقدر سخته، اما هنوز راه‌های زیادی برای پیگیری وجود داره. از پزشک بخواید پرونده و برآورد هزینه رو در اختیارتون بذاره تا بتونید برای کمک گرفتن اقدام کنید. امیدوارم خیلی زود خبر سلامتی پدرت رو بشنوی. 🍃🌸 در جواب خواهری که نگران هزینه عمل قلب پدرشه، اگر شرایط مالی‌تون واقعاً اجازه نمی‌ده، از درخواست کمک خجالت نکشید. این روزها ممکنه آدم‌هایی پیدا بشن که با شنیدن شرایطتون دستتون رو بگیرن. مهم اینه که پیگیری درمان پدرتون رو جدی و بدون تأخیر انجام بدید. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 من مشکل معده دارم بنابراین از اونجایی که این مسئله ارتباط مستقیم با بوی دهان داره، خیلی اذیت میشم 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 من مشکل معده دارم بنابراین از اونجایی که این مسئله ارتباط مستقیم با بوی دهان داره، خیلی اذیت میشم پیشگیری های زیادی میکنم و خیلی برام مهمه این قضیه. از نظر خودم دهانم بوی بدی نمیده اما خب این رو فرد مقابل من باید تایید کنه نه خود من. به همین خاطر میخواستم بدونم شما چه راهکار هایی پیشنهاد میدین؟ ممنون میشم یه چیزی بهم معرفی کنید که برای بوی بدِ خفیف دهان مناسب باشه. از دهان شوی گرفته تا هرچیز دیگه ای پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 در جواب دختری که پدرش نیاز به عمل قلب داره،🍃🌸 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 در جواب دختری که پدرش نیاز به عمل قلب داره، عزیزم اول از همه خودتون رو نبازید. حتماً از مددکاری بیمارستان پیگیری کنید. خیلی از بیمارستان‌ها برای بیمارانی که توان مالی ندارن، واحد مددکاری و معرفی به خیریه دارن. قبل از اینکه فکر کنید هیچ راهی ندارید، این مسیر رو امتحان کنید. 🍃🍃🌸 در جواب خواهری که میگه نه خودش و نه برادرش پول عمل پدرشون رو ندارن، من جای شما بودم از همه اعضای فامیل کمک می‌خواستم. گاهی هر کسی مبلغ کمی کمک کنه، وقتی کنار هم جمع بشه می‌تونه بخش بزرگی از هزینه رو تأمین کنه. خجالت رو کنار بذارید، پای سلامتی پدرتون وسطه. 🍃🌸 در جواب این دختر عزیز، حتماً از پزشک معالج بخواید درباره نوع عمل، میزان فوریت و امکان انجامش در بیمارستان دولتی یا مرکز طرف قرارداد بیمه توضیح بده. گاهی تفاوت هزینه‌ها خیلی زیاده. فقط درمان رو به خاطر نگرانی مالی خودسرانه عقب نندازید. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃 امروز یه جوابی شنیدم که لال شدم! 🍃
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 ☑️امروز یه جوابی شنیدم که لال شدم! بهش گفتم چرا مصاحبه قبول شدی ولی سرکار نرفتی؟ می‌دونم حقوقش کمه اما از هیچی بهتره، فعلا موقتی برو تا بعدا شغل مناسبی پیدا کنی. یه نگاهی بهم کرد و بعد از چند ثانیه سکوت گفت: عزتی که توی "هیچ" هست رو با "کم" معامله نمیکنم. اول هنگ کردم بعد دیدم واقعا درست میگه. گاهی اوقات "هیچ" از "کم" بهتره. هنوز جمله قبلی رو هضم نکرده بودم که توضیح داد: "کم" مثل اعتیاده. آلوده ات میکنه. ترسو میشی. به کم وابسته میشی. بعد از یه مدت به هر خفتی تن میدی تا همین مبلغ رو ازت نگیرن. بال پریدنت رو میچینه. پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸 @Sayehwahite لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸 https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
💘دلتو بسپـار به من💘
💗🍃🍃🍃🍃🍃🍃 پسرخان بهم گفت متاسفانه برادرم نمیتونه صاحب فرزند بشه ولی عمارت ما وارث میخواد همون لحظه عا
💗🍃🍃🍃🍃🍃🍃 پسرخان بهم گفت متاسفانه برادرم نمیتونه صاحب فرزند بشه ولی عمارت ما وارث میخواد همون لحظه عاقد وارد اتاقم شد ...
💘دلتو بسپـار به من💘
💗🍃🍃🍃🍃🍃🍃 پسرخان بهم گفت متاسفانه برادرم نمیتونه صاحب فرزند بشه ولی عمارت ما وارث میخواد همون لحظه عا
گفت: - ممنون خانوم زحمت کشیدید. جمشید جعبه شیرینی رو باز کرد و تو همون حال گفت: - همین که خبر دادم زحمت کشیدن اومدن. - زحمتی نیست رباب مثل خواهر منه. جمشید شیرینی رو به سمتم گرفت که یکی برداشتم و اون رفت تا به بقیه هم تعارف کنه. رباب دستم رو گرفت و با لحن مهربونی گفت: - خیلی دعاتون کردم خانوم... دلم روشنه. لبخندی زدم و چیزی نگفتم دل خودمم روشن بود.... مرخص که شد منم رفتم خونه و با دیدن خونه‌ام ناخودآگاه سر بلند کردم و به بالکن چشم دوختم. چه روزهایی رو که تو این خونه گذروندم. اون اوایل از شیرزاد و حمیرا فرار کردم و زندگی جدیدی شروع کردم همه چیز خوب بود تا حامله شدم و شهروزخان با ک.تک بیرونم کرد و بچه‌ام رو از دست دادم. دوباره وقتی برگشتم که گیتی نبود و من باز از همه فراری بودم. تازه داشتم به زندگی برمیگشتم که سر و کله خانوم بزرگ و شهربانو پیداش شد و دوباره بچه‌ام رو از دست دادم. چه شب‌ها که تو همین بالکن چشم‌انتظار اومدن شهروزخان می‌نشستم.... با یادآوری روزهای گذشته آهی کشیدم و نگاه از بالکن و خونه گرفتم. به راننده گفتم به شهروزخان خبر بده من پیش ربابم. هوا تاریک شده بود و وقت شام بود همون موقع که جمشید میخواست بره شام بگیره شهروزخان اومد، دست پر اومده بود. اونم با شیرینی و هدیه اومده بود. حتی برامون شام هم آورده بود. با قدردانی نگاهش کردم که لبخندی زد و اومد کنارم ایستاد و گفت: - پسر گلمون رو بیارید شهروزخان چند ثانیه با لبخند بچه رو تماشا کرد و گفت: - قدمش مبارک باشه براتون، انشاالله پر خیر و برکت باشه و پسر نامداری بشه. بعد با خنده گفت: - جمشید خدا بهت رحم کرد بچه شبیه مادرشه شبیه تو نیست. جمشید خندید و چیزی نگفت. سفره پهن کردم و غذای مفصلی که خدمتکارها از عمارت فرستاده بودن رو آوردم و دور هم شام خوردیم و شهروزخان دوباره با شوخی گفت: - امشب گذشت جمشید فکر نکنی میتونی از زیر شیرینی پسردار شدنت در بری‌ها یه شیرینی اساسی بايد بدی بهمون. - ما که هر چی داریم از شما داریم آقا ولی بازم به روی چشم هر چی شما بگید من در خدمتم. - چشمت بی بلا، یه قربونی بکن به یاد قدیم یه کباب بازی راه بندازیم تو این حیاط. دوباره جمشید چشمی گفت و اون شب به خیر گذشت. میخواستم پیش رباب بمونم ولی شهروزخان گفت یکم دیگه زبیده میاد و به رباب کمک میکنه. رباب و جمشید با قدردانی ازش تشکر کردن. منم حس خوبی داشتم از اینکه شهروزخان انقدر خوب حواسش به همه چیز هست و همه‌چیز رو مدیریت میکنه. زبیده که اومد ازشون خداحافظی کردیم و برگشتیم عمارت.
🍀🍀🍀🌹🌹🍀🍀🍀 من توی خونه مردی نشسته بودم که به بی‌رحمی معروف بود؛ کسی که فقط قصد داشت زجرم بده. 🍀🌹🍀🌹🍀