#فصل_چهارم_جنگ_و_اسارت
#من_زنده_ام
#پارت_۷۸
این دام ها تحت مالکیت پالایشگاه آبادان بودند.دیری فارم سرمایهی ملی ارزشمندی برای کشور محسوب می شد و الان در تیررس کامل عراقی ها قرار گرفته بود.بعضی از گاو ها ترکش خورده و تلف شده بودند و بعضی که شرایط کشتار آنها فراهم بود با مجوز توسط افراد خبره قبل از تلف شدن،ذبح و به محل های پخت غذا ارسال می شدند.
بعضی از گاوها آنقدر عصبی و بی قرار شده بودند که اجازه نمی دادند کسی به آنها نزدیک شود. راستش من هم اول کار وقتی به چشم های گاوها نگاه می کردم و می ترسیدم،تا اینکه یواش یواش با راهنمایی زن های عرب به گاوها نزدیک شدم.
یکی از زنان عرب برایمان توضیح داد که قبلاً شیر این گاو ها با دستگاه های پیشرفتهی مدرن دوشیده می شده،حالا آنجا برق ندارد و گاو ها پرشیر شده اند و ما میخواهیم شیرشان را بدوشیم.هرکدام از اینها روزانه پنجاه تا هشتاد لیار شیر می دهند.
گاوهای درشت هیکلی که هرکدام از ما زیر یک لنگشان جا میشدیم،منتظر بودند که آنها را بدوشیم.با راهنمایی زنان عرب که دامداران سنتی بودند تا غروب آن روز توانستیم باده بشکه شیر و انگشتان زخم و زیلی به مسجد برگردیم و برای فردای رزمندگان شیر برنج درست کنیم.
شیر ها انقدر چرب بود که تا چند روز از آن سر شیر میگرفتیم.هیچ نقطه ای از شهر امن نبود.بعضی از گاو ها باردار و نزدیک به وضع حمل بودند. برادر جعفر مدنی زادگان آنها را از آغل در آورد و به گاراژی نزدیک ایستگاه دوازده انتقال داد.
دستگاه شیر دوش راهم تعمیر کردند و با برق ژنراتور به کار انداختند. جالب اینکه گاوهایی که موقع دوشیدن شیر از ما رَم می کردند صدای دستگاه مکانیزهی شیر دوش را که شنیدند همگی به صف شدند.
بعد از اینکه ایستگاه دوازده مورد هجوم بعثی های عراقی قرار گرفت آنهارا به زمین چمن ورزشگاه منتقل کردند.
یک روز دیگر گذشته بود. حال آبادان روز به روز بدتر میشد. دود غلیظ ناشی از سوختن تانکرهای عظیم نفتی،این سرمایهی ملی،تمام شهر را فراگرفته بود.
هرکس که مسجد کار میکرد عزیزی هم در جبهه داشت که از حال و روزش بی خبر بود.آژیر حملهی هوایی که موزیک متن روزهای زندگی ما شده بود هر روز شدید تر میشد و ریتم یکنواخت و طولانی اش آزارمان می داد. اضطراب و دلواپسی،احساسی دائمی بود که از ما جدا نمیشد.
#فصل_چهارم_جنگ_و_اسارت
#من_زنده_ام
#پارت_۷۸
🚨کپی باذکرمنبع
🪴بادِلورانه همدل شو ✨
🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
💛🍃
_ تراپـیـسـت؟!
+ نـه مـمــنون!
مـا خـودمـون آق&ایِ
درمـان کـنندهٔ زخـم هـای دل داریـم..❤️🩹
#امام_رضا
حسن عطایینماهنگ مهربون اباالفضل.mp3
زمان:
حجم:
3.7M
همیشه دردامو میگم به جوون ام البنین 🖤🥀
🪴بادِلورانه همدل شو ✨
🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
° 💕✨دِلــــوُرانــــــــه🇮🇷 °
همیشه دردامو میگم به جوون ام البنین 🖤🥀 🪴بادِلورانه همدل شو ✨ 🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672
تـوایـن شـبـا حـتـمـا مـنـو دعـا کـنـیـد 😭😔🤲🏻
#فصل_چهارم_جنگ_و_اسارت
#من_زنده_ام
#پارت_۷۹
خواهران متأهل با دیدن برادر هایی که از جبهه برای بردن غذا می آمدند سراسیمه و مضطرب حال همسرانشان را جویا می شدند و بعضی وقت ها به جای خبر سلامتی،خبر شهادت همرانشان به آنها می رسید.صحنه ها بسیار غم انگیز و ناراحت کننده بود اما بردباری خواهران در برابر حوادث اخباری که از جبهه می آمد ستودنی بود.باورم نمی شد ظرفیت آدمی تا به این حد باشد که خبر مرگ عزیزش را بشنود و دم نزند وضجه نکند. جنگ،تلخ و طاقت فرسا بود.
در مسحد با خواهران دشتی مشغول گفتگو بودم. به او گفتم: از وقتی به اردوی منظریهی تهران رفتم خیلی وزن کم کردم. فکر کنم وزنم به زیر چهل کیلو رسیده. شلوارم توی دست و پام گیر میکنه،دنبال یه سنجاق قفلی به این در و اون در میزنم.
زندگی خصوصی تعطیل شده و همه چیز از روال طبیعی اش خارج شده بود.به ندرت می توانستم به خانه بروم و خبر بگیرم. منتظر فرصتی بودم که به خانه بروم و سر و گوشی آب بدهم و احوال آقا و بچه هارا بگیرم و یک سنجاق قفلی هم بردارم و به قولی که به سلمان و آقا داده بودم عمل کنم. روی یک تکه کاغذ نوشتم «من زنده ام» و راهی خانه شدم. آقا هر چند وقت یک بار به خانه سر می زد. چندتا مرغ داشتیم که تخم دو زرده می گذاشتند.
#فصل_چهارم_جنگ_و_اسارت
#من_زنده_ام
#پارت_۷۹
🚨کپی باذکرمنبع
🪴بادِلورانه همدل شو ✨
🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
مداحی آنلاینمداحی آنلاین - روضه جانسوز حضرت ابولفضل العباس(ع).mp3
زمان:
حجم:
5.9M
حضرت ابولفضل العباس(ع)
حجت الاسلام👇
#دارستانی🎙
#سخنرانی🔊
#تاسوعا🏴
🪴بادِلورانه همدل شو ✨
🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
🏴عاشورای حسینی تسليت باد 🏴
عاشورا قصه دل بریدن از تمام تعلقات دنیایی
و رسیدن به احدیت هست
عاشورا حُریَّت است
آزادگی ایست
یک عشق لایتنهایی ایست...💔
#عاشورا