💘دلتو بسپـار به من💘
💗🍃🍃🍃🍃🍃🍃 پسرخان بهم گفت متاسفانه برادرم نمیتونه صاحب فرزند بشه ولی عمارت ما وارث میخواد همون لحظه عا
💗🍃🍃🍃🍃🍃🍃
پسرخان بهم گفت متاسفانه برادرم نمیتونه صاحب فرزند بشه ولی عمارت ما وارث میخواد همون لحظه عاقد وارد اتاقم شد ...
💘دلتو بسپـار به من💘
💗🍃🍃🍃🍃🍃🍃 پسرخان بهم گفت متاسفانه برادرم نمیتونه صاحب فرزند بشه ولی عمارت ما وارث میخواد همون لحظه عا
گفت:
- ممنون خانوم زحمت کشیدید.
جمشید جعبه شیرینی رو باز کرد و تو همون حال گفت:
- همین که خبر دادم زحمت کشیدن اومدن.
- زحمتی نیست رباب مثل خواهر منه.
جمشید شیرینی رو به سمتم گرفت که یکی برداشتم و اون رفت تا به بقیه هم تعارف کنه.
رباب دستم رو گرفت و با لحن مهربونی گفت:
- خیلی دعاتون کردم خانوم... دلم روشنه.
لبخندی زدم و چیزی نگفتم دل خودمم روشن بود....
مرخص که شد منم رفتم خونه و با دیدن خونهام ناخودآگاه سر بلند کردم و به بالکن چشم دوختم.
چه روزهایی رو که تو این خونه گذروندم.
اون اوایل از شیرزاد و حمیرا فرار کردم و زندگی جدیدی شروع کردم همه چیز خوب بود تا حامله شدم و شهروزخان با ک.تک بیرونم کرد و بچهام رو از دست دادم.
دوباره وقتی برگشتم که گیتی نبود و من باز از همه فراری بودم.
تازه داشتم به زندگی برمیگشتم که سر و کله خانوم بزرگ و شهربانو پیداش شد و دوباره بچهام رو از دست دادم.
چه شبها که تو همین بالکن چشمانتظار اومدن شهروزخان مینشستم.... با یادآوری روزهای گذشته آهی کشیدم و نگاه از بالکن و خونه گرفتم.
به راننده گفتم به شهروزخان خبر بده من پیش ربابم.
هوا تاریک شده بود و وقت شام بود همون موقع که جمشید میخواست بره شام بگیره شهروزخان اومد، دست پر اومده بود.
اونم با شیرینی و هدیه اومده بود.
حتی برامون شام هم آورده بود.
با قدردانی نگاهش کردم که لبخندی زد و اومد کنارم ایستاد و گفت:
- پسر گلمون رو بیارید
شهروزخان چند ثانیه با لبخند بچه رو تماشا کرد و گفت:
- قدمش مبارک باشه براتون، انشاالله پر خیر و برکت باشه و پسر نامداری بشه.
بعد با خنده گفت:
- جمشید خدا بهت رحم کرد بچه شبیه مادرشه شبیه تو نیست.
جمشید خندید و چیزی نگفت.
سفره پهن کردم و غذای مفصلی که خدمتکارها از عمارت فرستاده بودن رو آوردم و دور هم شام خوردیم و شهروزخان دوباره با شوخی گفت:
- امشب گذشت جمشید فکر نکنی میتونی از زیر شیرینی پسردار شدنت در بریها یه شیرینی اساسی بايد بدی بهمون.
- ما که هر چی داریم از شما داریم آقا ولی بازم به روی چشم هر چی شما بگید من در خدمتم.
- چشمت بی بلا، یه قربونی بکن به یاد قدیم یه کباب بازی راه بندازیم تو این حیاط.
دوباره جمشید چشمی گفت و اون شب به خیر گذشت.
میخواستم پیش رباب بمونم ولی شهروزخان گفت یکم دیگه زبیده میاد و به رباب کمک میکنه.
رباب و جمشید با قدردانی ازش تشکر کردن.
منم حس خوبی داشتم از اینکه شهروزخان انقدر خوب حواسش به همه چیز هست و همهچیز رو مدیریت میکنه.
زبیده که اومد ازشون خداحافظی کردیم و برگشتیم عمارت.
💘دلتو بسپـار به من💘
🍀🍀🍀🌹🌹🍀🍀🍀 من توی خونه مردی نشسته بودم که به بیرحمی معروف بود؛ کسی که فقط قصد داشت زجرم بده. 🍀🌹🍀🌹🍀
قلبم داشت از سی.نهم میزد بیرون. یاد پرویز دیوونهم کرده بود. مگه میشد اون همه عشقِ آتشین رو فراموش کنم؟
یعنی اون الان چه حالی داره؟ چطور طاقت آورده بود وقتی عشقشو میبردن کاش به دنبالم می اومد و نجاتم میداد.
دلم میخواست فقط یه بارِ دیگه ببینمش، بگم هنوزم نفسِ منه…
یاد وقتی که «جانانم» صدام میکرد دلمو آتیش میزد.
من توی خونه مردی نشسته بودم که به بیرحمی معروف بود؛
کسی که فقط قصد داشت زجرم بده.
در اتاق باز شد. با قدمهای سنگین وارد شد. با چشمهای خ.ونگرفته و پر از نفرت نگاهم کرد. اشک از چشمهام جاری شد و شروع کردم به لرزیدن. جلوتر اومد، با خشم روبندمو کنار زد و با اون ابروهای گرهخورده خیره شد تو صورتم. مثل یه گنجشک بیپناه میلرزیدم بی توجه به حالم با خشم دست برد سمت چارقدم که یهو…
چند ماه قبل
جانان...
دویدم توی اتاق پشتی و با دلخوری گفتم:
-«دا» چی میگی؟!
صداتو باز انداختی تو سرت؟
بیا اینارو ازم بگیر بریزیم تو سینی که شب قراره عموت اینا بیان برات چشم روشنی شب عید بیارن.
دا خوب نقطه ضعفم رو بلد بود هروقت میدید پکر و عصبانیم اسم پرویز رو میاورد.
اون وقت ۳۶٠ درجه تغئیر حالت میدادم و نیشام تا بناگوش باز میشد.
چشمهام روچرخوندم، یه تای ابروم رو بالا دادم:
- اگه امشب کمتر از یه النگو برام بیاره باهاش قهر میکنم.
شب چله ای هم که پرویز شهر بود، زن عمو از سر خودش وا کرد و فقط دو تاگوسفند برام فرستاد.
با دست زد تو صورت خودش:
- تو از کی اینقدر ندید، بدید شدی دختر؟!
عموت بفهمه ناراحت میشه اون وقت آقاتم شر به پا میکنه.
حواست باشه جلوشون حرفی نزنی.
هرچی که بیارن دستشون درد نکنه.
همین که پرویز پسر خوب و کاریه و سرش به کار و بارش گرمه خداروشکر کن.
همین پسر دایی اصلانت کم پیغوم و پسغوم فرستاد گفت ناف بریت و بهم بزنید میخوایمش واسه رسول؟
خیالت آقات با اون همه مال و مکنت داییت چرا مخالفت کرد؟
لب ورچیدم به معنی نمیدونم که دنباله حرفش پچ زد:
- رسول پسر سربه راهی نبود.
گناهشو نمیشورم؛ ولی اهل دود و دمه.
آقاتم ردش کرد بره. گفت بخدا که اگه پرویزم مثل رسول بود تو روی کاکام می ایستادم و ناف بری رو بهم میزدم.
بیا سر مشک رو کمکم بگیر تا خالیش کنم.
دا یخ انداخت تو مشک و لب زد:
- خوبه زنگ بزنم به زن عموت بگم واسه شام بیان دور هم باشیم.
لبخند دندون نمایی زدم:
- هرجور خودت میدونی من سراز رسم و رسومات در نمیارم.
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
💞 نشون بده که شوهرت برات مهمه 😊
❣اگر شوهرتان میخواهد به سفر و یا باشگاه برود حتما درباره وسائل مورد نیازش از او سوال کنید. توجه ویژه شما به همسرتان در اینگونه موارد باعث دلگرمی او و ایجاد علاقه بین شما میشود.
👈 اگر به این قضیه بیتوجه باشید در سرد شدن رابطه شما و همسرتان اثرگذار است 😢
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام همسایه ما یه آقا از پا معلول هست که بایه خانم ناشنوا از دواج
کرده ولی چون نمیتونه باخانمش خوب حرف بزنه دردودل کنه احساس تنهایی میکنه
برا همین از من که ازدواج نکردم میخواد دوست باشه در حد حرف زدن ولی من به خاطر شرایط خانمش عذاب وجدان دارم
میگم خیا..نته از یه طرف هم دلم برا این آقا میسوزه میترسم قبول کنم به من وابسته بشه حالا موندم چکار کنم
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
❤️برخورد با همسر از منظر امام رضا(ع)
✍رفتار مناسب با همسر از دید امام رضا(ع) اهمیت زیادی داشت ایشان همیشه زمانی را برای رسیدگی به امور خانواده اختصاص میدادند و به اطرافیان درمورد همسرداری سفارش میکردند
یاران از زبان امام رضا(ع) شنیده بودند که پیامبر(ص) فرمودند: «خدا به زنان نسبت به مردان مهربانتر است و هرکس همسر خود را شاد کند، خدا در روز قیامت قلبش را شاد خواهد کرد» خودشان هم از کارهایی چون عطرزدن یا مرتب بودن برای رضایت همسر دریغ نمیکردند
اما در عین حال، به زنان هم توصیه میکردند با همسر خود رفتاری خوب و مناسب داشته باشند و حتی وقتی از او دلگیر و ناراحت هستند، با مهربانی فضای خانه را گرم نگه دارند ایشان به آنها میفرمودند: «بهترین زن، پنج ویژگی دارد: آسانگیر؛ نرمخو؛ موافق و همراه؛ هر وقت شوهرش خشمگین شود، خوابش نبرَد تا وقتی که شوهر از او رضایت پیدا کند؛ هر موقع شوهرش بیرون برود، از خانه و خانوادهاش در نبود او مراقبت کند. اینطور زنی، یکی از مأموران خداست و مأمور خدا ناامید نمیشود...»
📚برگرفته از عیون اخبار الرضا (ع)
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام به همتون
پسرم ۲۶سالمه با یه دختره 20ساله دوستم برای آشنایی بیشتر برا ازدواج خیلی همو دوست داریم تا اینکه
یه روز دعوامون شد من زدم تو صورتش الان هر کاری میکنم منو نمیبخشه کلی هدیه گرفتم کارایی که دوست
داره کردم نمیدونم باید چکار کنم خیلی دوسش دارم ولی به نظرم خیلی زیادی داره کشش میده باید چیکار کنم راهکار بدید لطفا
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7