° 💕✨دِلــــوُرانــــــــه🇮🇷 °
#فصل_چهارم_جنگ_و_اسارت #من_زنده_ام #پارت_۷۹ خواهران متأهل با دیدن برادر هایی که از جبهه برای بردن
#فصل_چهارم_جنگ_و_اسارت
#من_زنده_ام
#پارت_۸۰
تخم مرغ ها را جمع میکرد و به بیمارستان O,P,D که محل کارش بود می برد و به مجروحان شیر و تخم مرغ دو زرده می داد که تقویت شوند و زودتر بهبود پیداکنند. بین راه بودم که از رادیوی جیبی که همیشه به گوشم جسبیده بود آژیر وضعیت قرمز اعلام شد و به دنبال آن صدایی نزدیک تر و مهیب تر از همیشه زمین را شکافت.همه در حالی که فرش زمین شده بودیم گوش هارا گرفته و سر هارا توی سینه جمع کرده بودیم.بعد از قطع صدای ضد هوایی و فرار میگ ها،دودی سفید رنگ در مسیر کوچهی ما به هوا برخاست.شتابان و سراسیمه به سمت خانه دویدم.هرچه میدویدم خانه دور تر میشد.پاهایم کرخت شده بود.چشم هایم را فشار میدادم تا خانه را ببینم اما دیگر خانه ای در کار نبود.خانه نه در داشت و نه دیوار.حیات خانه به گودالی بزرگ تبدیل شده بود.بوی مرگ تمام کوچه را پر کرده بود.دهنم گس شده بود.حتی آب دهانم را به زور قورت میدادم.خانهی زری هم کاملا ویران شده بود.
صدای آقا مرا از آن وضع نجات داد.آقا در گوشه ای از آشپز خانه سنگر گرفته بود.باور نمیکردم.اورا بغل کردم و گفتم:آقا تو سالمی،جاییت ترکش نخورده؟؟؟
خودش هم باورش نمیشد.فکر میکرد حتما ترکش خورده اما بدنش داغ است و متوجه نیست.تمام درو دیوار و کمد و یخچال سوراخ سوراخ شده بود.دیوار حیاط ریخته بود.به سرش دست زدم خیس بود.بانگرانی به دست هایم نگاه کردم؛خوشبختانه کف صابون بود.سروصورتش را که پراز گرد و خاک و کف و صابون بودمی بوسیدم و خدا را شکر می کردم.با عصبانیت گفت:
ــــ خدا خیر داده ها با هواپیما میان و بمباران می کنن و برمیگردن،تازه صدای آژیر قرمزشون بلند میشه!!حمام بودم،شامپو به سرم زدم و رفتم زیر دوش که دیدم آب تانکر تموم شد.لباس پوشیدم ویه قابلمه برداشتم که از باغ آب بگیرم و سرم رو بشورم که صدای هواپیما رو شنیدم.قابلمه رو گذاشتم رو سرم گوشه ای نشستم.»
دو ترکش جانانه به ته قابلمه اصابت کرده و مانع از این شده بود که ترکش ها به سر آقا بخورد.تر کش از یک طرف قابلمه وارد و از طرف دیگر آن خارج شده بود.ضربه به حدی بود که قابلمه را به گوشه ای پرتاب کرده بود.آقا قابلمه را برداشت و نگاهی به دور و برش کرد و گفت: جلل خالق!! راست میگن که مرگ دست خداس.نگاه کن!!
فلک در آسمان سنگ میتراشد
ندانم شیشهی عمر که باشد
#فصل_چهارم_جنگ_و_اسارت
#من_زنده_ام
#پارت_۸۰
🚨کپی باذکرمنبع
🪴بادِلورانه همدل شو ✨
🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
سلام امام زمانم ❤️
هر جمعه در شهری دعای ندبه میخوانیم
تا یوسف گمگشته! باز آیی به کنعان ها
#جمعه
#یاصاحبالزمان
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💥 اداهای مذهبی ، شما رو از این که بارِ امام زمانتون رو بردارید، غافل نکنه ....❗️
🪴بادِلورانه همدل شو ✨
🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
💎 #زیارت_روز_جمعه
🤲 زیارت امام زمان علیهالسلام در روز جمعه:
📿السَّلامُ عَلَيْكَ يَا حُجَّةَ اللّٰهِ فِى أَرْضِهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَا عَيْنَ اللّٰهِ فِى خَلْقِهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَا نُورَ اللّٰهِ الَّذِى يَهْتَدِى بِهِ الْمُهْتَدُونَ، وَيُفَرَّجُ بِهِ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ، السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْمُهَذَّبُ الْخائِفُ، السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْوَلِىُّ النَّاصِحُ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَا سَفِينَةَ النَّجاةِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَا عَيْنَ الْحَيَاةِ، السَّلامُ عَلَيْكَ، صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْكَ وَعَلَىٰ آلِ بَيْتِكَ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ، السَّلامُ عَلَيْكَ، عَجَّلَ اللّٰهُ لَكَ مَا وَعَدَكَ مِنَ النَّصْرِ وَظُهُورِ الْأَمْرِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَا مَوْلاىَ، أَنَا مَوْلاكَ عَارِفٌ بِأُولَاكَ وَأُخْرَاكَ، أَتَقَرَّبُ إِلَى اللّٰهِ تَعَالَىٰ بِكَ وَبِآلِ بَيْتِكَ، وَأَنْتَظِرُ ظُهُورَكَ وَظُهُورَ الْحَقِّ عَلَىٰ يَدَيْكَ.
🪴بادِلورانه همدل شو ✨
🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
#فصل_چهارم_جنگ_و_اسارت
#من_زنده_ام
#پارت_۸۱
حمام کاملا تخریب شده بود.داخل باغ کنار فلکهی آب هم که محل اصلی بمباران بود،ویران شده بود.هراسان دست مرا گرفت و گفت: باید فوراً از اینجا دور بشیم چون همیشه به هوای اینکه مردم در اینجا جمع می شن،عراقی ها دوباره اینجا رو می زنن.آسمان شهر از میگ های عراقی خالی نمیشد.آنها تأسیسات صنعتی و مهازن نفتی ومراکز نظامی را همزمان زیر آتش گرفته بودند.بامیگ جنگی،مردم بی دفاع را دنبال می کردند.آقا دستم را توی دستش گرفت و باسرعت ازاین کوچه به آن کوچه می دویدیم اما نمی دانستیم به کدام کوچه و خیابان پناه ببریم و سنگر بگیریم. حتی سنگر ملکهی بابا هم نا امن شده بود.
یک دستم در دست آقا و یک دستم به شلوارم بود و میدویدم.یادمپآمد که ا۲لا آمده بودم سنجاق قفلی بردارم. هرچه التماس کردم که به خانه برگردیم،من یک کار مهم دارم،آقا قبول نمیکرد و می گفت:تانفس داری بدو.
گفتم: آقا کارم واجبه.
آقا گفت: ولی الان احتیاط واجب تره.خونه و این محل زیر آتیش عراقیاس.
گوشه ای دست در دست هم چمباتمه زده بودیم و دور برمون را می پاییدیم.
آقا با بغض گفت: دیشب یه ساعت زیشتر نتونستم بخوابم.توی این یه ساعت خواب دیدم،نگین انگشتر شرف الشمسم رو گم کردم و هرچی میگردم پیداش نمیکنم.با خودم گفتم استغفرالله مگه زمین دهن باز کرده،آخه آدم توخونهی خودش چیزی رو گم کنه و پیدا نشه؟؟ آقا اگه کارت مهم نیست نریم تا یه چند ساعتی بگذره و محله امن و آروم بشه.
گفتم: اما من کارم خیلی مهمه.
با التماس و اصرار دوباره بدون اینکه لحظه ای دست هایش را از دستم گدا کند،به سمت خونه رفتیم.یاد فایز خوانی حزین آقا با شعر « بی من مرو» افتادم.انگار آقا دست هایم را به دست هایش زنجیر کرده بود.پاورچین پاورچین از کنار دیوار های آوارشده به سمت خونهای که زخمش تازه بود راه افتادیم.نمی دانستم دراین خانهی زخمی بی در و دیوار چه چیزی را از کجا پیدا کنم.پتوهای مهمان خانه که مادرم ملافه هایشان را همیشه سنجاق می کرد،گرد و خاکی شده بودند و ترکش خمپاره ها،تکه پاره و سوراخشان کرده بود اما هنوز هم گویی در انتظار میهمان بودند.بلافاصله یکی از آن سنجاق های بزرگ پتو را در آوردم.
#فصل_چهارم_جنگ_و_اسارت
#من_زنده_ام
#پارت_۸۱
🚨کپی باذکرمنبع
🪴بادِلورانه همدل شو ✨
🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋