#فصل_چهارم_جنگ_و_اسارت
#من_زنده_ام
#پارت_۷۳
آرامش،صفت گمشدهی شهر بود.از هر گوشهی شهر صدای شیون و فریاد شنیده میشد.مردم باچشم های حیرت زده ومضطرب به مناظره نگاه میکردند و انگشت حسرت به دندان گرفته بودند.دیگر خبری از آن همه زیبایی نبود.
سلمان ماشین را کنار زد و با عصبانیت رو به اسرا گفت: به شما هم میگن مرد؟؟ به شما میگن سرباز؟؟ به شماهم میگن انسان؟ شما غیرت دارین؟ جنگ از مرز شروع میشه،سربازا با اسلحه روبه روی هم میجنگن،می کشن و کشته میشن و جنگ توی همون مرزها هم تموم میشه. اولین روز جنگ،روز اول مدرسه؛بمب هاتون رو روی سر بچه مدرسه ای ها و معلم ها خالی کردین.
نمی دانستم سلمان بااین اسرا چه کار داشت و این اسرا را می خواست به کجا تحویل بده. از او پرسبدم و متوجه شدم که مقصد انها سپاه است. من هم میخواستم خودم را به سپاه معرفی کنم اما با هر انفجار و حادثهای التماس می کردم: منو همین جا پیاده کن،می خوام برم کمک کنم.
سلمان اجازهی پیاده شدن از ماشین را به من نمیداد. اشک در چشمان من و او حلقه زده بود. سعی میکرد آرامم کند. میگفت: معصومه اول باید این امانت ها رو تحویل بدم.
بلاخره وارد مقر سپاه شدیم. اسرا را داخل بردو تحویل داد. سلمان بعداز چند دقیقه پرس و جو گفت : مثل اینکه همهی خواهرای ذخیرهی سپاه و پشتیبانی ،تو مسجد مهدی موعود هستن،شماهم فعلا برواونجا.
مسجد مهدی موعود ستاد پشتیبانی جبهه و جنگ شده بود و خواهر ها آنجا بودند.
گفت: اونجا بهتر میتونی کمککنی،هر جا نیرو بخوان از مسجد میگیرن.
بعد نگاهی به من کرد و گفت: از همهی اینا که بگذریم حالا با چه رویی تورو تحویل آقا بدم،حتما میپرسه که تو رو برای چی اینجا آوردم.چند روزی مسجد بمون و خونه نرو.من هم میرم جبهه تا جنگ تموم نشه نباید سرو کله ام اینجا پیدا بشه.باید یه داستان سر هم کنم و آقارو آماده کنم،بعد باهم میریم خونه.فقط قول بده گاهی با یه نوشته مارو از سلامتی ات نطلع کنی.
با ناراحتی گفتم: چی؟؟ نوشته؟؟ توی این بزن بزن من چطوری قول بدم، نه نمی تونم،من کاغذ و قلم از کجا گیر بیارم.
با عصبانیت گفت: با التماس و گریه زاری،کریم رو راضی کردی و از تهران اومدی اهواز،توی این آتیش و خون حالا حتی زیر بارِ یه خط نامه نمی روی که لااقل دلمون آشوب نباشه؟؟
گفتم: آخه تو این آتیش و خون من دنبال کاغذ و قلم و نامه نوشتن باشم،چی بنویسم؟
گفت: بابا چقدر برای دو کلمه نوشتن چانه می زنی.نگفتم شاهنامه بنویس،فقط بنویس«من زنده ام»
نمی دانستم چرا باید بنویسیم من زنده ام.بااین حال بی اختیار با انگشت در خیال خودم روی پایم نوشتم:«من زنده ام »
به راستی مرگ چه ارزان شده بود!!
مسجد،روبه روی خانهی ما بود.وقتی رسیدم،خواهرا مشغول آشپزی و تدارکات و بسته بندی بودند.
#فصل_چهارم_جنگ_و_اسارت
#من_زنده_ام
#پارت_۷۳
🚨کپی باذکرمنبع
🪴بادِلورانه همدل شو ✨
🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
حسن کاتب کربلاییenc_16883357728203409692027.mp3
زمان:
حجم:
2.6M
_أز خُـــــوشبختےمــٰـــا ↡↡
⇠دٰاشتـــــن «؏ـشق عـَــــلّےﷺ𑁍➺»
أست ۔۔۔
_مـــــٰا کہ بــــٰـا ⇇؏ــِشق عـــــلّےﷺ؛
◇◇ کَســـــب سعـــٰــادت کَردیـــــم✿⇉
اَلّلهُمـّ؏َجِّللِوَلیِّڪَالفَرَجَ❤️
#عید_غدیر
🪴بادِلورانه همدل شو ✨
🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
.
✨ السلام علیک یا صاحب الزمان ✨
✨ السلام علیک یا آل یاسین ✨
سلام امام زمانم✋🏻🌸
سلام مهدی جانم🦋🕊
.
.
خـدایـا🤲🏻
سـپیـده کـه مـیدمـد، دلـم را بـا یـادِ تـو بیـدار مـیکنـم🌻
بـرای ایـن صـبـحِ تـازه، بـرای نـفـسِ آرام، و بـرای فرصـتـی کـه دوبـاره بـخـشـیدی، شـکـرگـزارم.🌼✨
پـروردگـارا، امـروز را بـا نـورِ هـدایـتـت پـیـشِ رویـم روشـن کـن.☀️🍋
زبـانـم را بـه صـدق و مـهـربـانـی بـیـارای ؛ دلـم را از اضـطـراب تـهـی کـن و قـدمهـایـم را بـه سـوی خـیـر، آرامـش و بـرکـت اسـتـوار سـاز.🌸
خدایـا،امـروز را بـرایـم روزی سـرشـار از لـطـف، امـیـد و رضـایـت قـرار ده. 📿🪞
آمـیـن.🕊🍀
✋🏻
یـا علـی گـفـتم و از گـفـته خـود دلـشـادم💚
اشهد ان علی ولی الله 💚🌱
.
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨
السـلـام عـلیـک یـا امـیـر المـومـنیـن عـلـی عـلـیه الـسلـام 💚🤍
آقاجان دلتنگ نجفیم 🥺
قربون ایون طلات✨💚🤍
✨