° 💕✨دِلــــوُرانــــــــه🇮🇷 °
🌙 ° اعمال شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان ✨ ▪️غسل ▫️ قرآن به سر گرفتن ▪️احیا داشتن ▫️ قرائت دعای جوش
سلامتی و ظهور اقا امام زمان رو هم امشب حتما مد نظرقراربدیم🖤
امشب درهای آسمان به روی همه ما بازه
حیفه تواین شب جز ظهور اقاجانمون وسلامتی رهبرعزیزمون
چیز دیگری بخوایم✨
اللهم عجل لولیک فرج ✨🖤
سید مهدی میردامادJoshanKabir.mp3
زمان:
حجم:
45.8M
﷽
دعای جوشن کبیر🗂
#جوشن_کبیر
#شب_قدر
🪴بادِلورانه همدل شو ✨
🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
📿
•
تو دعاهای شب قدر ؛ برای امشب ؛ برای رزمندگان ، خاص و ویژه دعا کنید ؛ همین الان هم سهم شما ۵ صلوات برای امشب و سلامتی این رزمندگان برای عملیات بزرگ امشب هست.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم✨
🌙📿🤲
🖤
•
با وضو آمد به قصد لیلةُالفرقت علی ،
ابن ِملجم در شب احیا چه قرآنی گشود .✨
🖤🥀
🕌
•
🖤 امام رضا علیهالسلام:
«خداوند در شب قدر آنچه را که از این سال تا سال بعد پیش خواهد آمد، مقدّر میفرماید از زندگی یا مرگ، از خوب یا بد یا روزی. پس آنچه خداوند در این شب مقرر میکند، به حتم واقع خواهد شد».
#شب_قدر۲۱
#امام_رضا
#یاامیرالمومنین
🕌📿🔮🌙
🕋
•
التماس دعا 🌙
شب همگی خوش ✨
طاعات و عبادات همگی قبول 🌱
📿🕋🌙
📕
•
بدون فوت وقت بریم سراغ پارت بعدی
که تاهمین جاش هم خیلی دیر شده😌
📕🗝🔮
° 💕✨دِلــــوُرانــــــــه🇮🇷 °
#فصل_اول_کودکی📚 #من_زنده_ام #پارت_۲ 📕کودکی همه ی خانه ها دو در داشتند؛ یکی در ورودی که از کوچه وار
#فصل_اول_کودکی📚
#من_زنده_ام
#پارت_۳
📕کودکی
هرخانه سه اتاق داشت.
در هر اتاق یک فرش شش متری وتوی اتاق بزرگ تر یعنی در مهمان خانه که نظم و انضباط مخصوص به خودش راداشت،یک فرش دوازده متری پهن بود.
دراین خانه های کوچک و محقر چهارده آدمه قدونیم قد زندگی می کردیم.همه ی خانواده ها عیالوار بودند.اصلا هرکه عیالوارتربود اسم و رسم بهتر و بیشتری داشت.خیلی وقت هافامیل های پدری ام از هندیجان وماهشهر برای ادامه ی تحصیل یا درمان به منزل ما می آمدند.
آن روزها در آبادان مادران را ننه وپدران راآقا صدا می کردند.البته ننه ی تنها نه.درواقع مادربه اسم پسربزرگتر شناخته میشد.مثلا مادر من ننه کریم بود.
آن روزگار،روزگار ننه ها بود بعضی هاشان صاحب علم و معرفت بودندوداروی عطاری تجویز میکردندوشفامی دادند.
مثلا به بیچاره ننه ماهرخ بعدازهفت بچه میگفتند «عاقرشده ودیگر دامنش سبزنمی شود» واورا به عرق سُنبل الطیب می بستند تا بتواند هشتمین فرزندش را به دنیا بیآوردوننه «مه بس» که دخترزابود،دوای دردش زنجبیل بود،تاشایدزنجبیل افاقه کند وبه جای شش گل و مه گل،حسن وحسین بیاورد.
ازهرخانه ده،دوازده بچه ی قدو نیم قد بیرون میزد.هرکس همبازی هم سن و سال خودش راپیدامی کرد.ازحیاط خودمان دوستم زری راکه صدامی زدم بالکنت زبانی که داشت بریده بریده بله را به من می رساند.
همیشه یکی از همسایه ها یازاییده بود یاشیر میداد واین موضوع باعث شده بود مادرهایی که به اندازه کافی شیر نداشتند یامریض بودند،بچه هارا به خانهی آن یکی همسایه بسپارند تاچندروزی شیر بخورند.بااین حساب همیشه تعدادی خواهر و برادر رضاعی هم داشتیم.مثلا برادرم علی که دنیاآمدمادرم مریض بود.من علی را قنداق پیچ می بردم پیش ننه مجید تابا دخترش فاطمه که هم سن او بودشیر بخورد.
#فصل_اول_کودکی📚
#من_زنده_ام
#پارت۳
🚨کپی باذکر منبع
🪴بادِلورانه همدل شو ✨
🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋