969K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱خدایا آرزوهای مان محال نیست ، اجابتت را می خواهد ...
#نور_الهی
🪴بادِلورانه همدل شو ✨
🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
° 💕✨دِلــــوُرانــــــــه🇮🇷 °
🌱خدایا آرزوهای مان محال نیست ، اجابتت را می خواهد ... #نور_الهی 🪴بادِلورانه همدل شو ✨ 🦋https://eita
🌻
خدایا به بزرگی خودت قسم 🥺
ظهور آقا امام زمان مون رو برسون🪴🤲
این آروزی ماست🌱🕊
.
✨
آرامش اونجاست که هیچ اصراری موندن و هیچ اجباری بر رفتن کسی نکنیم...!
👌
این خوک ها اصلا نمیمیرن فقط یه زخم جزئی برمیدارن
مادرشون بوس میکنه خوب میشه
دوباره برمیگردن تو سوراخ موش هاشون ....
🐷→🇺🇸
° 💕✨دِلــــوُرانــــــــه🇮🇷 °
#فصل_اول_کودکی📚 #من_زنده_ام #پارت_۱۳ کودکی 📕 بابای جعفر دماغ باچاقو،بابای علی کتل(چاق)باپیچ گوشت
#فصل_اول_کودکی📚
#من_زنده_ام
#پارت_۱۴
کودکی 📕
اما این بار مثل همیشه نبود که اقا اول ازهمه مرا صدا میزد وراهم می انداخت و میگفت:« این دختر توجیبی باباشه.»
دعوام کرد و نهیبم زد.وقتی رفتم توی کوچه،دیدم ماشین خبر کرده اندو همهی پسر هاراهم می خواهندببرند.صدای فریادم بالاتر رفت اما فایده ای نداشت.هیچکس به من توجهی نداشت. تندوتندبچه هاراسوار کردند وبی اعتنا به دست وپا زدن من ماشین دیزلی را راه انداختند ورفتند.
من هم ازسرلج دوتا سنگ برداشتم وباهمهی بغضم به طرف شیشهی ماشین پرتاپ کردم.اگرچه دلم می خواست شیشه ماشین بشکند اما زورم نرسید.مادرم همه گل ها ا دسته کرده بود واز راز ورمز گل هاوعطر آنها برایم می گفت.اما من هرچند لحظه یکبار یادبچه ها می افتادم و ازمادرم می پرسیدم: این ها همه باهم کجارفتند؟؟
من هم دلم میخواست لباس عیدم را بپوشم و سوار ماشین شوم.از آنجا که خانه ی ما پراز پسر بود،من وفاطمه،اجازه نداشتیم دامن بپوشیم وهمیشه لباسمان بلوز وشلوار بود.مادرم برای اینکه مراآرام کند اجازه دادبلوز وشلوار عیدم رابپوشم.من هم لباس هایم را به سرعت پوشیدم وبرای اینکه برگشتن انها را زودتراز همه ببینم،رفتم وکنار در چمباتمه زدم و چشم به راه دوختم.باشنیدن صدای هرماشینی گردن می کشیدم تابرگشتن آنهارا ببینم.پاهایم خسته شده بود ولی ازترس کثیف شدن شلوارم،جرأت نمیکردم روی زمین بشینم.پیش خودم فکر می کردم شاید بخواهند گروه گروه بچه ها را به میهمانی ببرندومرانوبت بعد می برند.برای همین باعجله به سمت خانه زری دویدم.
اوهم لباس های عیدش را پوشیده بود.خوشحال شدم وپیش خودم گفتم:چه خوب! همه باهم میرویم.
آبجی فاطمه دسته گلی را که چیده وبه گوشه ای پرتاب کرده بودم دستم داد.مادرم گفت: هروقت ماشین رادیدی وبچه ها اومدن به جای اون سنگی که دنبالشون انداختی با گل به استقبال شون برو.
زمان ومکان کش می آمدند.چندین بار تاسر خیابان رفتم و برگشتم.مادرم را کلافه کرده بودم بس که ازاومی پرسیدم: پس چرا نرسیدن؟؟
#فصل_اول_کودکی📚
#من_زنده_ام
#پارت_۱۴
🚨کپی باذکر منبع
🪴بادِلورانه همدل شو ✨
🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋
☕️
.
چایی تنها رفیقِ همیشهی خونهست. وقتی دلت گرفته، چایی با یه عطرِ گرم میرسه و میگه: «من هستم، غصه نکن».
یه فنجان چایی، یه لحظهی بیقید و شرط برای آرامش. باهممون باشن! ☕🤗
👑 آغاز سلطنت چایی خورها☕️🍪😌
🪴بادِلورانه همدل شو ✨
🦋https://eitaa.com/joinchat/2986673672Cf58194c559🦋