✨
لـا تـسـافر
عـمـري كـل لـحـظـاتـه لِـيـلْ بـلـايـه گـمـرة🌝...
«رَهـسـپـار مـشـو
هـر لـحـظـه از عُـمـرم شَـبـی بـیمـاه اسـت🌙...»
✨
خانوم ماه 3.mp3
زمان:
حجم:
5.6M
🎧کتاب صوتی
📚 خانوم ماه
🖇 فصل سوم
#خانوم_ماه
#مرگ_بر_آمریکا
🪴بادِلورانه همدل شو ✨
🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
#فصل_چهارم_جنگ_و_اسارت
#من_زنده_ام
#پارت_۷۰
یک روز صبح سلمان با یک اتوبوس وتعداد زیادی مسافر به اهواز آمد وباایما و اشاره مشغول صحبت با رحیم شد.رحیم داخل اتوبوس رفت ونیم نگاهی به مسافر ها انداخت و بیرون آمد.من از بیرون نگاه می کردم.همهی مسافران زیر پوش سفید آستین کوتاه به تن داشتند.بعضی ها که با تکه ای پارچه چشم هایشان بسته شده بود، سرهارا به عقب میکشیدند تا بتواننداز زیر چشم بند چیزی ببینند.از سلمان پرسیدم: این مسافرا چقدر غیر عادی ان. اینا کی ان؟؟؟
گفت: اسیرن.
ــ اسیر یعنی چی؟؟
ــ یعنی عراقی ان،توجبههی خرمشهر به اسارت گرفته شدن.
ــ چرا چشماشون رو بستن،چرا فقط زیر پوش تنشونه،چرا انقدر ترسیدن؟؟؟
ــ اینا تا آخرین نفس باما می جنگن و وقتی به ما می رسن،خودشون لباسشون رو می کنن و با التماس «دخیل الخمینی» میگن وتسلیم میشن.حالا هم نه گرسنه هستن و نه تشنه،فقط یه خاطر مسائل امنیتی چشماشون رو بستیم.هر کدومشون هم که روی یه صندلی نشستن.
با تعجب گفتم: مگه روی هر صندلی چندتا آدم میشینه ؟؟؟
خلاصه با اصرار و التماس به سلمان،توانستم بعداز ظهر، با همان اتوبوس اسرای عراقی که کار تخلیهی اطلاعات آنها توسط بچه های خودی به پایان رسیده بود،با کمی جا به جایی،با اقای سید مسعود حسین نژاد که با یک ژ۳ رو به روی اسرای عراقی ایستاده بود،کنار سلمان که رانتده بودبنشینم و راهی آبادان شوم.سلمان در مسیر اهوازــ آبادان مرا آمادهی برخورد با صحنه های دلخراش بسیاری میکرد.برایم از کوچه های پر خاطره ای می گفت که حالا بمباران شده بودند.از شهر که پر از زخمی و غبار آلود بود.گوش هایم انگار سنگین شده بودند هرچی می گفت: می گفتم راست میگی؟؟؟
نمی توانستم حرف های سلمان را باور کنم.سلمان میگفت:
ــــ مادر ومریم آبادان نیستند. به ماهشهر رفته اند تا شدت بمباران ها کمتر شود. کسی خانه نیست. بعضی وقتا آقا سری یه خانه می زدند،امامن،محمد،رحمان،احمد،علی و حمید همه اینجا هستیم،فقط هرجا می روی مارا بی خبر نگذار.
سلمان از اخبار جبههی خرمشهر وپشت جبهه و ستادهای مردمی و پشتیبانی ودوستانم گفت ولی از بچه های پرورشگاه بی خبر بود.
پرسیدم: این اسرا چی میگفتن؟؟ چه خوابی برای آبادان و خرمشهر دیدن؟؟؟ فکر می کنی تاکی این وضعیت ادامه داشته باشه؟؟؟
ـــ هدفشون فقط خرمشهر و آبادان نبوده،دنبال تهران بودن،اونم سه روزه.
#فصل_چهارم_جنگ_و_اسارت
#من_زنده_ام
#پارت_۷۰
🚨کپی باذکرمنبع
🪴بادِلورانه همدل شو ✨
🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋