eitaa logo
° 💕✨دِلــــوُرانــــــــه🇮🇷 °
313 دنبال‌کننده
451 عکس
139 ویدیو
1 فایل
دلورانه 🪴 اینجا کنار همدیگه کتاب میخونیم📚 ترجیحا زندگی نامه شهدا💚 روزمـرگـی‌هـا،لبـخنـدهـا و رنـگ‌هـای زنـدگـی مـن 🩷 انگـیزشـی وحالِ خوب💕✨ لحظه هایی برای آرامش دل💓 به رنگ خدایی🫀 کپی❌باذکرمنبع✅ 🕊️تولد:۶/اسفند/۱۴۰۴🪽 جانِ‌دل👇: @adminsolindora
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هر دو از دیدن هم جا خوردیم.من از دیدن او خوشحال و هیجان زده شدم اما او که از دیدن من ناراحت شده بود. آقا با تعجب گفت: تو اینجا چکار میکنی؟؟ برای چی اینجایی ؟؟ کریم چطور او رو رها کرده؟؟ رحیم چطور تورو رها کرده ؟ با کی اومدی ؟؟ چند روزه اینجایی؟؟ الان کجایی ؟؟ چنان پشت سر هم سوال می کرد که فرصت نمیکردم به او جواب بدهم.با شرمندگی اورا نگاه کردم.وقتی برایش توضیح دادم طی این مدت چکارهایی در مسجد انجام داده ام،خوشحال شد.قرار شد او بیرون از خانه با کیسه های شنی سنگری بسازد.از من خواست هرشب بدون استثنا تحت هر شرایطی به خانه بیایم.من هم قول دادم شب ها برای استراحت به خانه برگردم. حالا دوتا قول داده بودم؛ یکی به سلمان و دیگری به آقا.آذوقه هایی راکه از همسایه ها گرفته بودم کیسه کیسه در چند نوبت به مسجد رساندم. دوشب بعد طبق وعده ای که به آقا داده بودم به خانه رفتم،آقا سنگر کوچک و جمع و جوری سرکوچه ساخته بود که با دیدن آن یاد قبرهایی می افتادم که برای مراقبه وغلبه بر ترس از مرگ در آنها میخوابیدیم. کف سنگر یک پتو و یک بالش کوچولو انداخته بود. یک توری هم به عنوان سقف سنگر کار گذاشته بود که پشه و مارمولک و جانوران موذی نتواند وارد آن شوند. با دیدن این همه ذوق و سلیقه لبخندی زدم و گفتم:آقا اینکه سنگر نیست این مثل تخت ملکه هاست. بغلم کرد و پیشانی ام را بوسید و گفت: مکه تو چی از ملکه کمتر داری،تو هم ملکه بابایی دیگه!! 🚨کپی باذکرمنبع 🪴بادِلورانه همدل شو ✨ 🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به وقت ..:۲۰🕌 الـسلام علـیک یـا علـی بـن موسـی الرضـا 💚 ✨
«اَللّهُمَ‌ غَیِّرْ سُوءَ حالِنا بِحُسْنِ حالِکَ»🤲 ـــــــ یک شنبتون بخیر...🪴 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هیچ گاه آن چهره‌ی مهربان و دوست داشتنی با ان دست های بزرگ و پینه بسته از کار و رنج که آن شل به روی سرم کشید از خاطرم نمیرود.آن دست های مهربان و دوست داشتنی رااز صمیم قلب بوسیدم. یادم آمد یادداشت دوم راهم باید برای سلمان بگذارم.دوباره نوشتم:«من زنده ام» و آن را به شیشه‌ی ترک خورده‌ی اتاق چسباندم. صدای سوت خمپاره ها لحظه ای قطع نمیشد.شعله هایی که از سوختن شهر بر می خاست،شب و تاریکی را بی معنا و همه جارا روشن کرده بود.گوش شهر از صدای خمپاره ها پر شده بود. آقا برای اینکه مرااز فضای ملتهب و وحشت آور صدا و آتش خمپاره ها دور کند با خاطرات جنگ ها و تاریخ و شعر و ادبیات سرگمم کرد. مثل همیشه که با آمدن فصل پاییز ژاکت های بافته شده‌ی سال های قبلی را میشکافت و مدل و طرحی نو می بافت،با کلافی به رنگ گل بهی زاکتی برایم سرانداخته بود و بی آنکه حتی یک نگاه به بافته هایش بیندازد،همان طور که حرفه ای می بافت گفت: همه‌ی آدم ها تو زندگیشون یبار،جنگ میبینن،اما من دو جنگ رو دیدم؛هم جنگ ۱۳۲۰ رو دیدم و هم جنگ ایران و عراق رو. در همسایگی ما چند نفر دیگر هم سنگر ساخته بودند دور آقا جمع شده بودندو دائم به آقا که صدای دلنشین و محزونی داشت می گفتند: مشدی دلمون گرفته،یه دهن فایز بخون دلمون رو سبک کنیم. آقا گفت: حالا وقت فایز نیست.صدای این خمپاره ها خودش فایزه.کی حوصله‌ی فایز داره.اما اصرار آنها کار ساز افتاد و صدای محزون آقا در آمد. 🚨کپی باذکرمنبع 🪴بادِلورانه همدل شو ✨ 🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋