Haaj Amir Kermanshahi@abaratinfo - Haaj Amir Kermanshahi.mp3
زمان:
حجم:
3.1M
دعـواهـا سـره اسـم حیـدره⚔
🪴بادِلورانه همدل شو ✨
🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
💚
••● الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّكِينَ بِوِلاَيَةِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْأَئِمَّةِ عَلَيْهِمُ السَّلاَمُ ●••
💚
✨
عیـدی عیـد غدیـر 💚 مـون🥺
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّكِينَ بِوِلاَيَةِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْأَئِمَّةِ عَلَيْهِمُ السَّلاَمُ
https://eitaa.com/ansar_alreza1
ممنونم💕
.
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آیه مباهله برترین فضیلت امیرالمومنین علیهالسلام در قرآن است
🎙حجتالاسلام انصاریان
#روزشمار_تاریخ
#ذیالحجه_۲۴
#مباهله_پیامبر_با_مسیحیان_نجران
🪴بادِلورانه همدل شو ✨
🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
#فصل_چهارم_جنگ_و_اسارت
#من_زنده_ام
#پارت_۷۴
خواهر دشتی تا چشمش به من افتاد،گفت: خانم کجایی ؟؟ ستارهی سهیل شدی،زن های حامله و مادرهای شیرده پای این قابلمه ها وظرف ها ایستادن.
گفتم: دِد من برا زایمان زن داداشم تهران رفته بودم،آبادان نبودم،حلالم کنید.
از روز سوم جنگ هم در ستاد پشتیبانی جبهه و جنگ اهواز بودم.برای اینکه غیبتم را در چند روز اول جنگ جبران کرده باشم،داوطلب کار های سخت می شدم تا از دل خواهر دشتی در بیاورم.او هم یک ملاقه به اندازهی قدم به دستم دادو گفت: جریمه ات اینه که تا صبح گندم هم بزنی.فردا صبح میخوایم به رزمنده ها حلیم بدیم.
خواهر دشتی گفت: آذوقه داره تموم میشه ،شما چون با فرمانداری در ارتباط هستین با خواهر منیژه رحمانی به فرمانداری برید و مقداری مواد غذایی خشک بیارید.
من و منیژه به فرمانداری رفتیم ولی گفتند:باید تا دوسه روز دیگه که مجوز تخلیهی انبارهای آذوقهی شرکت نفت صادر بشه،صبر کنید.
باخودم گفتم: خب تا سه روز دیگه جنگ تمومه.اما خواهر دشتی گفت: پس برید از همسایهها،ذخیرهی خونه هارو بگیرید.
همسایه ها برای جبهه و رزمنده ها،جونشون روهم میدن.
این حرف یعنی اینکه بچه ها از خواب بیدارشوید،جنگ تازه شروع شده.
او درست میگفت.تمام شهر را غیرت و جوانمردی پر کرده بود. مال من و مال تو معنی نداشت.جان من و جان تو مطرح نبود.هرکه هرچه داشت در اختیار دیگران می گذاشت ومال،مال همه بود.
چون مسجد در محلهی خودمان بود،به یاد قولی که به سلمان داده بودم.یک تکه کاغذ پیدا کردم و نوشتم:من زنده ام_ مسجد مهدی موعود.
کوچه سوت و کور بود. از صدای دعوا و بازی بچه ها خبری نبود.
هیچ بویی جز بوی باروت در کوچه به مشام نمی رسید. در خانهی ماهم مثل همه خانه ها باز بود.
به داخل خانه رفتم.می دانستم در آن ساعت آقا خانه نیست.خانه خالی و یاکت بود.دوچرخهی علی که هیلی طرفدار داشت و بچه ها سرش دعوا داشتند،بی صاحب گوشه ای افتاده بود.یادداشتم رابه شیشهی ترک خوردهی اتاق چسباندم.از شدت صدای انفجار ها،شیشه ها یک خط در میان ترک خورده بودند.سکوت آزارم می داد.انگار سال ها بود کسی در این خانه زندگی نمیکرد.
انگار نه انگار که تاهمین چند روز پیش من و خواهر و برادرانم در این خانه می خندیدیم.غیبت مادرم که مثل نقش گل بر دیوار آشپزخانه بودو هیچوقت آشپزخانه بی او ندیده بودم توی ذوق می زد.
آشپزخانه به جای بوی دمپختک،بوی ماندگی می داد.
اتاق پذیرایی را خاک گرفته بود تنها قاب عکس آقا با چهرهای باابهت همچنان به دیوارش آویزان بود.از هر طرف که به قاب نگاه می کردم چشمان آقا،همان چشم های پر ابهت مردانه بود که مرا دنبال می کرد و به من خیره شده بود.دلم برای آقا تنگ شده بود.تا کی باید منتظر می ماندم تا سلمان قصه ای بسازدو من بتوانم بدون ترس و دلهره به خانه بروم.
رفتم توی انبار آخرین رَشَن ( خوار و بار که شرکت نفت داده بود) راجمع کردم.به جای اینکه عدس هارا به مسجد ببرم و آنجا پاککنم روبه روی عکس آقا نشستم و مشغول پاک کردن عدس شدم.زمان آمدن آقا نبود اما یکباره آقا بالای سرم حاضر شد.
#فصل_چهارم_جنگ_و_اسارت
#من_زنده_ام
#پارت_۷۴
🚨کپی با ذکر منبع بلامانع است.
🪴بادِلورانه همدل شو ✨
🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋