🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام به همتون
پسرم ۲۶سالمه با یه دختره 20ساله دوستم برای آشنایی بیشتر برا ازدواج خیلی همو دوست داریم تا اینکه
یه روز دعوامون شد من زدم تو صورتش الان هر کاری میکنم منو نمیبخشه کلی هدیه گرفتم کارایی که دوست
داره کردم نمیدونم باید چکار کنم خیلی دوسش دارم ولی به نظرم خیلی زیادی داره کشش میده باید چیکار کنم راهکار بدید لطفا
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام علیکم به همه ی دوستان و سایه جان عزیزم وقتتون بخیر 🌺
در جواب دختر خانمی که فرمودند حجاب و دوست دارم ولی میترسم اگر حجاب کنم خاستگار برام نیاد
عزیزم من خودم مادر یه پسر هستم که قصد ازدواج داره 😍
باید عرض کنم چند ماهه دنبال دختر محجبه هستم ولی متاسفانه خیلی کم هستن فقط اینقدر بهت بگم دختر
بی حجاب ارزش نداره که براش خرج کنی خودش مفت در اختیار همه هست من دختری رو دیدم از نظر
زیبایی خیلی خیلی از پسرم پایین تره ولی حیا و حجابش و متانتش برام
مهمه و برای پسرم خدا شاهده دوست دارم دنیا رو به پاش بریزم دوست دارم هر چی دارم بفروشم و براش خرج کنم
فقط برا حیا و حجابش اگه صد تا دختر آرایش کرده و چشم و ابرو قشنگ بیارن بزارن یه پله ترازو من دنبال
همون دخترم و اینکه دختر یا خانم محجبه همه جا احترامش بیشتره میتونید امتحان کنید من خودم میرم
نونوایی یا خریدی جایی ده تا مرد یه جا جمع باشن. حتما از من فاصله میگیرن و تو صورتم نگاه نمیکنن ولی وای به حال یه خانم لخ.ت و پتی تا بیاد
همه به خودشون اجازه میدن باهاش همکلام بشن شوخی کنن حالا انتخاب
با خودت گلم همین قدر بگم دختر ول و خیابونی مثل ریگ ریگ ریخته ولی
حتی حیف پسری که بخواد شان خودشو پایین بیاره و اسم اونو بیاره
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
هدایت شده از آرشیو دلتو و تجربه❤️❤️
🍃🌸🍃
سوال اعضا 🍃🌸
🍃
سلام خوبین لطفا پیام منم بزارین کانال تون شاید درد من هم دوا بشه😭😭 شکمم انقد بزرگ شده همه فکر میکنند حامله ام انگار پر از نفخ و بادشده شب چله گی برادر شوهرمم هست تو خانواده شوهرم فقط منم که چاقم غبغبم دیگه آویزون شده حالم داره از خودم بهم میخوره دوست دارم عمل کنم ولی شوهرم میگه پولشو ندارم چطوری تو این وقت کم شکمم رو کوچیک کنم واقعا حالم بده کارم شده فقط گریه کردن 😭 لطفا کمکمکنید
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
🍃🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
سلام دوستان من همیشه تاجایی ک میتونم جواب پیام هاتون رو میدم و راهنمایی میکنم الان خودمم چند
سوال دارم ممنون میشم پاسخ بدین
من مشکل تنبلی ت.خمدان دارم ده کیلو اضافه وزن دارم مخصوصا شکم
ریزش موی شدید دارم مخصوصا از جلو خیلی کم شده موی چونه دارم ...اگر راحلی دمنوشی چیزی
میدونید خوبه بگید لطفا چون داروهای شیمیایی رودیگ مصرف نمیکنم و باورزش پریود میشم
و اینک خارپاشنه هم دارم بشدت اذیتم میکنه
ورم معده هم دارم و سندروم روده
لطفا تجربه هاتون رو دراختیارم بزارید
ممنون میشم🙏
#ایده
#تجربه
#سیاست
#همسرداری
#زندگی
پیامهاتون رو برای من ارسال کنید..🌾🌸
@Sayehwahite
لینک کانال برای ارسال به دوستانتون..🌾🌸
https://eitaa.com/joinchat/1811742879C4a214231f7
💘دلتو بسپـار به من💘
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
🪭🪞 فقط هفت سالم بود که ناخواسته عاشق شدم تا اومدم عاشقی کنم خونبس شدم برای عمارت خان ...
خاطرخواهی میزنی؟ راه و چاه نشون خان آبادی میدی؟ و بعد داد کشید: اینو از عمارت بندازید بیرون تا خو.نم به جوش نیومده!
دو تا از نوکرهای باباخان بازوهای یزدان رو گرفتم و یزدان که پر از خشم شده بود داد زد: به خداوندی خدا اگه تُرنگ بشه خ.ونبس شبونه از عمارت جهان خان میدزدمش و برای همه بیآبرویی جا میذارم!
با دور شدن صداش در عمارت هم بسته شد و باباخان داد کشید: معرکه تمام شد برید دنبال کارهاتون و دوباره برگشتیم داخل اتاق خودمون.
تن و بدنم شروع کرده بود به لرزیدن و ننه چمان دلداریم میداد که قوی باش دخترم، تو رگ و ریشهی خان داری از دو طرف، باید شیرزن باشی، اینجوری مریض احوال شدن برای تو نیست عزیزم!
اون شب، ننه چمان تا صبح برام حرف زد، از همه چیز برام گفت و انگار اونم میدونست نه نهال، نه دایه هیچ کدوم پناه من نیستن و یادم میداد که نترسم.
هنوز ده سالهم هم نشده بود اما توی همون چهل روز بزرگ شدم، اونقدر بزرگ که ننه چمان یادم میداد جور زندگی رو بکشم و توی عمارت جهان خان چجوری رفتار کنم.
ننه چمان برام میگفت و من بغضِ توی گلوم بیشتر میشد، کاش بیشتر میتونستم کنار ننهم بمونم و قد تمام این سالهایی که قرار بود نبینمش میدیدمش و بغ.لش میکردم...
صبح قبل از رسیدن ریش سفیدها ننه چمان حمامم کرد، موهام رو بافت و لباس تمیز تنم کرد، چند تایی وسیله مثل شونهی چوبی خودش و آینهای همیشه با غم بهش نگاه میکرد رو پیچید لای بقچه و تا خواست گردنبند نشونِ زن عمو رو از گردنم باز کنه، با بغض گفتم: ننه پولش رو بده زنعمو، این تنها یادگار یزدانه.
با حرف من، ننه چمان چشمهاش خیس شد و گفت: قایمش کن خانم بالا نبینه که ازت میگیره، تو باید ساده باشی توی اون عمارت دخترم.
با اومدن صدای اسبهایی که مهمانهای باباخان بودن، ننه چمان بغ.لم کرد و با گریهای که حالا دیگه امونم نمیداد از هم خداحافظی میکردیم که سمن هم اومد توی اتاق، اونم سنجاق س.ینهای که همیشه به لباسهاش میزد رو یادگاری داد دست من و با بغض بغ.لم گرفت؛
اونقدر که از سمن خواهری دیده بودم، دل کندن ازش برام سخت بود اما با صدای باباخان از بغ.ل هم اومدیم بیرون و از اتاق رفتیم...
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
مادرم میگفت موقع بند انداختن دختر بزرگتر، خوبیت نداره دختر کوچیکتر تو اتاق باشه ... #مهربانو ..
برای گفتن حرفم دو دل بودم اما من رضا رو تو همچین مخمصه ای ننداخته بودم که حالا بخوام نگرانش باشم . مخصوصا این که با مشکلاتی که خودم داشتم درست نبود برای خودم با بی فکری درد سر جدیدی درست کنم ! برای همین از جا بلند شدم و گفتم : تا یکی دو ساعت دیگه عمارت خلوته و می تونی این جا بمونی، اما قبل از این که بهادر و بقیه بیان باید از این جا بری .
رضا با بی حوصلگی گفت : باشه... باشه... حالا یه متکا بهم میدی یا نه !
بدون هیچ حرفی از پستو بیرون رفتم و دور و برم رو خوب نگاه کردم .
خدا روشکر هیچ کسی اون طرف ها نبود و بعید می دونم کسی من رو دیده باشه برای همین بدو بدو به اتاقم رفتم و بالشت کوچکی رو زیر لباسم پنهون کردم و دوباره به پستو برگشتم . این بار رضا داشت با نوری که از در وارد پستو شده بود همه جا رو با دقت نگاه می کرد . وقتی چشمش به من افتاد با دست به انتهای پستو اشاره کرد و گفت : اگر برم اون جا محاله کسی من رو ببینه .
هر چند به نظر نمیاد از این جا استفاده کنن و کسی این جا سر بزنه !
بالشت رو به سمت رضا گرفتم و گفتم : از این جا هیچ استفاده ای نمی کنن اما این دلیل نمی شه که بتونی این جا بمونی . من به اندازه ی خودم بدبختی دارم . اگر تو این جا بمونی برام می شی قوز بالا قوز ! سکینه همین جوریش هم سایه ی من رو با تبر می زنه وای به حال وقتی که بفهمه تو رو راه دادم این جا ! بعد هم روی زمین نشستم و با درموندگی ادامه دادم خواستم برات پتو هم بیارم بندازی زیرت اما ترسیدم کسی من رو ببینه .
رضا بالشت رو با حرص از دستم کشید و گفت : حداقل بگذار تا شب این جا بمونم ببینم چه خاکی می تونم توی سرم بریزم .
هر چند هیچ دلم نمی خواست رضا اون جا بمونه اما به ناچار قبول کردم و گفتم : ببین رضا . من خیلی دلم می خواد بهت کمک کنم اما باور کن نمی تونم . یعنی به نظرم جز آقا جان هیچ کس نمی تونه کمکت کنه ! اگر تا فردا از این جا نری مجبور می شم به بهادر بگم تو این جایی بلکه اون فکری به حالت بکنه ها
...ادامه دارد هرروز صبح و عصر...🌸