هدایت شده از ° 💕✨دِلــــوُرانــــــــه🇮🇷 °
🕰
ساعت ♥️♥️:♥️♥️ صفر عاشقی
#السلامعلیکیااباصالحالمهدی✋🏼🌱
🕊بِســـمِاللهالرَحمــنِالرَحیــم🕊
📿 اِلهی عَظُمَ الْبَلاءُ، وَ بَرِحَ الْخَفاءُ، وَ انْكَشَفَ الْغِطاءُ، وَ انْقَطَعَ الرَّجاءُ وَ ضاقَتِ الاْرْضُ، وَ مُنِعَتِ السَّماءُ و اَنتَ الْمُسْتَعانُ، وَ اِلَيْكَ الْمُشْتَكى،وَ عَلَيْكَ الْمُعَوَّلُ فِي الشِّدَّةِ والرَّخاءِ؛ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد، اُولِي الاْمْرِ الَّذينَ فَرَضْتَ عَلَيْنا طاعَتَهُمْ، وَ عَرَّفْتَنا بِذلِكَ مَنْزِلَتَهُم، فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلاً قَريباً كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْهُوَ اَقْرَبُ؛ يامُحَمَّدُ ياعَلِيُّ ياعَلِيُّ يامُحَمَّدُ اِكْفِياني فَاِنَّكُما كافِيانِ، وَانْصُراني فَاِنَّكُما ناصِرانِ؛ يا مَوْلانا يا صاحِبَ الزَّمانِ؛ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ، اَدْرِكْني اَدْرِكْني اَدْرِكْني، السّاعَةَ السّاعَةَ السّاعَةَ، الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَل، يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ، بِحَقِّ مُحَمَّد وَآلِهِ الطّاهِرين🤲🏼
اللّٰھُم؏ـجللولیڪالفࢪج🌱
🪴بادِلورانه همدل شو ✨
🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
#فصل_سوم_انقلاب
#من_زنده_ام
#پارت_۶۳
انقلاب 🇮🇷
گوشهی یتیم خانه آشپزخانه ای بود که نعیم و عبدالحسین و اکبر در آنجا برای صدو بیست بچهی دوساله تا چهارده و پانزده ساله،غذا درست می کردند.برادر کزیم سلحشور از طرف فرماندار به عنوان مسئول هلال احمر منصوب شد. او از دانشجویان دانشکده نفت آبادان بود. چون تعداد پسر بچه ها زیاد بود ایشان،برادر سید صفر صالحی را ابتدا به عنوان مربی انتخاب کرد و سپس حکم سرپرستی پرورشگاه را به ایشان داد. سید از همکلاسی های رحمان و از بچه های مسجد مهدی موعود بود ومن همکلاسی خواهرش فاطمه السادات بودم. از او پرسیدم: از کجا شروع کنیم و با بچه ها چطوری دوست شویم تا آنها مارا قبول کنند؟؟
گفت: آنچه آنهارا یک جا جمع کرده،رنج و درد یتیمی و بی کسی است. ما باید در درک و فهم این رنج با آنها شریک شویم تا آنها به ما اعتماد کنند و علاقه مند شوند.
هرچه از بچه ها میپرسیدیم،با نگاه های مات و مبهم از کنار ما میگذشتند. زندگی هریک از بچه ها با سرنوشتی گره خورده بود. اسم هایی که آنها برای هم انتخاب می کردند و همدیگر را با همان نام ها صدا می زدند حاکی از زندگی تلخ و پررنج آنها بود.
فریده می گفت: ما بچه ها جزء اشتباهات خدا هستیم. ما باید در شکم مادرانمان می مردیم و نمردیم،نباید به دنیا می آمدیم و آمدیم.
وضع و حال هیچکدام بهتر از دیگری نبود. لقب هر بچه تی شهرت و حرفهی خانواده اش بود. ابتدا فکر می کردم سرراهی فامیلی حسن است اما بعداز مدتی فهمیدم سرراهی قصهی زندگی حسن است. ده سال و یازده ماه و شش روز پیش حسن در کهنه پارچه ای کنار زباله ها پیدا شده و به این یتیم خانه هدیه می شود. دیگری سهراب کُخ بود. مادر سهراب سر زا رفته و پدرش او را به آنجا هدیه کرده بود و خود از راه گدایی در لین یک( یکی از محله های آبادان است)احمد آباد،زندگی می کرد. دیگری موسی بنگی نام داشت. قصهی این یکی رو دست همه زده بود. موسی قربانی عیش و عشرت پدر و مادر معتادش بود. هر بار که هوس می کردند موسی رابه خانه ببرند،با منقل و تریاک آنها،قسمتی از بدن بچه می سوخت. زخم های تنش اجازه نمی داد پدر و مادرش را فراموش کند. ساپور گدا هم یکی دیگر از بچه های یتیم خانه بود که مادر از گداهای دوره گرد بود. بعداز فوت پدر شاپور، مادر توان نگهداری بچه را نداشت و گدایی می کرد و گه گاهی کمی خوراکی و پوشاک برای شاپور می آورد. در بین بچه ها زندگی شاپور از بقیه تجملاتی تر بود. خلاصه اینکه هریک از بچه ها اسمی و قصه ای اسفبار داشتند.
حالا باید بااین بچه ها دوست میشدیم و با آنها کار فرهنگی می کردیم. باید وارد زندگی آنها می شدیم. نباید به آنها به چشم موجوداتی عجیب نگاه می کردیم.
#فصل_سوم_انقلاب
#من_زنده_ام
#پارت_۶۳
🚨کپی باذکرمنبع
🪴بادِلورانه همدل شو ✨
🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
•
بریم برای پارت بعدی صوت جذاب و شنیدنی مون📻🎧
•سه دقیقه در قیامت •
•