eitaa logo
° 💕✨دِلــــوُرانــــــــه🇮🇷 °
315 دنبال‌کننده
451 عکس
139 ویدیو
1 فایل
دلورانه 🪴 اینجا کنار همدیگه کتاب میخونیم📚 ترجیحا زندگی نامه شهدا💚 روزمـرگـی‌هـا،لبـخنـدهـا و رنـگ‌هـای زنـدگـی مـن 🩷 انگـیزشـی وحالِ خوب💕✨ لحظه هایی برای آرامش دل💓 به رنگ خدایی🫀 کپی❌باذکرمنبع✅ 🕊️تولد:۶/اسفند/۱۴۰۴🪽 جانِ‌دل👇: @adminsolindora
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ما به جنگ عادت نداشتیم.جنگ میهمان ناخوانده بود.هیچکس نمی دانست چه واکنشی نشان بدهد. همه منتظر تمام شدن جنگ بودند. هرروز فکر میکردیم روز بعد جنگ تمام می شود. هرچه به شهر نزدیکتر می شدیم،بیشتر دچار بهت می شدم. مرتب از سلمان سوال میکردم مسیر را درست آمده ای؟؟ ما به آبادان می رویم؟؟ مشعل همیشه فروزان پالایشگاه که همیشه در هوای صاف و آسمان آبی از بیست کیلومتری شهر به همه لبخند میزد وخبر از رونق کسب و کار می داد ومردم را دور خود جمع می کرد،خاموش شده بود. دود سیاه و غبار آلودی جای آسمان آبی را گرفته بود.شهر از آدم هایی با سر وصورت خونی و زخمی پر بود.باورم نمیشد؛شهری که تا دیروز مثل نگین انگشتری می درخشید امروز به شهری سوخته و زخمی تبدیل شده باشد که هرکس در گوشه ای از آن،میان تلی از خاک و آهن پاره هابه نام خانه زندگی می کرد.بغض اماتم را بریده بود.مردم شهر را به دندان گرفته بودند و از آن دفاع می کردند اما آبادان با همه‌ی صفا و محبتش می سوخت و دود میشد.پرسیدم: این دود از کجاست؟؟ کجارو بمباران کردن؟؟؟ با عصبانیت گفت: کجا رو بمباران نکردن،آبادان به انبار باروت می مونه.مردم تو شهرهای دیگه دور میدونای پر گل و درخت خونه می سازن و زندگی می کنن،مادور تانکفارم زندگی می کنیم. اما باز مردم کنار این انبار باروت شاد و دلخوش بودن چون کنار هم بودن. دویست و چهل مخزن کوچیک و بزرگ نفت وسط شهر بین مردم پشت هم منفجر می شن و آتیش میگیرن. هواپیماهای جنگده‌ی عراقی هم با هم مسابقه گذاشته بودندو دو به دو همدیگر را بدرقه می کردند و روی سر مردم بی سلاح و بی دفاع مثل نقل و نبات بمب می ریختند و یکباره در میان دود و غبار گم می شدند. شهر به دریایی پر تلاطم و طوفانی تبدیل شده بود. توپ های دور زن و کاتیوشا و توپخانه‌ی خمسه خمسه پشت پای هرکسی یک خمپاره می انداختند. 🚨کپی باذکرمنبع 🪴بادِلورانه همدل شو ✨ 🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
• 📚پارت ۴۴ داستان من زنده ام 📚پارت ۴۵ داستان من زنده ام 📚پارت ۴۶ داستان من زنده ام 📚پارت ۴۷ داستان من زنده ام 📚 پارت ۴۸ داستان من زنده ام 📚پارت ۴۹ داستان من زنده ام 📚پارت ۵۰ داستان من زنده ام 📚پارت ۵۱ داستان من زنده ام 📚پارت ۵۲ داستان من زنده ام 📚پارت ۵۳ داستان من زنده ام 📚پارت ۵۴ داستان من زنده ام 📚پارت ۵۵ داستان من زنده ام 📚پارت ۵۶ داستان من زنده ام 📚پارت ۵۷ داستان من زنده ام 📚پارت ۵۸ داستان من زنده ام 📚پارت ۵۹ داستان من زنده ام 📚پارت ۶۰ داستان من زنده ام 📚پارت ۶۱ داستان من زنده ام 📚پارت ۶۲ داستان من زنده ام 📚پارت ۶۳ داستان من زنده ام 📚پارت ۶۴ داستان من زنده ام 📚پارت ۶۵ داستان من زنده ام 📚پارت ۶۶ داستان من زنده ام 📚پارت ۶۷ داستان من زنده ام 📚پارت ۶۸ داستان من زنده ام 📚پارت ۶۹ داستان من زنده ام 📚پارت ۷۰ داستان من زنده ام 📚پارت ۷۱ داستان من زنده ام 📚پارت ۷۲ داستان من زنده ام 📚پارت ۷۳ داستان من زنده ام 🎧 صوت درجواب بی احترامی 📻 کتاب صوتی سه دقیقه درقیامت‌ قسمت اول 📻 کتاب صوتی سه دقیقه در قیامت قسمت دوم 📻 کتاب صوتی سه دقیقه در قیامت قسمت سوم 📻 کتاب صوتی سه دقیقه در قیامت قسمت چهارم 📻 کتاب صوتی سه دقیقه در قیامت قسمت پنجم 📻 کتاب صوتی سه دقیقه در قیامت قسمت ششم 📻 کتاب صوتی سه دقیقه در قیامت قسمت هفتم 📻کتاب صوتی سه دقیقه در قیامت قسمت هشتم (قسمت پایانی) 🎧 کتاب صوتی خانوم ماه فصل اول 🎧 کتاب صوتی خانوم ماه فصل دوم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 یه زمانی با امام زمان (عج) رو به رو میشیم! اون لحظه تو آرزو میکنی ای کاش ای کاش.... 🪴بادِلورانه همدل شو ✨ 🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✨ آقای ازغدی پور عزیز 🧡 اجتماع❤️🤍💚 💕
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🕊 🦋 السلام علیک یا صاحب الزمان 🦋 🌱
آرامش،صفت گمشده‌ی شهر بود.از هر گوشه‌ی شهر صدای شیون و فریاد شنیده میشد.مردم باچشم های حیرت زده ومضطرب به مناظره نگاه میکردند و انگشت حسرت به دندان گرفته بودند.دیگر خبری از آن همه زیبایی نبود. سلمان ماشین را کنار زد و با عصبانیت رو به اسرا گفت: به شما هم میگن مرد؟؟ به شما میگن سرباز؟؟ به شماهم میگن انسان؟ شما غیرت دارین؟ جنگ از مرز شروع میشه،سربازا با اسلحه روبه روی هم میجنگن،می کشن و کشته میشن و جنگ توی همون مرزها هم تموم میشه. اولین روز جنگ،روز اول مدرسه؛بمب هاتون رو روی سر بچه مدرسه ای ها و معلم ها خالی کردین. نمی دانستم سلمان بااین اسرا چه کار داشت و این اسرا را می خواست به کجا تحویل بده. از او پرسبدم و متوجه شدم که مقصد انها سپاه است. من هم میخواستم خودم را به سپاه معرفی کنم اما با هر انفجار و حادثه‌ای التماس می کردم: منو همین جا پیاده کن،می خوام برم کمک کنم. سلمان اجازه‌ی پیاده شدن از ماشین را به من نمیداد. اشک در چشمان من و او حلقه زده بود. سعی میکرد آرامم کند. می‌گفت: معصومه اول باید این امانت ها رو تحویل بدم. بلاخره وارد مقر سپاه شدیم. اسرا را داخل بردو تحویل داد. سلمان بعداز چند دقیقه پرس و جو گفت : مثل اینکه همه‌ی خواهرای ذخیره‌ی سپاه و پشتیبانی ،تو مسجد مهدی موعود هستن،شماهم فعلا برو‌اونجا. مسجد مهدی موعود ستاد پشتیبانی جبهه و جنگ شده بود و خواهر ها آنجا بودند. گفت: اونجا بهتر میتونی کمک‌کنی،هر جا نیرو بخوان از مسجد میگیرن. بعد نگاهی به من کرد و گفت: از همه‌ی اینا که بگذریم حالا با چه رویی تورو تحویل آقا بدم،حتما میپرسه که تو رو برای چی اینجا آوردم.چند روزی مسجد بمون و خونه نرو.من هم میرم جبهه تا جنگ تموم نشه نباید سرو کله ام اینجا پیدا بشه.باید یه داستان سر هم کنم و آقارو آماده کنم،بعد باهم میریم خونه‌.فقط قول بده گاهی با یه نوشته مارو از سلامتی ات نطلع کنی. با ناراحتی گفتم: چی؟؟ نوشته؟؟ توی این بزن بزن من چطوری قول بدم، نه نمی تونم،من کاغذ و قلم از کجا گیر بیارم. با عصبانیت گفت: با التماس و گریه زاری،کریم رو راضی کردی و از تهران اومدی اهواز،توی این آتیش و خون حالا حتی زیر بارِ یه خط نامه نمی روی که لااقل دلمون آشوب نباشه؟؟ گفتم: آخه تو این آتیش و خون من دنبال کاغذ و قلم و نامه نوشتن باشم،چی بنویسم؟ گفت: بابا چقدر برای دو کلمه نوشتن چانه می زنی.نگفتم شاهنامه بنویس،فقط بنویس«من زنده ام» نمی دانستم چرا باید بنویسیم من زنده ام.بااین حال بی اختیار با انگشت در خیال خودم روی پایم نوشتم:«من زنده ام » به راستی مرگ چه ارزان شده بود!! مسجد،روبه روی خانه‌ی ما بود.وقتی رسیدم،خواهرا مشغول آشپزی و تدارکات و بسته بندی بودند. 🚨کپی باذکرمنبع 🪴بادِلورانه همدل شو ✨ 🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا