سلام
از آخرین روز سال🌝
و
از آخرین روز ماه رمضان 🌙
و
از بدوبدوهای روز آخرین روز ها🏃♂
° 💕✨دِلــــوُرانــــــــه🇮🇷 °
#فصل_اول_کودکی📚 #من_زنده_ام #پارت_۱۱ کودکی 📕 حجب و حیا آنقدر بین زن ها زیاد بود که حتی نمیخواستن
#فصل_اول_کودکی📚
#من_زنده_ام
#پارت_۱۲
کودکی 📕
توی همین صداها وبازی ها،صدای پسر ها می آمد که می گفتند:« پسرا شیرن مثل شمشیرن،دختراموشن مثل خرگوشن.»
هیچ چیز نمی توانست بیشتر از این به من زور و قدرت بدهد.باسرعت شروع کردم به دویدن،آب تندو به آن بزرگی برایم کوچک شده بود اما هرچه نزدیک تر می شدم بزرگ و بزرگتر می شد.پاهای کودکانه ام قدرت پریدن نداشتند اما برای اینکه به صفر سیاه و جعفر دماغ که دختر هارا مسخره می کردند ثابت کنم می تونم،به جای پریدن به پرواز در آمدم ودر همان حال صدای جلنگه ای به گوشم رسید که مرا به یاد مادرم وننه بند انداز و در قفل شده انداخت.سراسیمه برگشتم. وقتی به در خانه رسیدم مادرم و همسایه ها وننه بند انداز هنوز بودند.به در اتاق که رسیدم محض دلخوشی جیب هایم راگشتم. خیلی دلم می خواست کلید توی جیبم باشد اما جیبم خالی بود.
صدای مادرم را می شنیدم که با عصبانیت فریاد میزد:مصی کجایی ؟؟😡اگه دستم بهت برسه! درو باز کن کجا رفته بودی؟! دوساعته همه رو کاشتی اینجا،مردم مارو زندگی دارن.
نمی توانستم بگویم چه شده وکلید کجاست. بازی های شاهانه کاردستم داده بودتنها چیزی که می تونستم به مادرم بگم این بودکه بروم کلید رابیاورم.شتابان برگشتم سراغ کلید را از آب تندو گرفتم.دلم میخواست بلند بلند گریه کنم اما پسرها هنوز داشتند بازی می کردند.نمی خواستم جلوی آنها کم بیاورم.من با بغضی که فرو می خوردم سعی می کردم خودم را آرام نشان دهم.
دوباره برگشتم پشت در.علاوه برمادرم صدای همسایه ها هم درآمده بود.
ننه بندانداز هم سخت نیازمند دست به آب شده بود.تنهاچیزی که می توانست به من کمک کند این بود که شروع کنم به بلند بلند گریه کردن.با گریه و زاری گفتم: کلید را گم کردم.
برگشتن و بچه ها ومردهای خانه نزدیک شده بود.بالاخره مادرم راضی شد همسایه ها را خبر کنم.اول از همه شوهر صغری خانوم که منقلی و شیره کش محل و دست و پا چلفتی بود آمدجلو ودسته ی درراتکان داد.مثل اینکه دست جادویی داشته باشد تعجب کردکه چرا در باز نمی شود.بی حال و مشنگ گفت: احتمالا این در قفله!
همه زدند زیر خنده و گفتند: کشف کردی اوسا!؟ دمت گرم آقا خلیلی،درست فهمیدی ؛درقفله،کلیدش هم گم شده.
باشنیدن این حرف،باعصبانیت صغری خانوم راصدازدوپرسید:اینجااومدی چکار!؟
میخواست همانجا دادگاه تشکیل بده.خدیجه ومنیژه که مادرشان داخل اتاق بود شتابان به خانه رفتندوپدرشان را آوردند.
شوهرسکینه خانوم زور و بازوی خوبی داشت اما قفل خانه های شرکت نفتی بازور و بازو هم باز نمیشد.
اکبراقا که قلدر محله بود وفقط از تکان های سبیل پر پشتش می شد فهمید حرف می زند واگر زیر لب چیزی می گفت شنیده نمیشد ،به حرف آمده بود و می گفت: حالا همتون رفتین این تو چه کار ؟؟
چرادر رو روی خودتون قفل کردین؟؟وقتی میگن زن ها یه تخته کم دارن دروغ نمیگن.
از پسربچه های کوچه گرفته تامردهای بزرگ هرکسی یک چیزی توی این قفل فرو می کردندتا زبانهی آن را عقب بکشدوکار گشا شود.
#فصل_اول_کودکی📚
#من_زنده_ام
#پارت_۱۲
🚨 کپی باذکر منبع
📔
شایسته نیست به سخنی که ازدهان کسی خارج شد،گمان بد ببری چراکه برای آن برداشت نیکویی می توان داشت.
#نهج_البلاغه
#حکمت۳۶۰
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖤
.
آقاجان یه دلتنگی به دلتنگی هامون اضافه شده😭😔
شما که رفتی ماموندیم و دلی که فقط بادیدن شماآروم میشه ❤️🩹
🪴بادِلورانه همدل شو ✨
🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
❤️🩹🩶🖤
° 💕✨دِلــــوُرانــــــــه🇮🇷 °
🖤 . آقاجان یه دلتنگی به دلتنگی هامون اضافه شده😭😔 شما که رفتی ماموندیم و دلی که فقط بادیدن شماآروم م
تعدادی از عزیزانی که تو این فیلمن الان فقط ی تصویر و صدا ازشون مونده😔
دلتنگ همتون هسیم❤️🩹
° 💕✨دِلــــوُرانــــــــه🇮🇷 °
#فصل_اول_کودکی📚 #من_زنده_ام #پارت_۱۲ کودکی 📕 توی همین صداها وبازی ها،صدای پسر ها می آمد که می گف
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
⭕️ستاد استهلال دلهای مؤمنین اعلام کرد:
این ماه، در عید فطر امسال رؤیت نخواهد شد... 😭😭😭
#رهبرم🫀
🖤🇮🇷❤️🩹🫀
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقا امسالم سال نو رو تبریک گفته بهمون 😍
یا مقلب القلوب و الابصار....
🪴بادِلورانه همدل شو ✨
🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
🖤
.
عیدتون مبارک عزیزان دلم🫀
امیدوارم که امسال همون سالی باشه
که سالها انتظارشو کشیدی🥀
و امسال،سال ظهور اقاجانمون امام زمان مون باشه🤲🍃🌼
طاعات و عبادات تون هم قبول درگاه حق 🌝
🖤🌙🇮🇷🌷